هم اتاقی با عقل سرخ (4)

در سال 1360 همزمان در دو رشته علوم تجربي و اقتصاد اجتماعي ديپلم گرفت. در آذر 1361 با سی نفر از بچه‌محلها رفتيم جبهه. همان روزهای اول از ما جدا شد. رفت به گروه ويژة شکار تانک. مي‌خواستم با او باشم. نگذاشت، گفت كار تو نيست. من شدم بي‌سيمچي. بعد هم از قرارگاه ما بردندشان به جاي ديگر. از اول جنگ تا زمستان سال 62 در جبهه بود. یک وقتی گفتند شهيد شده. ولی روزهای نوروز 62 آوردندش با دو عصا و بدني تكه پاره.

آدم نترسی بود. دوستانش نقل مي‌کنند که آخرين روزهاي عمرش در 18 اسفند 62 جانشين گردان یگان لشكر 5 نصر بوده در عملیات خیبر. وقتي در محاصره افتادند همه را اجبار کرده بود که برگردند عقب، تا به اسارت نيفتند، گفته بود: «برام گلوله آر پی جی بیارین و شما عقب نشینی کنین. زن و بچه دارین». خودش يک تنه جلو تانکهاي عراقي را گرفته بود تا نیروهای تحت امرش سالم برگردند عقب. و خودش هیچگاه برنگشت.

خدابیامرز مادرش آرام و مهربان بود. هیچوقت از یادم نمی‎رود. یک وقتی خبر آورده بودند زخمی شده. گفتند مادرش بیتابی می‎کند. تمام مسیر را تا خانه شان دویدم. مادر کف کوچه نشسته بود پسرش را صدا می‌زد و و خاکهای کف کوچه را چنگ می‎زد. بعدها دق كرد. چند سال بعد از جنگ روزي پدرش عکسي آورد از يک جسد نيمه پوسيده افتاده بود روي خاکريزي. گفت که با ماهواره گرفته‌اند. گفته‎ام بیاورند تو ببینی. بايد پسرم را بهتر بشناسي، گفتم من شش سال با او بودم. زنده که بود نشناختمش؛ جسد نيمه پوسيده‎اش را چطور بشناسم. آن هم از روي عکس تیره و تار ماهواره‎اي ؟

بیست سال هفته‎ای یک شب خواب می‎دیدم که مي‌آيد. حتي بعد از اين كه پلاک و تابوت خالي‌اش را آوردند و صورت قبری برایش ساختند همچنان به خوابم مي‌آيد كه مي‎آيد.


عجيب بود و از اهالي امروز

و با تمام افقهاي باز نسبت داشت

و لحن آب و زمين را چه خوب مي‌فهميد.

 

درباره نویسنده
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

5 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. علی نجفی گفت:

    همه ی آنچه در این عقل سرخ ها میگوید اگر از زبان شما نبود گمان میکردم اینها هم از قبیل همان فضائلی است که برای کسانی که رفتند می سازند.
    چه عظمتی دااشته این هم اتاقی یتان و چقدر ناشناس مانده.بیشتر در باره اش بنویسید.

  2. مجتبی گفت:

    سلام واقعا چه شخص بزرگواری بودن چه منش وچه بینشی.اقای دکتر یکی از دلایلی که رودمعجن ودوست دارم ووقتی میرم اونجا خیلی آرامش پیدا میکنم .وجود همین افراده لطفا ازاین عزیز بیشتربرایمان بنوازید.ممنونم

  3. با سلام و دست مریزاد
    احساس خوبی دارم از اینکه در شناسنامه حقیر و این هم اتاقی عقل سرخ شما یک فامیل ثبت شده است
    جه خوب میشود اگر به آن عکس دسترسی دارید منترش کنید خالی از لطف نخواهد بود

  4. نام کاربری* گفت:

    سلام دکتر اگر ممکن است درمورد موسیقی در رودمعجن اگر سابقه ای هست بفرمایید.ممنون

  5. باران گفت:

    سلام دکتر اگر ممکن است درمورد موسیقی در رودمعجن اگر سابقه ای هست بفرمایید.ممنون