چند روز پیش ده بودم.بر حسب اتفاق کتاب «بخارای من ایل من» دستم افتاد و یک راست رفتم سراغ این تکه ی دوست داشتنی اش :« برف کوه هنوز آب نشده است. به آب چشمه دست نمی توان برد. ماست را با چاقو می بریم. پشم گوسفندان را گل و گیاه رنگین کرده است.بوی شبدر دوچین هوا را عطر آگین ساخته است.گندمها هنوز خوشه نبسته اند.صدای بلدرچین یکدم قطع نمی شودجوجه کبک ها، خط و خال انداخته اند. کبک دری در قله های کمانه، فراوان شده است. بیا، تا هوا تر و تازه است، خودت را برسان….»که نامه ای بود از برادری در ایل به برادر دیگر که رفته بود شهر تا ترقی کند و این نامه با برادر شهری «همان کرد که شعر و چنگ رودکی با امیر سامانی».پیش خودم تصور کردم که اگر برادری، برادری داشته باشد در دیاری دیگر که سالهاست رودمعجن را ندیده و حالا این برادر خواسته باشد حال و روز این روزهای رودمعجن را برای برادر دور از دیار بنویسد چه می نویسد؟!حال روز ده را که دیدم اینها به ذهنم رسید:
چند سال است خشکسالی آمده و خیال رفتن ندارد.هرسال «تموز» و«سونبولَ» و«میزو» را به امید باران و برفِ «مهرگو»و «چیلَّ»و «مه نورُز» میگذرانیم .هرسال دل خوش میکنیم به سال بعد.چشمانمان به درِ آسمان سفید شد و«آن» سال بعد هنوز نیامده.
«تِغ بَزَها» خشک است.علف چندانی گیر گوسفندها نمی آید.گوسفندها لاغرند.هنوز به تموز نرسیده دارند شیرشان را خشک می کنند.ارزان هم شده اند.هفته ی پیش توی شهر بره بود کیلویی10هزارتومان و این هفته 8 هزار تومان.«محله گی»ها دارند گله گله گوسفندهایشان را می فروشند برای کشتار.چیزی ندارند به گوسفندها بدهند.علف حکم طلا پیدا کرده.جو گران است . آب هم با مشقت برای گوسفندها گیر می آید.توان اینکه حشم را به آخر تابستان برسانند ندارند.هنوز بهار تمام نشده می فروشند پیش از اینکه تلف شوند.
«تهروی»از« بند» به پایین یک چکه آب ندارد.حتی حمام هم دیگر «دگَرد» نیست که آبش بریزد توی«تهروی» و به بهانه ی آبِ حمام دو سه تا پونه این ور و آن ور سبز شود. در«سرتینگل» هم یک «چونک»آفتابه آب، ته «تهروی» را تر کرده.یادت هست وقتی در اتاقی که پنجره اش رو به «تهروی»باز می شد میخوابیدیم از صدای «هَرَنگ هَرَنگ» آب خوابمان نمیبرد؟عیدها که می رفتیم «سرتینگل» آب زیر پایمان را خالی میکرد و می خواست کله پامان کند؟تابستانها اگر «اوگذر» نبود مصیبتی بود رد شدن از آب؟یادت هست تنبانمان را تا روی زانو می دادیم بالا که خیس نشود؟چشمه ها خشکیده اند.توی ده فقط دو «لوجوی»آب هست.یک در «سرتینگل» یک نصفه ای هم می آید پایین برای باغها که آنهم معلوم نیست بتواند تا آخر تموز دوام بیاورد.
دیمه زارهای «دهنو» و«پی زرد» از بین رفته اند.«پلیز دیمه»ها انگار قصه بوده اند.هندوانه های سبز کوچک با آن انبوه دانه های قرمز خوشرنگ که از «پلیز دیمه» ها می دزدیدم و می شکستیم و با دست می خوردیم پاک ورافتاده اند.آدمهایی که از «پلیز دیمه»ها بر می گشتند و به ما که می رسیدند هندوانه ای-گیرم که کوچکترینشان را- از سر خورجین برمیداشتند و تعارفمان می کردند خیلی وقت است که دیگر سراغ «پلیز دیمه» هارا نمی گیرند.تاک های انگور «نیم چی» نسلشان دارد منقرض می شود.«چروخ» ها سالهاست با خاک یکسان شده اند.درختان باغها دارند از نفس می افتند.از بی آبی و بی صاحبی.از بس باران کم آمده و کسی «آدار بِدار»شان نبوده یا خشک شده اند یا آفت و شته دارد خفه شان می کند.
سیب زمینی و پیاز و خیار و خربزه و چغندر کم کم دارند خاطره می شوند.سر تینگل که زمانی پر بود از زمینهای سیب زمینی و چغندر و «پلیز» و «کَلَ»یه پیاز و «لبیا»حالا فقط تک و توک زمین های گندم و جو دارد و زعفران که آن ها هم اگر از دست بی آبی بگریزند تازه می افتند زیر دست وپای «شهری » ها.همین جمعه ی پیش هم آمده بودند.سرتینگل کیپ تا کیپ ماشین بود و گُله به گُله آدم بود و جا به جا آشغالهایی که کپه شده بودند روی هم و آتشهایی که تر و خشک را با هم می سوزاندند.
ده مثل قدیم ها شلوغ و پرسروصدا نیست.زمستان ها که پاک سوت و کور است.پیرها کارشان را کرده اند جوانها هم ده نمی مانند .هرکس بتواند جل وپلاسش را جمع می کند و می رود.کار پرزحمت و کم درآمد ده مشتری زیادی ندارد. همه دنبال پول زیاد و کار کم و زندگی راحتند.دود هم شده است بلای جان.
همه چیز مان را از «دِکُّ» می خریم.کفش و کلاه مان که جای خود دارد،شیر و ماست و کره و پنیر و خیار و گوجه فرنگی و سیب زمینی مان هم از«دکُّ» است.چندسالست نانوایی هم داریم.خمیر هم دیگر کمتر «میکنیم» ولی قصابی نداریم.گوشتمان را از بایگ میخریم یا از شهر.پیرمرد می گفت اگر به امید زمینها و «حصیل»ها ی خودمان باشیم یک کاسه «نخوروش»هم نمی توانیم بخوریم.پیرمرد میگفت اگر همین دو قران یارانه و کمیته نباشند همه مان باید کاسه دست بگیرم و دوره بیافتیم این ور و آن ور مثل «غربتها»…….


به نام خدا
درود بر استاد علي نجفي
به حضور حضرت عالي عرض كنم حال و احوال كل مملكت هم بهتر از رودمعجن نيست بلكه در بعضي جاها از جمله همين فديهه كه نزديكترن روستا به رودمعجن مي باشد به مراتب بدتر است.
دريغ از پارسال
راز دل را با تو مي گويم به دور از قيل وقال
از براي عشق ورزيدن نمي يابم مجال
مي دوم شايد بيابم لقمه اي نان حلال
اينچنين ضرب المثل در بين ما باشد روال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
چشمه ها خشكيده اند و چشمها گرديده تر
كشتزاران بي ثمر گشته دعاها بي اثر
بلبلان افسرده اند و باغبان افسرده تر
در كجا بايد بجويم چشمه ي آب زلال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
تا به كي هشتم گرو باشد به پيش هفت و شش
از طلبكاران گريزانم و يا در كشمكش
اندرين احوال مي باشم زنم در فكر مِش
بدر بوده صورتم حالا شده مثل هلال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
مال ما بردند آقايان و كردن اختلاس
ملتي سرگشته بيني جملگي را آس و پاس
ديگري ميليارد برد و زد به ما تير خلاص
نيست ديگر در خزانه نه دلار و نه ريال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
هر كه را ديدم گرفتار فشار و قند خون
همچو سير و سركه ميجوشد اما در درون
صورتش را كرده با سيلي سرخ و لاله گون
حال مردم را نديدم بد تر از اين تا به حال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
اندرين وادي به جاي آب مي بينم سراب
شيخ با شيب ملايم مي كند ما را مجاب
آن يكي گفتا بخور اشكينه را جاي كباب
بعد از اين در خواب بينم سينه را با ران و بال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
عده اي سمت دبي يا در صف آنتاليا
يا كنار برج ايفل مي كنن عشق و صفا
عده اي دلخوش به حج و يا به سوي كربلا
من ولي در حسرت درياي زيباي شمال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
گر چه تو مستاجر و در آرزوي خانه اي
در همه عمرت نديدي ساغر و پيمانه اي
دلخوشيت يك سبد كالاست با يارانه اي
هر چه ميبيني سليمان شاد باش و بي خيال
هر چه آيد سال نو گوئيم دريغ از پارسال
سلام باید چه کرد برای بهتر شدن رودمعجن
راستی..
دیروز
درکوچه هایِ فراق ِروستا قدم نهادم
امتدادِراه چه غریبانه می نمود
ودرنگاهم
افقی ، گویایِ یک نا آشنائیِ سترون
وپاهایم لرزان در نوعی بیگانگیِ موهوم
دستانِ اشاره ام را
گویا ، حس حرکت نبود
ودر رخوت زمان ،ارتفاعِ شکستِ دیوارها
ترجمانِ کهنِ روزگاران را ، ندا میداد
ومن
انگشتِ اشاره ام، خرابه هایِ آبادِ دیروزرا
نشانه رفته بود
وزبانم …
تکلم ِغریبانه ای بر چهره یِ زخمیِ روستا بود
ووو..
آنسو ترَک
مزارع در تشنج ، از تبِ فراقِ آب
ولبانِ خشکِ چشمه ساران ،ترک خرده از عطش
وآن سو
تاکستان، در عریانیِ پائیز گونه اش
مرثیه ی بهاران را زمزمه میکرد
وچرخشت در غربالِ روزگار ، صورتش نازیبا
دراختلاطی از کلوخ وسنگ
وآسیابهارا، ..بلندی سقف بر کف، ممزوج بی تفاوتی
… در پهنای تمدنِ نسلی نو
وآسیابان ، واژه ای غریب در صحیفه یِ عمر پدر بزرگ
وچه غمگنانه می نمود
نابودیِ یادِ یادگارانِ کهن
واما کوه !!
در فراق جریان زلال کال ، خجل وشرمنده
ودرختان بادام
در امتدادِ غروب ایستاده ، مرگشان را جار می زدند
ومن پرسیدم
این سرزمین کجاست ؟؟!!
صدائی آشنا ، گفت ……..!!!!
وای توروخدا این شعرها روننویسید من حاضرم زندگیمو بذارم بیام رودمعجن بااینکه دونسل تو رودمعجن نبودیم
حياط خانه ما تنهاست
حياط خانه ی ما
در انتظار بارش يك ابر ناشناس
خميازه ميكشد
و حوض خانه ی ما خالی است
ستاره های آوچك بی تجربه
از ارتفاع درختان به خاك می افتد
و از ميان پنجره های پريده رنگ خانه ی ماهی ها
وااسفا
سلام و خداقوت براي مطلب زيبايتان. كتاب بخاراي من ايل من رو نخوانده ام اما خلاصه اون روكه توي كتاب ادبيات دوران دبيرستان بود خوانده ام. يادمه همون زمان كه سر كلاس ميخوندم يه لذت خيلي خاصي از همون جمله هايي كه شما توي متن آوردين مثل (( بوي شبدر دوجين هوارا عطر آگين ساخته و يا به آب چشمه هنوز دست نميتوان برد)) يهم دست ميداد و يه حس قشنگ توام با آرزوي حضور داشتن توي همون فضا برام ايجاد ميشد. و يادمه كه چندين بار اون داستان رو خوندم . اما در خصوص توصيفاتي كه واسه رودمعجن خودمون كردين به نظرم اين مربوط به رودمعجن ما تنها نيست بللكه اوضاع خشكسالي و … مربوط به اوضاع كل كشور و روستاهاي اون هست و ديگه از اون صفاي قديمها خبري نيست و هر چند كه بهتره قدر همين يه ذره آب و هوا رو بدونيم كه معلوم نيست توي چند سال آينده ديگه از همين هم خبري باشه يا نه. البته غير از شرايط جوي كه تغيير كرده و ديگه مثل قديمها نيست آدمها هم عوض شدن و ديگه مثل قديمها نيستن از صفاي باطن و نيت هاي پاك بگير تا تلاش و كوشش مردم قديم ( چه مرد و چه زن ) تا سادگي و بي آلايشي و نبود رسم و رسومات دست و پاگير تا نبود قيافه هاي عجبيب و غريب و از بين رفتن حيا ي زنها و… .وامتداد اون به رودمعجن خودمون كه يادمه بچه تر كه بوديم حرمت روممعجن خيلي بيشتر نگه داشته ميشد اما متاسفانه الان … همه چيز عوض شده .. پس نه تنها نبود آب و هواي قديمها حسرت شده بلكه به آدمهاي قديم هم بايد حسرت خورد. افسوس …
خیلی خوشحال مرم که که دخترای روزمعجن چنی فعالن درزمان مادرم در رودمعجن مدرسه رفتن دخترا رو هم بد میدونستن در زمان ما حرف زدن با اقایون .بالاخره این تغییرات شاید عیبایی داشته اما مطمپنا خوب بوده عزیزم نجمه مال کدوم دهه ای ۶۰ یا۷۰ یا۵۰
مطمئنا من هم بسيار خوشحالم از اينكه دختراي امروز اينقدر فعالن و درس ميخونن و به مدارج بالاي دانشگاهي هم ميرسن چيزي كه زمان قديم اصلا از اون خبري نبود. اما فكر نميكنم منظور من از حياي زنهاي امروز فعاليت زنهاي امروز يا حرف زدن اونها با مردها باشه . يا شما اصلا كامنت من رو درست نخوندين و فقط جمله حياي زنهاي امروز از بين رفته رو خوندين و يا اينكه توي درك مطلب مشكل دارين و يا … چيزي كه الان مسلمه و اكثرا هم به اون اعتراف دارن اينه كه زنهاي امروز از لحاظ حجب و حيا خيلي با اوني كه بايد باشن فاصله گرفتن دقيقا مثل رودمعجن كه با خود واقعيش كلي فاصله گرفته . چرا از تغيير رودمعجن و اينكه ديگه مثل گذشه نيست نالانيم ولي … زنهاي امروز با خود واقعيشون از بعضي جنبه ها كلي فاصله دارن چه شما ميخواد از حرف من خوشت بياد و چه نياد اعتقاد من اينه، اين ربطي به دهه 50 يا 60 يا 70 و يا …. نداره .
منظور من هم ای نبود که منظور شما اینه .منظورم این بود که تغییرات همیشه نباید اونطوری باشه که ما تعیین میکنیم
دهه رو هم پرسیدم برای آشنایی بود .یک کم خوش اخلاق تر باش عزیزم
وقتي که اعتماد من از ريسمان سست عدالت آويزان بود
و در تمام شهر
قلب چراغ هاي مرا تکه تکه مي کردند.
وقتي که چشم هاي کودکانه ي عشق مرا
با دستمال تيره ي قانون مي بستند
و از شقيقه هاي مضطرب آرزوي من
فواره هاي خون به بيرون مي پاشيد
وقتي که زندگي من ديگر
چيزي نبود ، هيچ چپيز بجز تيک تاک ساعت ديواري
دريافتم ، بايد، بايد ، بايد.
يک پنجره براي من کافيست
يک پنجره به لحظه ي آگاهي و نگاه و سکوت
اکنون نهال گردو
آنقدر قد کشيده که ديوار را براي برگ هاي جوانش
معني کند
از آينه بپرس
نام نجات دهنده ات را
آيا زمين که زير پاي تو مي لرزد
تنهاتر از تو نيست ؟
آفتاب رفت و پرتو زردش ماند،
ایل رفت و غبار و گردش ماند؛
نبوسیدم آن چشمان زیبا را،
در دلم دردش ماند..
ببار باران…
من سفرکرده ای دارم که فراموش کرده ام پشت سرش آب بریزم…
نوشته ی زیبا و تلخی بود زیبا به همون زیبایی نوشته ی ایل من بخارای من و به تلخی حرفهای امروز عمو که بی رمق وخسته نشست خنده ی همیشگی تو صورتش نبود با خنده گفتم حسابی روزه ای ها گرما کلافه ت کرده گف غصه ی روزه نیس زمین از ما روزه تره! امسال کشاورز هیچی نداره ..
ان شاء ا.. به برکت این ماه برکت به زمین برگرده :Y:
هنوز بیشه ی سبز
کماکان سبز است
شاخه ها
برگها نفس میکشند
زیر سایه اسمانش
ارادت هنوز جاریست در سراشیبی تندهر کوچه
هرچندنگاهت نگرانی به تن دارد
خاطره های سبزنقش دیوارهای کاهگلی
در سربالایی کوچه هانفس نفس میزنند
خیلی چیزها هست
بسیارند هنوز سلامهای بلند
روی هر نقشه …
هنوز دنبالش میکنیم
نامش شوق به دل میریزدهنوز.
شعرت خیلی زیبا بود تو شعرت رودمعجن ریشه دوانده بود. نمیدونستم شاعر شدی چند ساله شعر میگی
شعر آقای نیکو عقیده رو میگم