آنچه گذشت:
عده زيادي از اهل محل كه بيشتر زن و بچه بودند براي تماشاي تلويزيون كه قرار بود اسراي بازگشته به وطن را نشان بدهد ، در خانه حجعباس جمع شده بودند. خانه بسيار شلوغ بود و ديگر جايي براي نشستن نبود. تلويزيون هنوزدرست نشده بود و تلاشهاي دختر و پسر خانواده هم براي تعمير آن حاصلي نداشت . در همين بين حجعباس پدر خانواده كه گوشه اتاق كنار سماور نشسته بود و گويا از اين وضعيت بسيار به تنگ آمده بود(اين از چايي هايي كه پشت سرهم ميريخت و ميخورد مشخص بود) خطاب به زنش حجي فاطمه فرياد زد:
– چو پس اينا نِمييّن 1
و حجي فاطمه در حاليكه يك ديگ زودپز بزرگ در دست داشت و صداي صوت آن خانه را از جا كنده بود، از آشپزخانه وارد اتاق شد و گفت:
– اَمَيَن . د دَم دَرَن . تا مَهْلَه برِشِه چاي بِرِز تا سرد روَه 2
همه نگاهها به سمت حجي فاطمه رفت و براي چند لحظه سكوت حكمفرما شد. اين سخن حجي فاطمه و اين ديگ زودپز بزرگ خبر از يك ميهماني مي داد . خداي من ميهماني ؟ آنهم در اين وضعيت با اين شرايط ؟ اصلا چند نفرن ؟چگونه ميخواهن بياين؟ كجا ميخواهن بشينن؟
و حالا ادامه داستان:
حجعباس تمام ليوانهاي سيني را براي مهمانها لب به لب پر از چاي كرده بود تا به محض وارد شدن اونها رو نوش جان كنند. انگار حجعباس خيلي گرسنه بود و ميخواست هرچه زودتر شام بخورد. مهمانها به پشت درب خانه نشيمن رسيدند. درب تا نيمه باز شد چون بيشتر از آن نميشد باز شود ، پشت آن آدم نشسته بود. مهمانها يكي يكي و با زحمت وارد اتاق شدند. دختر بزرگ حجعباس، شوهرش، 2تا بچه هايشان،خواهرحجي فاطمه، شوهرش و 4 تا بچه هايش . روي هم 10 نفري مي شدند.
زهرا خواهر حجي فاطمه به محض ورود نگاهي به دوروبر انداخت و روبه خواهرش گفت: خواهر چو ايقْذر اَدم دْخَنَتِيَن ؟ مگر چي خْبَره ؟ 3
– حجي فاطمه: ورمْگَن ايمْشَو مَيَن اسيراي ده ر نشون دَن . اي بنداي خدا هُم امييَن تلوِزون نگا كنن. 4
– زهرا : خاب خواهر جان چي واجيب بو ورمگوفتي تا نِيّم . حالا مَيِم دكوجه بنشينم؟ 5
از طرفي حق با زهرا بود. در اين وضعيت خواهرش نبايد مهمان دعوت مي كرد. اما از طرف ديگر هم حجي فاطمه حق داشت. او از كجا ميدانست كه قرار است مردم به خانه آنها بيايند و حالا هم كه آمده بودند نمي توانست بگويد برويد كه مهمان داريم . البته الان كه بزرگ شده ام و به اين قضيه فكرمي كنم ميبينم كه تقصير ما بوده ، كار ما خيلي زشت بوده ، ما نبايد اونجا مي مونديم. بايد به محض اينكه فهميديم مهمان دارن بلند مي شديم و مي رفتيم . بزرگترها اينرا فهميدن و رفتند. اما ما بچه بوديم و اين چيزها را نمي فهميديم . بي خيال همه چيز را ميذاريم به پاي بچگي.
خلاصه حجي فاطمه لبخندي زد و درجواب خواهرش گفت:
– غُصَش نِيه خواهرجان . خوردي تر منشينِم تا جا روِم . اي بنداي خدا هُم گناه درَن 6
سپس رو به جمعيت كرد و گفت : بچا جان خوب اَبالا خِزِن . خوردي تر بنشينن تا اينا هُم جا روَن بنشينن. 7
معصومه پيرزن همسايه رو به حجي فاطمه كرد و گفت: خدا مور مَرْگِه دَه . شما خا مهمو ديشْتيِن . چو ورنِگوفتِن . خاب دگور ما تلوزون نگا كنم . گوي نگا نِكنِم. زْنا ، بْچا وَخِزن . وَخِزن تا برم . وَخِزن اي بنداي خدا مَيَن نو باخرَن حَليشِه روَه. 8
معصومه خودش بلند شد. او بزرگ زنهاي محله بود و نقش يك فرمانده را داشت . بايد به حرفش گوش ميدادي و اگرنه يك دل سير فحش و قُلُمبِه (كنايه و متلك) بارت مي كرد و مفتضح ميشدي . به دنبال او زنهاي ديگه هم بلند شدند و قصد رفتن كردند. ولي ما بچه ها خيلي سختمون بود. اصلا دوست نداشتيم برويم . ميخواستيم هر طور شده تلويزون ببينيم. اما از طرفي در مقابل معصومه هم توان مقاومت نداشتيم. خيلي دلمان ميخواست كه حجي فاطمه يا حجعباس بگويند اشكال ندارد بمونيد. (و البته خواهيد ديد كه خداوند چقدر زود آرزوي بچه ها را براورده ميكند).
حجي فاطمه وقتي كه ديد قضيه جدي است و ملت قصد رفتن دارند، با صداي بلند گفت : نِه نِمَيه بِرِن . اگْر يك كَمِه اَپَي خِزِن ، جَعْم و جورتر بشينن جا مرِم . 9
معصومه گفت: خاب د كُوجه مَيِن جا روِن. نه مو كي مَيُم بِرُم . خُووم مييَه . حجي محمد هُم معطَله . ورگوفته زود بيايي تا نو باخرِم . تا حمالا كي تلوزون هچه نشو نديه . چي معلوم تيار روه . 10
معصومه خداحافظي كرد و رفت . زنهاي ديگر هم هر كدام به بهانه شام اما در واقع براي حفظ آبرو پشت سر معصومعه رفتند. مانديم ما بچه ها كه البته تعدادمون هم كم نبود. اتاق كمي خلوت شد. همه با هم حركتي كرديم و در گوشه اتاق جمع شديم و منتظر تا تلويزيون درست شود.
جا براي مهمانها باز شد و آنها هم بلاخره نشستند . دختر حجعباس بلافاصله چايي هايي را كه پدر ريخته بود و سرد هم شده بود گذاشت جلو مهمانها . همه چايشان را خوردند و سردي آنرا هم به رويشان نياوردند. دوباره ليوانها جمع شد و دور دوم چايي توسط حجعباس ريخته شد. دور سوم و چهارم هم همينطور پشت سر هم ريخته و خورده شد. بزرگترها بيشتر معمولا 3 تا 4 تا و كوچكترها كمتر 2 تا 3 تا چاي نوش جان كردند. دختر حجعباس فوراً به تكاپو افتاد، ليوانها را جمع كرد و برد آشپزخانه و سفره و ظرف و ظروف را آورد . بلافاصله سفره پهن شد و همگي دور سفره نشستند. حجي فاطمه سر ديگ را باز كرد ، چربي آنرا كوبيدو دوباره داخل ديگ ريخت . سپس رو به پسرش اصغر كرد و گفت :
– نه نه جان ! نوناي خوشكر فرَموش كيردم . برو از او خَنَه بيار. 11
اصغر كه تازه از پشت بام برگشته بود و خسته و كوفته از اينكه زحمات و جيغ و دادهايش براي درست شدن تلويزيون هيچ نتيجه اي را در بر نداشته بود، با عصبانيت تمام گفت :
– از مو مظلومتره پيدا نِمْني. هر وقت كار دري نه نه جان نه نه جان مني . مو نمرم دُخترا برن. 12
و باز هم مثل هميشه تاريخ اين دخترها بودند كه بايد بار سنگين كارهاي خانه را به دوش مي كشيدند.
نان خشكها آورده شد. حجي فاطمه آبگوشت را داخل كاسه ها ريخت و يكي يكي به مهمانها داد. به احترام سفره همه ساكت شدند. تنها صداي خرچ خرچ ريز كردن نانها فضاي خانه را پر كرده بود و نيز صداي غور غور معده اي ما بچه ها كه چقدر دلمان آبگوشت ميخواست . حجي فاطمه چند بار تعارف كرد كه برويم شام بخوريم اما شرم و حيا اينبار اجازه نداد كه بيش از اين بچه هاي پررويي باشيم . بنابراين در جواب گفتيم : ما سِرِم . نو نِمَيِم . 13
مهمانها مشغول خوردن غذا شدند و ما هم خيره در تلويزيون تا شايد معجزه اي شود و اين خطوط سياه جاي خود را به تصاوير دل انگيز دهد. در همين بين حسن آقا داماد خانواده كه نظاره گر چشمهاي منتظر و گردنهاي كج شده ما شده بود و بنظرم دلش به رحم آمده بود، همينكه غذايش تموم شد از سر دلسوزي بلند شد و به طرف تلويزيون رفت . كمي به دوروبر آن نگاهي كرد ، با پيچ و كليدهاي آن ور رفت و سپس چند مشت محكم بر بالاي تلويزيون وارد آورد . ضربه هايي كه صداي صاحبخانه را درآورد و حجعباس داد زد :
– هوو عمو چيگر مني . تلوزونر بشكستي 14
با اين حركت حسن آقا آن معجزه به وقوع پيوست و به يكباره تصوير بر صفحه تلويزيون ظاهر شد. همه غرق در هيجان شديم و فرياد زديم :
– اُخ جان تيار رفت 15
ادامه دارد……..
1- پس چرا اينها نميان
2- آمدن . دمِ درن . تا موقع براشون چايي بريز تا سرد بشه
3- خواهر چرا اينقدر آدم توي خونتون هستند . مگه چه خبره
4- ميگن امشب ميخوان اسيراي روستا رو نشون بدن . اين بنده هاي خداهم اومدن تلويزيون نگا كنن
5- خب خواهر جان چه واجب بود ؟ ميگفتي نياييم . حالا ميخوايم كجا بشينيم ؟
6- غصه اي نيست خواهر جان . يك كم كوچيكتر ميشينيم . اين بنده هاي خدا هم گناه دارن.
7- بچه ها جون . خوب به سمت بالا برين . كوچيكتر بشينيد تا اينها هم جا بشن.
8- خدا منو مرگ بده . شما كه مهمون داشتين . چرا نگفتين. خب به قبر كه ما تلويزيون نگاه كنيم . چي ميشه نگا نكنيم . زنها ، بچه ها ، بلند شدين تا بريم . اين بنده هاي خدا ميخوان غذا بخورن . حاليشون بشه .
9- نه نميخواد برين . اگه يك كمه به عقب برويد و كوچيكتر بشينين جا ميشيم .
10- خب كجا ميخواين جا بشين . نه من كه ميرم خوابم مياد . حاجي محمد معطله . گفته زود بياي تا شام بخوريم . تا الان كه تلويزيون هيچي نشون نداده . چه معلوم كه درست بشه.
11- مادر جون ! نانهاي خشك را فراموش كردم . برو از اون خونه بيار.
12- از من مظلوم تر پيدا نميكني. هر وقت كار داري ميگي مادر جان . من نميرم.
13- ما سير هستيم . غذا نميخواهيم.
14- هوو عمو جان چكار ميكني . تلويزيون رو شكستي
15- آخ جون درست شد.



همش توی این هول ولا بودم که نکند مهمانها بیایندو توی ان بلبشوی شما ها هم از جایتان جم نخورید وابروی صاحبخانه ی بد بخت را ببرید.وقتی مهمانها امدند و معصومه بهانه ای جور کرد برای اینکه خودش و بقیه را از خانه بکشد بیرون خیالم راحت شد و توی دلم یک باریک الله نثار معصومه کردم اما ته دلم ترس داشتم از تعارف زدن زن صاحبخانه(چرا که گِل زنهای ده را با تعارف سرشته اند انگار ودر هر شرایطی تعارفشان به راه است)که عاقبت هم تعارفش را زد و تعارف هم که امد نیامد دارد و ایندفعه هم امد و کار خراب شد.انصافا موقعیت استثنائیی بوده.یک طرف یک عده بچه توی کنج خانه در حال زل زدن به تلویزیون و یک طرف صاحبخانه و مهمانهایش مشغول خوردن شام!.اینکه چجوری در مقابل ان همه بچه گرسنه لقمه های ابگوشت از گلوی مهمانها و صاحب خانه پایین میرفته الله اعلم.یک جور کمدی تراژیک!!(امرد وخزن).
انصافا داستان قشنگیست حضرت چنار.خدا قوت هوووووووووو
جناب چنار ممنون
مطالب شما ودرک ازوقایغ پیرامون جالب بوده .فکر میکنم با داستان مینی بوس ،الیاس و غیره پتانسیل بالقوه اکثرحیتا نشینان بالفعل شده وبه نگارش درآمده.آنهم خاطرات زیبای بچه گی.خسته نباشید. :SS:
سلام جناب چنار
خیلی عالی بود،واقعا خاطره جذابیه، :SS: :SS:
باید شما و جناب زمستان یک گروه تشکیل بدین :VV:
سلام بر چنار عزیز . :gol:
خیلی جالب بود .مخصوصا این که خودت وسط داستان برای کارهایی که میکردی نظر دادی و پیش بینی هم کردی .خسته نباشی :SS:
سلام به جناب چنار واقعا قشنگ بود به قول زمستان من همش نگران بودم که مهموناشون بیان و مردم خودشونو به اون راه بزنن ونرن از قدیم گفتن تعارف اومد نیومد داره همین جا خیلی کاربرد داره .واقعا زیباو قشنگ بود مرسی. :SS: :SS: :gol: :SS: :SS:
هوووووووووو راستش مویم دلم براتون سوخت که بوی ابگوشت اویم ابگوشتای رود معجن بلند بشه وگشنتم بشه ولی نتنی بخوری وخجالت بکشی :YY:
این داستان هایی که با زبان خود رود معجنی ها نوشته میشه حال وهوای خاصی داره وبه دل میشینه خسته نباشی :gol:
ممنون جناب زمستان لطفی و اوحده اوو گرامی
تفنگدار عزیز وسپیدار گرامی از شما هم ممنون :gol:
از شما هم ممنونم جناب امیتیس
مرسی چنار عزیز ، خاطره قشنگیه، منم مث دوستان دلم به حال بچه ها سوخت! :TT: هرچند اگه اونا هم مث اکثر بچه های شهر از جمله خودم آبگوشت دوس نداشته باشن قضیه فرق میکنه :Y:
منتظر بفیه داستان هستیم :gol: :gol:
دستم درد نكنه . بد نبو يك اسمس مزدي همجوري كي اسمس زدي كي خيله باحالي .
راستي ببخشيد . چون اين خاطره مشتركه . من يه چيزهايي و حاشيه هايي رو كه تو يادت رفته بهش اضافه مي كنم . اون نظر رو هم از خودم گفتم چون واقعا حالا كه بزرگ شدم به اين نتيجه رسيدم .
در ضمن زحمت بكش از دفعه بعد كمه بشترك بنويس . زودترم قسمت بعدر آماده كو كي واز ور سر مو خلي نكني. از چند هفته دگه امتحانايه ما شروع مره . سرم خيله شلوغه
سلام به چنار عزیز واقعا هم زبان بیانت و هم توصیفاتت از اطراف بسیار زیبا بود :gol: من از یه طرف نگران این بودم که مهمونا تو خونه جا نشن .بعدم که به آخر داستان رسیدم دل واقعا به حال بچه های که اونجا نشسته بودن سوخت ولی خوب جای شکرش باقی است که آخر تلویزیون درست شده وسماجت بچه ها نتیجه داد.
SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :gol: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS
به قول معروف به ته دیگش رسیدیم.
اسامی همش مستعاره یا بعضی هاش . یعنی اون داماد خونواده ابوی بنده بوده که با مشت معجزه آساش همه رو نجات داده؟
خسته نباشید به نویسنده و ویراستار.
خوب منصف ته دیگشم خورد، من به ته دیگشم نرسیدم دیگه.
دو نفری داستان نوشتن هم سبک جدیدیه در حیتا، البته این آش دونفره نه شور شده نه بی مزه، خوب جا افتاده.
این بار توصیف جزئیات صحنه ها کمتر شده بود و بیشتر بر جزئیات داستان پرداخته شده بود نسبت به قسمت قبل.
با این کار شما من هم یاد خاطراتی از قدیم افتادم که توی همچین موقعیت هایی خودمون رو میزدم به بچگی و از رو نمیرفتیم، هر چی صاحب خانه نچ نچ و اه و اوه میکرد ما همونجور ادامه میدادیم.
حالا خوبه اصغر بدبخت همش رو پشت بوم آنتن رو میچرخوند، بعد میگین کارای سخت( آوردن نون خشکا) گردن دخترای خونه میفته ، خاب خوبه عمووو :Y:
زیبا بود.