سلام به همه بر و بچه هاي حيتا .
در استانه مرداد سالروز بازگشت غرورآفرين آزادگان عزيز به ميهن هستيم . از همين رو بنده مناسب ديدم تا خاطره اي را كه از آن زمان در ذهن دارم براي شما هم بازگو نمايم . اميد كه مورد قبول افتد.
خاطره مربوط ميشه به بازگشت اولين اسراي رودمعجن
اواخر مرداد سال 1368 بود. در ده همهمه هايي پيچيده بود كه خبر از بازگشت اسرا مي داد . مردم از گوشه و كنار اين خبر را شنيده بودند و در اين بين حرف از اسراي رودمعجن هم بود.
مي گفتند چند نفر از رودمعجن هم در بين اسرا هستند. اما صحت و سقم اين خبر را هيچكس نمي دانست. هر روز اين همهمه ها بيشتر و داغتر ميشد . نقل همه مجالس و محافل و بْتَوْ نشينيها همين خبر بود :
– يا رُبْ راسْتَ يا نِ ؟ – اَگْ راسْتَ چَن نْفَرَن ؟ كيايَن ؟ :كَي مييَيَن ؟
همه سؤال مي كردند و هيچكس جواب را نمي دانست . هيچ منبع اطلاعاتي موثق هم در ده نبود كه بتوان خبر درستي كسب كرد. يك تلفن بود كه بود و نبودش فرقي نداشت. يك خط تلفن براي كل ده (يك مويز و چهل قلندر) كه ارتباط با آن كار حضرت فيل بود. از راديو هم چيزي دستگيري نشده بود. مانده بود تلويزيون. اين جعبه جادويي هم كه تازه در ده باب شده بود و هر كسي نداشت. شايد تعداد آن از تعداد انگشتان دست هم تجاوز نمي كرد. اونهايي هم كه داشتند ، يك تلويزيون سياه سفيد 14 اينچ درب و داغون كه يا خودش خراب بود و يا به دليل نبود تجهيزاتي مثل آنتن و دكل و… هيچي بجز برفك نشان نمي داد. در محله ما كلاً 3 تا تلويزيون بود كه 2 تاي آن طبق معمول خراب بود و روي تاقچه خاك مي خورد. فقط مانده بود تلويزيون حج عباس .
يكي دو روز بيشتر به بازگشت اسرا نمونده بود . مردم در تب و تاب بودند تا هرطور شده بفهمند از ده ما چه كساني هستند. بعداظهر يكي از همين روزها توي كوچه بازي مي كرديم كه متوجه شديم اهل محل امشب ميخواهند بروند خونه حج عباس اخبار ببينند. ما بچه ها هم خوشحال از اين قضيه غرق در افكار كودكي و بدور از دغدغه هاي بزرگسالي ، تصميم گرفتيم كه برويم . آخه تلويزيون ديدن براي خودش اُبهّت و افتخاري داشت كه نصيب هر كس نمي شد. اون زمان نه تنها عده خاصي فقط تلويزيون داشتند بلكه همون عده هم زمان خاصي براي تماشاي آن داشتند. يادمه يكي از همين خانواده هايي كه تلويزيون داشت آنرا گذاشته بود توي كمد(دولاب) و در كمد را قفل مي كرد و فقط در يك تايم خاص در را باز مي كرد و به بچه هايي كه از كل محله از ساعتها قبل به خانه آنها مي آمدند و دست به سينه و خيره به كمد مي نشستند تا آقا بيايد و درب را باز كند اجازه مي داد كه تلويزيون نگاه كنند.
خلاصه قرار گذاشتيم كه برويم خانه حج عباس. اصلا برايمان مهم نبود كه ديگران براي چي ميخواهن برون . مهم نبود كه اصلا برنامه دارد يا نه. برنامه به درد ما مي خورد يا نه. فقط دوست داشتيم تلويزيون ببينيم . آخه ديدن اون همه آدم و خونه و ماشين و كلي چيزهاي ديگه كه در عمرمان نديده بوديم آنهم در يك جعبه كوچيك بسيارعجيب و درعين حال لذت بخش بود.
شب شد. طبق قرار لباس پوشيدم و روانه شدم
من: نَنَه مو مَيُم بِرُم ب خَنَي حجعباس
مادر: بَچيكْرْ مَيي بري. حالا خا شَو رُفْتَه
من: مََََيِم برم خدِي بچا تلوِزون نگا كنم. مَيَن اسيرا ر نشون دَن.
مادر: خاب بِرَو اما زود بياين كي خنه حجعباس زود نو مخورن و دْخو مرَن .
بدو رفتم و دوستم را صدا زدم
من: هووو…م… زود باش بِرِم
م: يك كَمه بِستا الان ميُم
من: زود باش الان شروع مْرَه
………… م: امَيُم بِرِم
دوتايي بدو بدو رفتيم به سمت خانه حج عباس . هوا تاريك بود هيچي ديده نمي شد. در خانه حج عباس طبق معمول باز بود . فقط آخر شب بسته مي شد البته درب همه خانه ها هميشه باز بود به اين دليل كه هم امنيت زياد بود و كسي از باز بودن درخانه اش ترسي نداشت و هم به اين دليل كه اگه بسته بود و كسي در مي زد، آنهمه پله را پايين آمدن و حياط طولاني را رفتن تا درب را باز كردن كار سختي بود . آرام آرام از دالان تنگ و تاريك عبور كرديم و پله ها را بالا رفتيم تا رسيديم به در حال . پشت در حال خانه حج عباس پر كفش بود . تا چند متر فقط كفش بود . انگار مجلس روضه بود . همه اينها كساني بودند كه براي ديدن تلويزيون آمده بودند. كفشهايمان را درآوريم ولي نمي دانستيم كجا بذاريم ميترسيديم در ميان انبوه كفشها گم شود يا كسي اشتباهي به پا كند و برود كه در اينصورت جواب مادر را چي ميداديم.به دوستم گفتم :
من: كُوشاتْر د جاي خوبه گْذَر كي گوم نِرَه
م: جاي نِيَه دكوجه گْذْروم
من : بُده تا د پوشتي نردا گذروم
كفشها را جاي مطمئني گذاشتيم و وارد حال شديم . زن حج عباس توي حال با سيني چاي به سمت آشپزخانه مي رفت . تا چشممان به ايشان افتاد گفتيم :
سلام . چيگر مْنِن
زن حجعباس: اينه بِكار . دْرمعنا مُيم لُقمَي نويه باخرم . شما هُم اَمييَيِن
: بله ما هم امييم تلوزون نگا كنم
زن حجعباس : خاب پس برن د كْلّي بالاي خنه بنشينن . بچاي خوبه بشن فضولي نكنن
ادامه دارد………






تبریک میگم، مثه اینکه یه نویسنده دیگه هم به جمع حیتانشینان داره اضافه میشه، برای شروع واقعا عالی بود، منتهی چون ما کارمون اینجا گیر دادن و ایراد گرفتنه سعی میکنیم در کنار لذت بردن از خاطره ایرادهایی که به نظرمون میرسه رو هم بگیم، همین زمستون اولاش که اینجوری نمینوشت که ( :YY: ) اینقدر بهش گیر دادیم که الآن دیگه باسه خودش استادی شده( حالا کی نمتنه نظر بده هرچه میلتیه د پَی سرش ورگوین!)
به نظرم برای بار اول خیلی سعی کردین کلمات رو با وسواس زیاد انتخاب کنین، این یه خوبیهایی داره ، اما به قول مجری ماه عسل میشه راحتتر هم بیان کرد، و حتما لازم نیست دنبال جملات عجیب و تاثیرگذار بگردیم. امتحان کنید ، باعث میشه نوشتن خیلی براتون ساده تر و جذاب تر بشه. بیشتر وقتها این سادگی باطنی متنه که مخاطب رو جذب میکنه.
کلمه تایم در ” فقط در یک تایم خاص در را باز می کرد” توی ذوق میزنه.
این واژه دولاب رو خیلی دوست دارم ، شایدم به خاطر دولاب بی بی هست که پر بود از چیزای عجیب و غریب و خوش مزه، خیلی دوس داشتم اسم یکی از بخش های وبلاگ رو بذارم دولاب یا شایدم اشکاف ولی تا حالا که نشده.
چه قدر ساده و صمیمی بود اون زمانها، برای رفتن به خونه همسایه اینقدر نیاز به مقدمه چینی نبود، همسایه هم نیازی به آماده کردن و بزک کردن خونش نداشت، به سادگی یک سلام در میزدیم و وارد میشدیم.
مادر من هم خاطرات زیادی از تلویزیون داره، توی محلشون فقط اونا تلویزیون داشتن، تعریف میکرد که بعضی وقتها ملت جمع میشدن و ساعتها برفک تماشا میکردن، و اون رو هم جزو برنامه های جذاب تلویزیون میدونستن!
اما گذاشتن تلویزیون توی دولاب و قفل کردن درش، از اون هم عجیب تر بود!
در حاشیه داستان اسرا ، مرور خوبی هم به گذشته تلویزیون در رودمعچن کرده بودین و نکات جالبی رو اشاره کرده بودین که برای من واقعا شنیدنی بود.
زیبا بود، منتظر ادامه داستان هستیم.
خيله جالب بود حضرت چنار . من هم خوشحالم كه يك نويسنده ديگه به جمع نويسندگان حيتا پيوست . هر چند سبك نوشتاري مثل زمستان نميشه اما براي شروع خيلي خوب بود.
من هم از بازگشت اسرا يادمه . خاطراتي هم دارم كه شايد قسمتي از آن با خاطرات شما مشابه باشد .
از تاريخچه تلويزيونهاي ده هم يادمه . ما هم جزء همون كساني بوديم كه تلويزيون داشتيم . و جزء همون دسته هميشه خراب بود . اما مواقعي كه درست بود . يادمه كه بچه هاي كل محل از ساعتها قبل مي امدند خانه ما براي تماشاي آن . يادمه مي نشستيم پاي تلويزيون و آنقدر اين برفكها را نگا مي كرديم تا برنامه كودك شروع شود. آخه اون زمان تلويزيون فقط ساعات محدودي در روز برنامه داشت و بقيه ساعتها يا برفك بود و يا اون آرم خاصي كه آخر شبها بعضي كانالها مي ذارند
نکته جالب توجه اینه که بیشتر از اینکه طبق روال تیتر رو شرح بدین به یه جزء توجه کرده بودین و تلویزیون رو شرح و بسط کامل دادین!انتظار همیشه سخت ترین کاره!انتظار برای دریافت نتیجه کارت یا..اما انتظار برای اینکه بدونی یکی از عزیز ترین افراد زندگیت کجایه؟زنده است یا نه؟کی میاد؟خیلی سخت تره!مخصوصا تو جایی مثل اون سالهای رودمعجن که وسایل ارتباط جمعیم کم بوده یا به قول خودتون کار کردن باهاش کار حضرت فیل بوده
من هم به نوبه خودم ورود يك نويسنده جديد به حيتا را تبريك ميگويم من از ازادي اسرا چيزي يادم نمياد از تاريخچه تلويزيون هم هيچ خاطرهاي ندارم ولي فقط اينو ميدونم باباكلون خودم از جمله افرادي بودند كه تلوزيون داشتند و مادرم هميشه تعريف ميكنه كه چطور مردم جلوي در خانه شان جمع مي شدند كه تلويزيون نگاه كنند ولي جرات نمي كردند بروند به خاطر همين ميرفتند خونه دايي مادرم كه همون پدر بزرگ اقاي اميدوار باشه مادرم ميگفت يكي از پرطرفدار ترين سريالهاي اون زمان كه به عير از اون هيچي نبوده سريال سالهاي زندگي كه همون اوشين خودمون كه به خاطرديدنش لحظه شماري ميكردند
سلام چنار عزیز
ممنون از اینکه این تاریخ مهم رو یاد آوری کردین، من اون روزارو یادمه با اینکه کوچیک بودم، یادمه که کوچه هامون رو آذین بسته بودن و از اول تا آخرش رو گلدون گذاشته بودند.همه خوشحال بودن و جلو خونه هاشون رو میشستن، شیرینی پخش می کردن و اسپند دود میکردن.
اتفاقا یکی از اسرا که البته مطمئن نیستم جزء اسرای آزاد شده ی سری اول باشن،آقای آهنی بودن که هر بار که ما میرفتیم منزلشون دخترشون از اسارت پدرشون ناراحت بودن، چقد اون لحظه قشنگ بود که دختری بعد سالها پدرش رو در آغوش میگرفت.
راستی یادم رفت که بگم منم مث بقیه ورودتون رو به جمع نویسندگان حیتا تبریک میگم. پیروز و سربلند باشین :gol:
خدا کنه این نظر ثبت بشه
خیلی خوب بود(حالا من بعد دوای مدیرر درم بشه بگیرش یرم).هم یاداوری این نکته و هم نوشتنش.دو چیز خیلی جالب رو یاد آوری کردی.هم بازگشت اسرا وهم نوع تلویزیون نگاه کردن ور در زمانی که تلویزیون همه جا نبود و با مشقتی باید این کار رو انجام میدادیم.من خودم خاطره ی جالبی دارم از زمان ازادی اسرا چون ما خودمو هم به نحوی درگیر این کار بودیم.از اون روزی که اقای خورشیدی و اکبریان آمدند قشنگ یادمه.صلوات ها اسفند دود کردنها و اب پاشی پی باغ و شعارها و رفتن ما تا سر قلعه و امدن اسرا روی دوش مردم و…ایام جالبی بود و تلویزیون نگاه کردنمون که من خودم یک قسمت بل و سباستین رو توی خانه ی نوه ی دیگه ی حجی مراد با کلی بچه ی هم سن وسال خودم نگاه کردم اونجا شده بود عین سینما.عالی بود امیدورام تدام داشته باشه….
خدا قوت هوووووو
سلام جناب مدیر ممنون از لطفتون راستش رو بخواهین برای اول کار میشه گفت ایرادهایی داشت باید ساده تر می نوشتم البته هر چهقدر هم سعی خودم رو بکنم مثل جناب زمستان نمی تونم بنویسم . باز هم ممنون
سلام بر نوه دیگه بنده انگشت کوچیکه جناب زمستان هم نمیشم من تا جای که یادم میاد تلویزیون شما یا خراب بود یا انتنش مشکل داشت البته بعضی وقتها از دست در می رفت که درست بود.یادش بخیر انقدر جلوی تلوزیون می نشستیم تا این جناب نخودی تشریفشون رو ببرن وبعد هم برنامه کودک با امدن بق بق شروع می شد واقعا یادش بخیر…..
سلام بر جناب زمستان نیستین کم پیداین سلام جناب زمستان این اقای مدیر گناه داره اذیتش نکنین :R: از شوخی گذشته من هم دوست دارم در قسمت خاطرات فعال باشم هر چند قلم من به زیبایی قلم شما نمی نویسه راستی این داستان مچیت چی شد؟
سلام بر پونه راستش رو بخواهین این خاطره من بیشتر اون قسمت تلویزیونش جالبه که بعدا خواهم نوشت درست میگین انتظار خیلی سخته اون هم در موقعیتی که وسایل ارتباط جمعی هم می شه گفت اصلا نبود . باز هم ممنون
سلام بر سهراب وممنون
سلام بر افرا و ممنون
من کمی دیر اومدم. اما خوش اومدم.
شما چون دوران جوانی رودمعجن بودید خاطرات زیادی دارید و واقعا خوشحالم که شروع کردید به مکتوب کردن اونها.
برعکس برخی دوستان بنطرم متن نوشته هم بسیار عالی بود.
منتظر ادامه داستان میمونیم تا ببینیم خونه حجی عباس چه اتفاقی افتاده
ورود شما رو به قسمت خاطرات خوش امد میگم و امیدوارم خاطرات قشنگت رو همینجور بنویسی تا همه استفاده کنن.
مچیت هم در راهه.همین روزا میاد
سلام بر جناب منصف ممنونم
ممنونم جناب زمستان سعی خودم رو می کنم ولی هیچ وقت به زیبای شما نمی تونم بنویسم
سلام چنار عزیز من خیلی دیر مطلب شما رو دیدم عالی بود واقعا خیلی نویسنده خوبی هستین ولی خوندن بعضی کلمه ها سخت بود افرین بر شما :gol: :SS: :OG: :soot: