کاهکشي در ماه رمضان
ميگفت: وقتي تنت سالم است چرا از پدرت پول میگيري، ما در شهر دانش آموز بوديم و هم اتاقی. روزهاي جمعه و تابستانها ميرفتيم سر کار و بخشي از مخارج تحصيلمان از کار در ميآمد. وضع مالي پدر من خوب بود. در شهر حياطي خريده بود که مستاجري نکنيم؛ مستقل باشيم و درس بخوانیم. پدر او هم وضعش خوب بود. يک روز جمعه، ماه رمضان در مرداد بود. سحري خورديم و صبح زود پياده رفتيم سر گذر جلو خيابان گمرک. مردي آمد و چهار نفر ميخواست براي بار کردن کاميون کاه. کسي نميرفت چون رمضان بود و به زحمت و تشنگياش نميارزيد. او آن زمان 19 سال داشت و من 15 سال. رفت جلو و گفت ما دو تا با دو کارگر ديگر ماشین را بار میکنیم. سوار کامیون شدیم و رفتيم به زمينهاي زیر کارخانه قند که حالا ترمینال تربت حیدریه است. هوا لحظه لحظه داشت داغ ميشد. کيسهها را پر کاه ميکرديم و او با يک کارگر ديگر نوبتي از نردبان ميبردند بالاي کاميون و خالي ميکردند. بعد ميرفتيم و کاه را لگد ميکرديم که خوب کوبيده شود.
غبار خشک و تلخ کاه حنجرههامان را ميخراشيد. زبان کلوخ خشکي شده بود در دهان. راننده و صاحب بار غر ميزدند هر چه زمان میگذشت ما خسته و کم توان میشدیم و هوا داغتر و كار سختتر. بايد کيسه ها را بالاي کاميون روي هم ميچيديم. من 15 ساله بودم از همه زودتر بريدم. ساعت 4 عصر کاميون بار شد. از تشنگی و خستگي روي زمين فرش شديم. مزدمان را دادند و کاميون رفت. نيم ساعتي دراز کش بوديم. کشان کشان آمديم سر قنات و با لباس پريديم توي قنات. آب زلال بود و سرد. تشنگي و روزه که تا چهار ساعت دیگر باید نگاهش می داشتیم امانم را بريده بود. او ميخنديد و ميگفت:
«اینجوری بهتر ميفهي صحراي محشر چه خبره»
***




چه سوغات ها دارد
زمان در بقچه اش
و تمام دلتنگی من می شود
همین اوازها…
که تو می خوانی
اقای دکتر ممنونم خیلی جالب و اموزنده.مختصرومفید :gol: