به مناسبت جشنواره ی فیلم فجر:
صبح از دم”سنگَجی” هوشنگ که رد شدم و میخواستم بکشم بالا سمت مدرسه، چشمم به مینی بوس بنز قرمزی رنگی افتاد که توی “کال قبریستو “کمی پائین تر از مخابرات پارک کرده بود و بدجور به چشمم آشنا می آمد.خیلی شبیه مینی بوسی بود که دو سه بار دیگر هم سوارش شده بودم.اما نمیشد یقین کرد که این مینی بوس همان است.
توی صف مدام داشتم به آن مینی بوس قرمز رنگ فکر میکردم .آنقدر در این فکر غوطه ور بودم که نفهمیدم کی مناسک صف و قرآن و دعا تمام شد و وارد کلاس شدیم.آقای جنتی توی کلاس بود و کنار بخاری داشت خودش را گرم میکرد.مراسم حضور وغیاب بدون مشکل خاصی برگزار شد و همه داشتیم خودمان را آماده میکردیم تا مراسم مشق خط زدن و دروغ گفتن و “آقا بخدا نووشتَیِم د خَنَمه ترقَز دییِم”(1) و”آقا بخدا پییَرمه بیمار بو نِرسییِم بنووسِم”(2) و کتک خوردن و “اخ بابا جان” و”آقا بخدا درد منه” را به نحو احسن اجراکنیم که آقای اسحاق زاده در کلاس را زد.از آقای جنتی اجازه گرفت و مستقیم به من اشاره کرد که بروم بیرون. .نمیدانستم کجا قرار است بروم ولی لابد خبری بود که سر صبحی خود آقای اسحاق زاده آمده بود دنبالم.وقتی به سمت دفتر میرفتم تا چشمم به بچه های دیگر افتاد که دم دفتر جمع شده اند دستگیرم شد که چه اتفاقی قرار است بیافتد.دیگر دستم آمده بود که وقتی این تیپ بچه ها را یک جا جمع میکنند یا کسی آمده برایمان سخنرانی کند ویا قرار است مارا ببرند شهر که آنجا یکی برایمان سخنرانی کند.نمیدانم چه اصراری بود که ما پای ثابت هر نوع سخنرانی باشیم.تا کمی آنطرفتر چشمم به چهره ی آقای غلامی افتاد فهمیدم که یک شهر رفتن حسابی را امروز افتاده ایم.آقای غلامی راننده ی همان مینی بوس قرمز رنگ بود که با لهجه ی خودش “بنزین” را “بَنزِن”میگفت و ورد زبانش هم این بود که”عمو جان بَنزِن ندرم”.چند بار دیگر هم سوار مینی بوسش شده بودم.
گمانم دمدمه های دهه ی فجر بود و قرار بود مراسمی توی تربت باشد.امور اینجور مراسم ها قاعدتا بدون سخنرانی نمیچرخد و امور اینجور سخنرانیها هم بی حضور امثال ما.یک آقایی هم همراه آقای غلامی آمده بود که مسئول اصلی بود.کمی برای ما صحبت کرد و اینکه میرویم شهر و عصر برمیگردیم.نمیدانم چه جور به خانواده ها خبر دادیم.همان موقع خبر دادیم یا بعد کسی رفته بود و خبر داده بود؟نمیدانم.همینقدر یادم می آید که سوار مینی بوس قرمز رنگ شدیم و طبق معمول سری هم به حصار زدیم و سر راه تا رزگ هم رفتیم.توی این دو روستا هم چند تا پای سخنرانی بودند!!نزدیکهای ساعت 10 رسیدیم تربت.مراسم به خیر و خوشی برگزار شد.ما مثل بچه های خوب به حرفهای سخنران که مقدار معتنابهی در مورد استکبار صحبت کرد و گفت کلا چیز اَخی است و بعد از ما تعریف کرد که خیلی خوبیم با تمام دقت گوش دادیم وحتی بین صحبت های سخنران با صدای بلند تکبیر هم گفتیم.سخنران گمانم خیلی از ما خوشش آمد.
مراسم که تمام شد یکی از بچه ها(گمانم احمد بود) گفت:
-بچا مَیَن ببرَن مه ب سینما(3)
سینما؟سینما دیگر کجا بود؟.به هم نگاه کردیم.با تعجب.توی آن جمع کسی سینما نرفته بود تا آن موقع.هنوز تلویزیون توی ده نیامده بود.یعنی هنوز دکل تلویزیون توی ده نصب نکرده بودند تا هر خانه یک تلویزیون داشته باشد.چهار پنج تا خانه بیشتر توی ده تلویزیون نداشتند که آنها هم به مدد آنتنهای شاخه ای که چهار پنج متر رفته بودند توی دل آسمان بین انبوهی از برفک و”خیش خیش” گاهی چیزیکی نشان میدادند.تلویزیون دیده بودم.هم در ده توی خانه ی عمه که دو سه قسمت از “بل و سباستین” را نگاه کرده بودم هم توی آمدنهای گه گاهی به تربت،توی خانه ی دایی که هر وقت می آمدم یک دل سیر از عزای تلویزیون در می آوردم. اما سینما نه.اسمش را هم نشنیده بودم.اصلا نمیدانستم آنجا چکار میکنند.
-سینما؟سینما واز کُجِیه؟
این سوال همه ی ما بود.همه ی آنهایی که آنجا بودیم و روحمان هم از سینما خبر نداشت. کی بود آن وسط که گفت:
-سینما یک خَنه ی تَریکِ یه.عینی گُرِ.یک تلوزیون گگَ ی کلویه د جلَوشه .دمیوش فیلم مگذرَن وهمه نگا منَن(4)
نمیدانم.ولی لابد سینما رفته بود یا شاید هم وصف سینما را شنیده بود.یک خانه ی تاریک؟آنهم عین گور؟مگر مردم مرض دارند که خانه ای را عین گور تاریک کنند و بعد بنشینند توی تلویزیون فیلم نگاه کنند؟ازآن گذشته مگر مردم حالشان خوب نیست که بیایند آنجا تلویزیون نگاه کنند خوب مثل آدم مینشینند توی خانه شان و تلویزیونشان را میبینند.توضیح قانع کننده ای برای سینما نبود.لا اقل ما دهاتیهای سینما ندیده اصلا قانع نشدیم.همهمه ای درگرفته بود بینمان.هرکسی حدسی میزد و شاید هم مثل من در خیال خودش سینما را تصور میکرد.خانه ای تاریک عین گور؟تخیل هم به جایی قد نمیداد وقتی هیچ تصوری از سینما نداشتم.ته تهش فکر میکردم سینما یک چیزیست مثل”خَنه خر”ی که زیر پای مدرسه بود و گاهی آقای اسحاق زاده یکی از بچه هارا می انداخت توی آن تا تنبیه شود.خودم هم توی”خنه خر” را ندیده بودم و لی چند نفری که مزه ی آن را چشیده بودند میگفتند عین گور تاریک است.ولی سینما نباید خیلی شبیه “خنه خر” میبود چون “خنه خر”جای ترسناکی بود،بچه ها را به زور آنجا می انداختند،تلویزیون گنده هم نداشت که تویش فیلم نشان دهند.باید صبر میکردم تا به سینما میرسیدیم و از نردیک میدیمش. اینجور فایده نداشت……
ادامه دارد…………………………………………………………………………….
1-اقا بخدا نوشتم.توی خونه جا گذاشتم
2-آقا بخدا پدرمون بیمار بود نرسیدیم بنویسیم
3-بچه ها میخوان ببرنمون سینما
4-سینما یک خانه ی تاریکه عین گور.یک تلویزیون خیلی بزرگ جلوشه که توش فیلم میذارن و همه نگاه میکنن.


سلام وتشكر ازجناب علي آقا
ديگه كار به جايي رسيده كه در دو جبهه مي جنگي هم دنگا و هم سينما درضمن از داخل ميني بوس بيشتر تعريف ميكردي. :VV:
نه والا من تن من کم طاقت تر از اون که توان جنگیدن توی دو جبهه رو داشته باشه.دیدم مناسبت خوبیه برای این خاطره و اگه بمونه بیات میشه لذا تنور داغ بود و ما هم نان رو چسباندیم.
اتفاقا این مینی بوسم تعریفی زیاد داره ولی حیف که جاش نیست فعلا!!!
سینما رفتن اون زمانها حتی واسه ما هم که تو شهر بودیم یه اتفاق خیلی خوب بود چه از طرف مدرسه باشه چه خودمون بریم یادش بخیر شب بیست و نهم و خواهران غریب و کلاه قرمزی از اون فیلمهایی بودن که یادمه اونقدر سینما شلوغ شده بود که رو سکوها نشسته بودیم و نگاه میکردیم،چه اصراری !!! اگه یکم دندون رو جگر میذاشتیم که تو اوجش نریم ببینیم کم کم از طرف مدرسه میبردنمون یا هم که چندین سال بعد CD اش میومد تو بازار :YY: . این جمله (مثل بچه های خوب با تمام دقت گوش دادیم) مطمئنی همینجوری بوده :soot: اما از حق نگذریم این سخنرانیها که اینجوری ازش یاد کردی خیلی هم واسه شما بد نبوده چرا که یه سینما هم کنارش رفتین.خدا قوت جناب علی نجفی :gol:
ولی توی اون شلوغی و بلبشو سینما رفتن یه مزه ی دیگه داشت. یک فیلسوف مازوخیست میگه کلا هرچیزی که با خاطر جمع و اسوده و بی دردسر گیر ادم بیاد چنگی به دل نمیزنه چون خاطره نمیشه.چیزهایی که به سختی به دست میان خاطره انگیز ان!!
خواهران غریب رو یادمه که همیشه جلوی سینما هویزه صف و بود وترافیک و شلوغی.
به قول اون یارو که ادای باب راس رو توی خنده بازار در میاره “من عاشق این سخنرانیام”
خدا نگهدار هوووو
سلام وخسته نباشی
ازسینماگفتی منم اولین تجربه سینما رفتنم فکر میکنم فیلم شب دهم که خیلی هم وحشناکه بود دیگه تصمیم گرفتم سینما نرم چون فک میکردم همه فیلمهایی که توسینما میذارن همینجوریه ولی بازهم ادامه دادم ودومین فیلمی که رفتم ازبس بیخودی و بی محتوا بود به نیمه نرسیده ولش کردیم وبرگشتیم ولی رویهمرفته سینما جون میده برای پفک وچیپس خوردن مخصوصا وقتی فیلمش هیجانی باشه :SS:
سلام بر اشنای قدیمی.نیستین کم پیدا شدین؟
من واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم از اینکه سینما اینقدر برای شما محیطی تفکر بر انگیز و سرشار از فکر و اندیشه است و شما در انجا در بحر تفکرات عمیق هستی شناسی فرو میروید!:)
اولين باري را كه به سينما رفتم خوب يادم هست ولي اصلا اسم فيلم را يادم نمي آيد چون اصلا فيلم برايم مهم نبود و اصلا آدم اهل فيلمي هم نبودم فقط ميخواستم ببينم سينما چطور جاييست؟! يادم هست كه براي اولين بار به همين سينما 22 بهمن رفتيم وسط هاي فيلم كه شد حوصله ام سر رفت و با اغفال همين جناب مدير رفتيم يك دوري در سينما زديم.
سلام بر زمستان سابق واقعا اي ول كه مناسبت ها رو از دست نميدي و هميشه يه چيز جاب براي نوشتن داري :gol: بايد ادامه داستان و صحنه ي روبرو شدن بچه ها با سينما جالب باشه احتمالا مقادير زيادي جمله ي ( اي مرد چي صّنعته) را خواهيم شنيد
خدا قوت هوووووووووووو
سلام بر حامد خان ابن عم عزیز.
خوشم میاد که تو هم اولین فیلم زندگیت رو عمیق و متفکرانه دیدی و تک تک سکانسها و پلانهاش رو یادته!!!
خدا نگهدار هوووووووو
سلام بر علي اقا. خوشحالم كه با يك داستان جديد دوباره اومدي . البته دهه فجر خيلي جاي كار داره. اتفاقات جالب زيادي در اون مناسبتها در كشور و از جمله در ده و در مدرسه كوچك ما اتفاق مي افتاد. خيلي خاطره و داستان از اون زمان توي ذهن همه وجود داره كه بيشترش در خاطر تويه . وفقط تو ميتوني با قلم زيبات اونارو به نگارش دربياري و ماندگار كني . اگه وقت داشتي روي اونها هم فكر كن .
راستي اون خونه خر خيلي جاي تاريكي هم نبود . سينما تاريكتر از اونجايه . من فقط يكبار اونجا رو تجربه كردم اونهم به مدت چند دقيقه . البته ما بحساب خود بچه زرنگ بوديم و هميشه در رديف اول جدولي كه آقاي اشراقي درست كرده بود و بر ديوار كلاس زده بود قرار داشتيم ولي يك روز از قضا كه رياضي داشتيم و معلم مسئله اي گفت و هيچكس بلد نبود براي تنبيه عمومي دسته جمعي همه را به مدت كوتاهي به اين خانه تاريخي برد و در را بست و بعد كه ديد اونجا به ما خوش ميگذره و همش مي خنديم از اينكارش صرف نظر كرد. اون خونه تنها تاريك بودنش وسيله تنبيه بچه ها نبود بلكه مهمتر و بدتر از آن همخانه شدن با صاحبخانه (الاغ) و توليداتش و جانورانش بود.
خداقوت هووووووووو
سلام بر نواده ی دیگر
مسلمه.دهه ی فجر قدیما پر از خاطره بود.از تزئین کردن کلاسا بگیر تا سرود خوندنا و نمایش بازی کردنا.فرصت شد در باره ی اونها هم کم وبیش توی ذهنم هست که مینویسم.
خنه خر رو همونجور که گفتم من خودم تجربه نکرده بودم فقط شنیده بودم. یک از بچه ها که مدام در مسیر خنه خر و کلاس در تردد بود بیشتر از همه از حجم کیگی که توی این خانه خر بود گله داشت چون هر وقت می امد بیرون یک روز تمام کل کلاس بسیج میشد تا کیگهای این بنده خدا رو بگیره همون بود که میگفت “عینی گور تریکَ” وشاید با این اغراق میخواست شجاعت خودش رو نشون بده در نترسیدن از تاریکی.العده علی الراوی
متشکرم و خدا نگهدار هوووووو
چن تا از این …..(i) ها رو همینجوری مناسبتی شروع کردی و فرصت نشده تمومش کنی. فک نکنی ما حواسمون نیست!
بدبختانه اولین باری که به سینما رفتم رو اصلا یادم نمیاد، ولی یادمه اون زمانا بیشتر مد فیلمای جنگی بود ما هم که جوگیر!! میرفتیم سینما تا دو سه هفته چوو به دست و ت ت تق، تققق، گوف گوووف کنان در حالیکه دهنمون کف میکرد از جهاز مادرمون سنگر میساختیم، این وسط سه چهار باری شهید میشدیم، دست آخر هم به سبب شلوغ کاریمون کتک مفصلی میخوردیم و میگذاشتیم به حساب کتک خوردنمون بعد از اسارت :YY: دنیای قشنگی بود، میتونستی هر چند بار که خواستی شهید بشی و دوباره برگردی دمار این عراقیا فلان فلان شده در بیاری.
این جوگیری در حدی پیش رفته بود که دوران ابتدایی هر کی ازم میپرسید در آینده میخوای چی کاره بشی بدون فکر کردن میگفتم میخوام برم سربازی و تا آخر عمر همونجا بجنگم با این عراقیا. بزرگترا هم یادشون رفته بود به ما بگن “جنگ تموم شده پسر جان”. حالا اما اوضاع عوض شده دنبال یه راه در رو میگردیم که هر جوری شده نریم سربازی که تفنگ بدن دستمون و بعدشم …
:YY:
تو مدیرر مگه مو بگیر نیرم.کدو داستانر نیصبه سرش دیم عمووو.چو سیاه نمایی منی خدایا رویکتر نبینم.عامل استکبار.بشه دوای تور درم.ایمشا الله که بت برن ب سربزی بعد یک قانون بیایه کی 10 سال د همونجه نگاهت درن ب جای ولیعهدم قدم رو بری تا دیلی مو خنوک رو.بشه حالا بستا
یعنی چه؟ :YY: :YY: :N: :OL: :SS: :H: :soot: :O: :ZZ:
منم اولین باری رو که رفتم سینما یادم نیس، اما یادمه که از بچگی دوست داشتم کارگردانها بیشتر به سینمای کودک و نوجوان اهمیت بدن و بیشتر واسه بچه ها فیلم بسازن و هیچ علاقه ای به سینما رفتن با بزرگترها نداشتم، کلی ذوق کردم وقتی از طرف مدرسه رفتیم و “پاتال و آرزوهای کوچک “و “مریم و میتیل” رو دیدیم بعد اون جز “کلاه قرمزی” متاسفانه فیلم خاصی رو یادم نمیاد که واسه بچه ها تو سینماهای عمومی اکران شده باشه :TT:
این یکی داستانو لطفا نیمه کاره نذارین :Y:
من پاتال رو توی ویدئوی وی اچ اس مدرسه توی زنگ پرورشی چهارم یا پنجم دبستان بود دیدم وچقدر کیف کردم باهاش
باور کنین اسم من بد در رفته.وگرنه من سعی میکنم داستانام رو تموم کنم.البته فقط سعی میکنم):
خیلی خوبی و با مناسبت بود . ممنون . من دفعه اولی رو که رفتم سینما یادمه فیلم خواهران غریب بود سینما هویزه .آخرای فیلم رسیدیم :W: خیلی طبیعی نشستیم :soot: به فیلم دیدین بعد از 5 دقیقه فیلم تموم شد :N: اصلا نفهمیدیم چی به چی شد :MM: بعد بابا دید خیلی غر میزنیم :MM: نشستیم دوباره تا باز فیلمو پخش کنن بعد تا همونجایی که دیده بودیم نگاه کردیم بعدم رفتیم خلاصه هیچی نفهمیدیم . :R: :R: :R:
ای بد بود اینجور فیلم دیدن.وسط یک سانس میرفتی تا آخر فیلم میدیدی بعد سانس بعدی رو از اول فیلم میدیدی تا جائیکه توی سانس قبلی دیدی هیچیم نمیفهمیدی چی شد بلاخره.یا اینکه بلاخره اش رو اول میفهمیدی بعد مینشستی تا بفهمی چرا اینجوری شد بلاخره!!!
هووووووووووو خوندم. عالی بود. مثل همیشه. شاید بهتر از همیشه. :SS:
منم اولین باری ک رفتم سینما فکر کنم12 ماهه بودم با اشنا و خواهرش رفتم!فقط یادمه ی دندونک دادن دستم نشوندنم یک کنار!اصلا یادمه!باورکن!تمامی صحنه های اون روز تو ذهن نقش بسته مثل یه فیلم از برابر دیدگانم میگذره :YY: :VV:درود بر شما…
دمتا گرم خیلگه معرکین از تربت و بایگم بهتر یک کمه مطالب تار بیشتر کنن