بازگشت اسرا (2)

قبل از هر چيز از همه دوستان به خاطر تأخير پيش آمده در پخش اين سريال عذرخواهي مي كنم . البته همش تقصير ويراستارمون بود . بنده خيلي وقته داستان رو تحويل ويراستار دادم اما ايشان به علت مشغله كاري و زندگي فرصت نمي كرد تا بلاخرا با ارعاب و تهديد و با وعده يك دبه ترشي مجبوربه اتمام كارش كردم. البته تصميم قطعي گرفتم كه از قسمت بعد خودم بنويسم حتي اگه پر از غلط املايي و انشايي باشه . حالا خه دين!


و اما بعد : در قسمت قبل داستان به اينجا رسيد كه من و دوستم «م» تصميم گرفتيم براي مشاهده تلويزيون كه قرار بود اسرا را نشان بدهد به خانه حجعباس برويم و حالا ادامه ماجرا :
پشت درب اتاق نشيمن كه تلويزيون آنجا قرار داشت ، ايستاده بوديم تا وارد اتاق شويم. اول در زديم اما كسي جواب نداد. بس كه همهمه بود كسي صداي در را نمي شنيد. خودمان در را باز كرديم اما تا نيمه باز نشده متوقف شد و هر چه هل داديم باز نشد. صدايي از پشت در آمد كه :
– واي هول مّدِن هووو لِه رفتم 1
فهميديم كسي پشت در است. بلاخره هر طور بود به زور وارد اتاق شديم. اتاقي 4*3 كه كف آن با سه چهار تا قاليچه گل كشميري كوچك و بزرگ فرش شده بود. يك گوشه آن چند تا لحاف و تشك و بالشت روي هم قرار داشت كه روي آنها ملافه سفيدي كشيده شده بودو در گوشه ديگر ميز چوبي كوچكي قرار داشت كه روي آن يك سماور نفتي با يك پارچ و قندان و چند تا استكان خودنمايي مي كرد.و بلاخره در گوشه بالاي اتاق يك تخته سه گوش به ديوار كوبيده شده بود كه روي آن يك تلويزيون سياه سفيد 14 اينچ با بدنه زرد رنگ قرار داشت كه مركز همه نگاهها بود.
اتاق مملو از جمعيت بود و جايي براي نشستن پيدا نمي شد. اكثريت اهل محل كه بيشتر زنها و بچه ها بودند از ساعتها قبل براي تماشاي تلويزيون به خانه حجعباس امده بودند.
به دوستم گفتم: ما دكوجِه بنشينم. جايه نِيّه 2
م نگاهي به دور وبر انداخت و گفت: جوي دْرْچّه خّليه ، بيا برم ب اونچو 3
معصومه پيرزن همسايه كه انگار صداي گفتگوي ما رو شنيده بود بلافاصله با تحكم گفت : نِه ب اينچو نِِيِن . پايام درد منه . د هّمونجِه بنشينن 4
من خطاب به معصومه گفتم: خاب اينْچو جايه نيه بنشينم 5
معصومه: مّييستِن زود بياين جايه بگيرن . ميثْل مو كي از اّفْتو د كْمر د اينجيم. 6
به ناچار و از آنجا كه نمي توانستيم حريف معصومه شويم همان جلو نشستيم. عقب اتاق بچه هاي بزرگتر از ما كه قدشون از بقيه بلندتر بود، ايستاده بودند. زنها و مسن ترها كه معمولا همه پادرد بودند وسط و كنار اتاق تكيه به پشتي نشسته بودند و جلواتاق زير تلويزيون هم بچه هاي كوچكتر و هم سن ما . اما يك مشكل وجودداشت. جايي كه ما نشسته بوديم دقيقا زير تلويزيون بود و مي بايست 90 درجه سرمان را به عقب و بالا مي چرخانديم تا تلويزيون را ببينيم و اين بسيار سخت بود ولي شوق تلويزيون اين سختيها را آسان كرده بود. . يكي از زنهاي همسايه كه انگار دلش براي ما سوخته بود ، خطاب به بقيه گفت:
– يك كّمه اّپّي خِزِن تا اي بْچْكو هوم ببينن. گْردّنْشه خوشْكْ مره. اّپّيْ خِزِن . خوردي تر بنشينن. معصومه تو هوم پاياتر جّعُم كو تا دو نْفْر دگه جا روّن . 7
سر و صداي زن همسايه بلاخره كارساز شد و همگي كمي عقبتر رفتيم .
لحظه موعود فرا رسيد. دختر حجي عباس به سمت تلويزيون آمد تا آنرا روشن كند. دكمه تلويزيون را به سمت پايين فشار داد. رو به همه كرد و گفت:
– خاب حالا دگه هِچِه ورمّگوين . نگا كنن ببينم بچاي ده ما روم نْشو مْتّه يا نه. 8

همه ساكت شده بودند. صفحه تلوزيون هم بلاخره بالا آمد اما چيزي ديده نمي شد جز يك خط سياه و سفيد وسط صفحه كه گاهي همون هم مي رفت و جايش را برفك مي گرفت. اين وضعيت اكثر تلويزيونهاي اون زمان در هنگام روشن شدن بود (يك صفحه سياه ، وسطش يك خط سفيد وبعد برفك). اينجور مواقع فقط بايد صبر مي كرديم تا اين خطوط كم كم برود و تصوير بيايد و آن شب هم خدا رو شكر همه اين صبر رو داشتند. چرا كه برگشت اسرا اون هم بعد چند سال براي تمام مردم روستا يك آرزو بود كه حالا داشت واقعيت پيدا مي كرد. آنهم فقط آرزوي خانواده هاي خودشان نبود بلكه آرزوي تمام مردم روستا بود و اين صبر و تحمل براي تحقق اين آرزو چيز زيادي نبود. و حتي براي بچه هايي مثل ما كه كه صبح زود از كله سحر كه آفتاب طلوع مي كرد تا تاريكي هوا توي كوچه پلاس بوديم و تابستونمون رو فقط به بازي مي گذرانديم و اين موقع شب قاعدتاً مي بايست در هشت خواب مي بوديم، نيز قابل تحمل بود. البته ما بچه ها ازقضيه اسارت و اسرا چيزي نمي فهميديم . فقط شوق ديدن برنامه تلويزيون حال هر چه كه باشد ما را بيدار نگه داشته بود.
همه همچنان منتظر درست شدن تلويزيون بودند. يكي از پيرزن ها رو به دختر حجعباس كرد و گفت:
– دختر جان تيار خّرّف يا نه؟ اگه تيار نِمره تا مو بِرُم كي خِيله خُوُم ميه. 9
– دختر حجعباس: نمدنم . وامندگي هّمِشّه خوبه بعضي وقتا خراب مره. 10
بلافاصله رو به برادرش اصغر كرد و گفت:
– اصغر جان كو وّخِه بِرّو آنتنر بچرخو شايد تيار روه 11
اصغر هم كه مشخص بود حال و حوصله رفتن به پشت بام را ندارد در جوابش گفت:
– مو مدنم كي تيار نِمرّه. ب چيشه ايهّمه راه مور ميي اّلكي رهي كني؟ 12
– خواهرش : خاب حالا بِرّو شايد تيار روّه . اي بنداي خدا از نْماشُم د اينجيّن . خدار خاش نِميه. 13
دختر همسايه دوباره از برادرش خواهش كرد كه برود . زنهاي ديگه هم قربون صدقه اصغر شده و همگي به اتفاق گفتند: بلات وْر ديلْمه خوره اصغر جان وخه بِرّو. 14
اصغر كه نتوانست در مقابل اين همه خواهش و تمنا تاب بياورد. به ناچار قبول كرد كه برود اما قبل از ان از معصومه كه كنار پنجره نشسته بود خواست كه هر وقت تلويزيون درست شد سرش را از پنجره بيرون كند و با او خبر بدهد.
و اما در گوشه ديگر اتاق كنار سماور حاج عباس رئيس خانواده و بچه هايش نشسته بودند. توي يك دست حجعباس استكان چاي و در دست ديگر نلبكي قرار داشت (ببخشيد تلفظ درست آنرا نمي دانم. در رودمعجن به آن نعلبكي مي گويند) حجعباس مقداري از چايي را داخل نلبكي مي ريخت . آنرا نزديك دهانش مي آورد تا حدي كه تارهاي سبيلش غرق در چايي مي شد. آنرا فوت كرده و سپس نوش جان مي كردو دوباره چايي بعدي. از موقعي كه ما آمده بوديم حجعباس مرتب چاي مي خورد و خدا مي داند قبل از ما چند تا خورده بود. تنها نوشيدني خانواده حجعباس مثل همه خانواده هاي ديگر فقط چاي بود و اين را از تفاله هاي چاي كه هر ساعت يكبار از پنجره آشپزخانه حجعباس به بيرون ريخته مي شد و توي كوچه را پر از تفاله كرده بود، مي شد فهميد.
حجعباس همچنانكه مشغول نوشيدن چاي بود خطاب به زنش حجي فرياد زد:
– پس چو اينا نِمييّن 15
حجي فاطمه در حالي كه يك ديگ زودپز در دستش بود از خنپشو(آشپزخانه) وارد اتاق شد و گفت :
– اّمّيّن . د در حولي ميّن . تا مّهله بْرِشه چاي بْرز تا سرد روّه 16
همه نگاهها به سمت حجي فاطمه و ديگ زودپزبرگشت. صداي صوت ديگ خانه را از جا برداشته بود. احساس مي كردي كه مي خواهد منفجر شود. ديگ بزرگي بود و بسيار بزرگتر از ديگهاي معمولي . به چشمم اشنا آمد بنظرم ديگ زودپز همسايه است كه همه اهل محل براي مجالسشان آنرا امانت مي گيرند. اين ديگ و صداي صوت آن خبر از يك مهماني مي داد. از قرار معلوم اينها مهمان دارن اما توي اين اوضاع كجا ميخوان بشينن؟ چجوري ميخوان بيان تو؟ اصلا چند نفرن خدامي داند!!!!!!!!!!!!
اينها سئوالاتي بود كه به ذهن من و بقيه را مشغول كرده بود. پاسخ همه اينها رو در قسمت بعد خواهيد ديد . پس تا اون موقع منتظر بمانيد.

1- واي هُل ندين هووو له شدم
2- ما كجا بشينيم . جايي نيست
3- كنار پنجره خاليه . بيا بريم اونجا
4- نه به اينجا نياين . پاهام درد مي كنه. همونجا بشينيد
5- خب اينجا جايي نيست بشينيم
6- مي خواستين زود بياين جا بگيرين مثل من كه از نزديك غروب افتاب اينجايم
7- يه كم عقب تر بريد تا اين طفلكيها هم ببينن . گردناشون خشك ميشه . عقب تر بريد. معصومه تو هم پاهات جمع كن تا دو نفر ديگه جا بشن
8- خب حالا ديگه هي چيز نگين . نگاه كنين ببينيم بچه هاي ده ما رو هم نشون مي ده يا نه
9- دختر جان درست ميشه يا نه . اگه درست نميشه تا من برم كه خيلي خوابم مياد.
10- نميدونم . وامونده هميشه خوبه بعضي وقتها خراب ميشه
11- اصغر جان ! كو پاشو برو انتن رو بچرخون شايد درست بشه
12- من ميدونم درست نميشه . اينهمه راه مي خواهي منو بيخود بفرستي
13- خوب حالا برو شايد درست بشه. اين بنده هاي خدا از سر شب اينجاين . خدا رو خوش نمياد
14- درد و بلات به جون ما بخوره . اصغر جان پاشو برو
15- پس چرا اينها نميان
16- آمدن . دم در حياطن . تا اون موقع براشون چايي بريز تا سرد بشه.

از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

19 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. در پایان بند اول جای قشنگترین و پرمعنی ترین تیکه کلام رودمعجنی خالی بود :” پس باخرن”!! :YY:
    اینقدر توضیحات تون برای دیرکرد داستان قانع کننده و بامزه بود که جایی برای گیر دادن نموند. حیتا اینقدر اهمیت پیدا کرده که مطالبشو قبلش میدن ویراستار اونم ویراستاری که بانکه ترشی میگیره که کارتون رو جلو بندازه! :YY:
    این حجعباس اگه دم در بلیط فروش میکرد، مثلا یک بلیط در ازای یک تخم مورغه خنگی یا یک بانکه ترشی(!) میتونست پول چن تا تلویزیون رو دربیاره!
    با این اوصافی که کردین یاد اتاق تلویزیون خوابگاه خودمون افتادم وقتی داربی استقلال پرسپولیس داره یا الکلاسیکو یا ستایش(!). فقط امیدوارم “سرپه یی” هاتون رو با خودتون برده باشین تو اتاق ، چون اگه اینجاش هم مثه خوابگاه ما باشه باید پالخت برگردین خونتون! :Y:
    برای این دوستتون یه اسم مستعار میذاشتین لااقل، “م” خالی یه جوریه.

    اینجور مواقع که تلویزیون برفک داشت ما چن تا میزدم تو سرش درست میشد :YY:

    “البته ما بچه ها ازقضیه اسارت و اسرا چیزی نمی فهمیدیم . فقط شوق دیدن برنامه تلویزیون حال هر چه که باشد ما را بیدار نگه داشته بود.” اعتراف صادقانه و قشنگی بود.
    او حجعباس جوش میزده کی مهمو درن ، کاری از دستش بر نمی اومده هی چای مخورده ، بندی خدا.
    پیشرفت شیوه روایی داستان نسبت به قسمت قبل خیلی خوب بود، ودر کل چیزی پیدا نکردم که بخوام بهش گیر بدم(خیلی بد شد! :YY: ) حتی این تعلیق آخر داستان هم خوب در اومده بود و خواننده رو مشتاق میکرد قسمت بعد رو حتما بخونه. منده نبشن هووو.
    قسمتار زود زود بگذرن ما قسمت قبلی رو فراموش کرده بودیم، خوب شد خلاصه قسمت قبلی رو نوشته بودین اولش.

  2. نوه ديگه حجي مراد گفت:

    به به حضرت چنار . مشرف فرموديد . بسيار جالب بود . هچه ورنمگوم كي هرچه ورگويم به ضررتون تموم ميشه.
    خداقوت هووووووووو

  3. یعقوبی مجتبی گفت:

    خسته نباشید جناب چنار جالب بود :gol:

  4. ويراستار گفت:

    سلام بر چنار عزيز . ديدي اخيرش بگذاشتمش . به به عجب چيزه رفته :YY: . نگا مو همشه هميجوريم . كارامر دير انجام مدم اما خوب انجام مدم . مبيني هچ عيبه ندره كي مدير هم اعتراف كيرده.
    راستي زودتر بانكه ترشي و 100 هزارتمن پولي كي ورگوفتي بيار اگرنه آبروتر مبرم :U:

  5. ياس گفت:

    سلام جناب چنار واقعا جالب بود .آخرشم خيلي خوب تموم كردين :U: ………..البته من اصلا قسمت اول رو نخوندم ولي خوب خلاصه اي كه گذاشتين خوب بود. بازم ممنون :gol:

  6. سلام بر چنار عزیز.خیلی خوب و روان نوشتی.
    البته باید از ویراستار هم تشکر کنیم که بالاخره(با زور و تهدید)کارش را تمام کرد.
    خسته نباشی :gol:

  7. افرا بهشتی گفت:

    سلام به جناب چنار،
    توصیفاتتون خیلی زیباست، مخصوصا توصیف اتاقی که تلویزیون توی اون قرار داشت، اتاقی شبیه غالب اتاقای ده، ازون قالیچه های کشمیری هنوزم تو خونه های روستا دیده میشه، سماور و…آقای مدیر هم درست گفتن توصیف جمعیت داخل اتاق واقعا آدمو یاد اتاق تلویزیون خوابگاه میندازه موقع پخش فیلمهای محبوب مخصوصا ستایش :soot: …
    خسته نباشی جناب چنار، منتظر قسمت بعدی میمونیم :gol:

  8. پاییزان گفت:

    منم یه خسته نباشی جناب چنار.فکر کنم داستان مال خیلی وقت پیشهاست چون از موقعی که توی حیتام همچین داستانی ندیدم. توصیف تلویزیون سیاه وسفید و .. خیلی زیبا بود و من رو یاد بچگیهام و تلویزیون سیاه وسفیدی که توی خونه داشتیم انداخت. وقتی خراب میشد به قول جناب مدیر چند تا محکم جوری که حرص دلمون خالی بشه توی سرش و میزدیم. :MM: . نکته جالب داستان اون صمیمیت بین آدمای اون زمانه مخصوصا خونواده حجی عباس که با وجود اینکه قراره براشون مهمون بیاد به گرمی پذیرای اون جمعیت هستن چیزی که امروزه کم رنگ شده :TT: .خداقوت جناب چنار :gol:

  9. اوحده اوو گفت:

    خسته نباشی منم قسمت اول رو نخوندم ولی خیلی خلاصه ومفید گفتی قسمت اول رو قسمت دوم هم که همون حال وهوای قدیم و سادگی رو به وضوح نشون میداد که برام جالب بود مرسی

  10. ويراستار گفت:

    سلام به همه دوستان و ممنون از نظراتون . ديدم چنار نمياد جواب بده گفتم خودم از خجالتتون دربيام . البته تقصيري نداره احتمالا واز اينترنتش قطع شده

    سلام بر مدير . خوشحالم كه ايندفعه تونستيم موجبات رضايت شما رو فراهم كنيم و مطلبي با كمترين عيب و ايراد بنويسيم. در ضمن پس باخرن (كي قسمت دگه رو زود بگذروم . همچنو بييد د كف بمنن)
    خدمت نوه ديگه ارادت داريم . پيام شما رو خدمت چنار ابلاغ خواهيم كرد

    آقاي يعقوبي شما هم منده نرن . قابلي نداشت

    اما خدمت خادم عرض كنم كي خيله اميدوار نباش. مو چشمم او نمخوره

    ممنون از ياس خوشبو . قابلي نداشت

    سپيدار عزيز من هم از شما ممنونم كه وقت گذاشتيد. خدارو شكر كه يك نفر به ياد ما هم بود. بي انصافا همه از چنار تشكر كردن و خداقوت گفتن . به من بيچاره يكي خداقوت نگفت :OL:

    بر شما هم سلام افرا خانم . بله درست است قالب اكثر خونه هاي روستا همينشكلي بود . ولي الان كمي فرق كرده و متاسفانه اكثرا قاليهاي گل كشميريشون رو مي فروشند بجاش قالي ماشيني ميخرن

    شما هم خسته نباشد حضرت پائيزان. حالا ما يه چيزي گفتيم كه دير كرديم اما نه ديگه اونقدر كه شما ميگين . داستان مال يكماه و اندي پيشه. آخراي مرداد . اينكه شما نديدين معلومه دير به دير مياين حيتا يا خيلي آنلاين نيستيد. خوشحاليم كه با اين داستان شما رو به ياد گذشته انداختي

    شما هم منده نرن جناب اوحد اوو . توصيه مي كنم هر قسمت رو بخونين.

    :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol:

  11. سلام چنار عزيز
    عجب داستاني نوشتي ها دستت درد نكنه واقعا عاليه :SS: :SS:

  12. سلام بر همه دوستان ممنو ن از همه شما تفنگدار عزیزاز شما هم ممنون واما جناب ویراستار خیلی خیلی ممنون زحمتها همه افتاد گردن شما اینتر نت وصل شد منتها فرصت نمی شد باز هم ممنون :gol:

  13. زمستان گفت:

    احسنت بر چنار وویراستار.عالی بود.از بازگشت اسرا و رادیو گوش کردن مادر خیلی چیزا یادمه که دنبال بهانه ای و فرصتی برای نوشتنش میگردم اما از همه ی اینا گذشته وصف خانه ی مملو از جمعیت رو خوب اومدی چون من چند قسمت از بل و سباستین رو توی یکی از همین خونه ها که پر از بچه بود و مرد خانه اعصابش از دست ما خرد بود ولی هیچکار نمیتونست بکنه دیدم.این صحنه ها برام زنده شد.
    خدا قوت هووووو

  14. سلام بر پاییزان داستانتون مثل دفعات پیش قشنگ بود.درست حدس زده بودم در مورد ویراستار ها :OP: عالی بود :gol:

  15. ممنون جناب زمستان اگه شما هم بنویسید خوبه شما یک جورایی جالبتر می نویسید من همیشه داستانهاتون رو دنبال می کنم باز هم ممنون

  16. سلام بر گردوی عزیز اگه یک کم دقت کنی داستان به نام چنار ثبت شده نه پاییزان :YY:

  17. داستان واقعا تحسین برانگیزه . با این مشغله ای که شما دارید خوب تونستید پیاده اش کنید. و البته بانکی تروشی هوم بی اثر نبو.البته در صورتی که ویراستارتان درصد پورسانتش بالا رفت بنده با دبی خیار شوره هوم ویراستاریش منوم.
    خیلی دیر رسیدم ولی وظیفه بود اظهار نظر کنم.

  18. گفت:

    سلام بر دختر عموي عزيز داستان جالبي است فقط اينكه دير به دير ميذاري همه فراموش ميكنن

  19. ا میر گفت:

    خوب :YY: :gol: :R: :U: :U: :U: :U: :U: