هم اتاقی با عقل سرخ (3)

همیشه با سخت‌ترین کارها پول در مي‌آورد. می‌گفت:«پول حلال از کَدّ یمین و عرق جبین می‌آید». از آن پول خرج فقرا مي‌کرد. به ده که مي‌رفتيم اجبارم مي‌کرد که امشب‌ بعد از نماز بايد برويم روی سومبا. منظورش خانة فقیرهای روی سومبا بود. برايشان از شهر قند و چايي و روغن مي‌خريد. من 15 ساله از رفتن به خانة تنگ و تاريک و دود زدة پير مردهاي مچاله شده و پيرزنهاي عليل و بيمار خوشم نمي‌آمد. می‌توانستم بگویم نمی‌آیم چون فوق العاده مهربان بود اما بي اختيار به دنبالش راه مي‌افتادم. خيلي تحت نفوذش معنوی‌اش بودم. نگاهش مثل طنابي دست و پايم را مي‌بست و دنبال خود مي‌کشيد. بعضي وقتها از اين کارهايش خسته مي‌شدم. آن شش سال استاد حقیقی و معمار روح نوجواني‌ام بود. جواني در هيأت پيري، وقتی صفات پير جوان و نوراني رسالة عقل سرخ سهروردي را می‌خوانم او را می‌بینم.

خيلي جسور بود. توي هر کاري سرك مي‌كشيد و سر در مي‌آورد راديو سازي، يخچال سازي، برق کشي، و… مدتي با هم حوض سيماني مي‌ساختيم. همسایه‌ای داشتيم به نام احمد آقا، حوض ساز بود. با احمد آقا قرار داد بسته بود مصالح از او ساختن حوض از ما و هر حوضي 45 تومان سهم ما. و چه با ظرافت مي‌ساخت. مدتي هم که مدارس در زمان انقلاب تعطيل شد رفتيم به ده و شروع کرد به قاليبافي. مي‌خواست نقشه‌هاي متفاوتي ابداع کند. يک قالي بافتيم که کارواني شتر در حرکتند از کنار آبگیری که یک مرغابی در آن شنا می کند. قالی هنوز هست. اندازۀ اشیاء خنده دار است. مرغابی توی آبگیر مثل تخم مرغ توی فنجان است. یک گل لاله کنار نهر در آمده که از مرغابی و برکه بزرگتر است. پدرم آن قالي را از ما خريد. هنوز در خانه پدره هست.

هر کتابي و هر نظری را مي‌خواند. کتابها و بيانيه‌هاي همة گروههاي سياسي را مي‌خواند، نافله‌اش ترک نمي‌شد. خيلي هم اهل بحث و جدل سياسي بود. يک وقتي کساني شايع کرده بودند که وابسته به گروهک مجاهدین خلق است و اعدامش کرده‌اند. درست همان زمانی که رفت به آبادان و در عمليات شكست حصر آبادن شركت داشت. پدرش نگران و سراسيمه آمد به شهر. گفتم بيست روزي است که رفته به جبهه. پدر باورش نمي‌شد. پسرش را در لباس از دین برگشتگان تصور می‌کرد؛ وقتی شنید در جبهه است گريه كرد. پیشانی بر زمین گذاشت و شکر کرد

درباره نویسنده
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

1 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. سلام آقاي دكتر باز هم مثل هميشه خاطرات خوب و خواندني است.من كمتربه حيتا سر ميزنم اما وقتي خاطرات شما دوست گرامي را ميبينم با دقت ميخوانم و خوشحال ميشوم.در اين ايام شعبانيه خداوند همه اموات شما و آن شهيد عزيز را بيامرزد .ممنون :gol: :gol: