این عکس هم در ادامه عکس های سری پیش مربوط به همان عروسی و با طیف افراد بیشتر و شاخص تری است.توضیحات تکمیلی رو (دوستانی که رودمعجنیهای قدیم رو بیشتر می شناسند ) در بخش نظرات خواهند گذاشت.
خیلی جالب بود. چقدر جمعیت زیادی داشته رودمعجن.
آخوند عکس: حاجی شیخ عیلامی، مرد عینکی کنار ایشان مرحوم عل اکبر تربتی و کناریش حاجی روح الله فتوحی. مرحوم عرب عموی داماد است و دارد سلام و صلوات می فرستد و کنارش علی اکبر ایزدپناه (خان) و مرحوم حاجی هوشنگ ایزدی و حاجی محمد حسن قانعی
-یه تابلو بالاسر خونه حاج هوشنگ ایزدی هست که توی عکس اصلی بخشی اش قابل خوندنه:
بنظر میرسه روش اینطور نوشته : خانه …..ایزدی- توی اسکن که مشهود نیست اما برای کسانی که از آن زمان یادشان است شاید قابل کشف باشد.
-حرکت جمعیت انبود باعث شده که گرد و خاکی بلند بشه و اطراف داماد که کماکان بدون عروس سوار بر اسب(یاالاغ ) است حلقه بزنه.
– استعمال دخانیات حتی در عروسی هم دست بردار نبوده و در دستان چند نفر مشهوده
– کت پوشیدن بچه ها هم ظاهرا رسم بوده چون اکثرا این رسم رو بجا آوردن.
–
“ااا…سنگجي هوشنگ”اين اولين جمله اي است كه مادرم به محض ديدن عكس خيلي با ذوق و شوق ميگويد و بعد كه ميفهمد عروسي رضا عرب است ادامه ميدهد”ها د اي عروسي دامايه امين از جاي خانه ي ما ببردن نگا كو آدما هنو درن از كوچه ي ما بدر مين(واشاره ميكند به كوچه ي مسجد) مو خوب يادمه شايد يكه از همونايه كه دبالاي بمب مسجد بستيه مو بشم يادمه د اي عروسي دهولي اوردن د حياط خنه ي طلعت زينب مزين”
منم يادمه جلو سنگجي يك درخت توت بود كه ما وقتي شب ها “قيم پيدا” بازي ميكرديم از اون بالا ميرفتيم ولي مثل اينكه توي عكس هنوز نكاشتنش!!
از بين افراد هم علاوه بر موارد ذكر شده حاج حسن عظيمي هم در سمت راست تصوير (كنار مردي كه لباس بنفش دارد ودستش روي شكمش هست) ديده ميشود
واقعا رودمعجن چه شور و شوقی بوده اون زمان، خوش به حال داماد، به نظر میرسه همه رودمعجنی ها توی جشنش شرکت کردن.
برای من خاطره انگیزتر از همه سنگجی پی باغ هست و حاج هوشنگ ایزدی، شخصیت جالبی داشت ، ما تقریبا همسایشون محسوب میشدیم، و همیشه میدیدمش. نمیدونم چرا ولی هیچ وقت از ذهنم نمیره، شاید چون ظاهرش این اواخر هم همین شکلی بود بیشتر به چشمم اومد.
به نظر میرسه همه رودمعجنی ها بهترین لباس هاشون رو برای این جشن پوشیدن و یه جشن همگانی بوده.
نسبت به دو عکس قبلی از زاویه خیلی بهتری گرفته شده، هجوم بچه ها به سمت دوربین هم جالب توجه، زمان ما عکاسی دیگه اینقدر عجیب و ناشناخته نبود، ما به سمت دوربین هندی کم حمله میکردیم، و الآن اونم دیگه عجیب نیست!
پیدا کردن نگاتیو های قدیمی هم به فعالیت هام اضافه شد! به نظر میشه عکسای خیلی باکیفیت تری توشون پیدا کرد.
@زمستان
سنگجی هوشنگ قبل از این عکس آنقدر بزرگ بود که مراسم عاشورا و عروسیهای شبانه و مراسم دهلی و تئاترها در آنجا برگزار می شد. میدان مرکزی ده بود و حکم میدان سینتاگمای آتن را در عصر باستان داشت. این سنگ چین بزرگ دو بار عقب نشینی کرد. یکبار وقتی ماشین ها کم کم بیشتر می شدند به احترام ماشینها دو متر کنار رفت تا کوچه عریض شود. چندتا درخت کاج بزرگ هم داشت که مرحوم حاج هوشنگ تنه آنها را بریده بود و چند تا صندلی ساخته بود برای نشستن. بعد تمام سنگجی به نفع ماشینیزم کنار رفت و میدان پر از خاطرات ما شد خیابان. حالا چیزی از آن باقی نیست.
سلام واقعا عکسای جالبی بود من 2تا عکس قبلی رو هم دیدیم عکسا از کیفیت خوبی برخوردارند و بهتر افراد تو عکس رو میشه تشخیص داد تقریبا تمام افرادی که معرفی شده اند رو میشناسم من حدود 8،9ساله که از آخرین عروسی که تو رودمعجن دیدیم میگذره تقریبا میشه گفت فضای عروسی فرق نکرده ولی از لحاظ محتوای چرا کلا آدما و رسم و رسوماتی که بوده عوض شده و همچنین جمعیتی که در عکس هست شاید بشه الان هم تو عروسیای رودمعجن پیدا کرد ولی میشه با جرات گفت که شاید 80 درصدشون دیگه ساکن رودمعجن نیستن وبرعکس در این عکس فکر میکنم همه از اهالی و ساکنان رودمعجن هستن کاش میشددوباره رودمعجن به این شورونشاطی که داشته برگرده و از این رودمعجنی که خیلی سوت و کور شده در بیاد.
گرد و خاک دور داماد بی سبب نیست. وقتی داماد را می بردند به طرف خانۀ عروس همه اهل ده لباس نو می پوشیدند. فرقی نمی کرد دعوت باشند یا نباشند. لباسها نو بود و لباس نو پدیده ای بود در زندگ روستایی. جمعیت جوانها نزدیک داماد جمع می شدند و صدای «تُل تُل» بلند می شد. تل = هل دادن. یکمرتبه موج مکزیکی به سمت داماد می رفت و گرد و خاک بلند می شد. اگر می افتادی زیر دست و پا حسابت با کرام الکاتبین بود. در تل تل، تکلیف لباسهای نو هم که با چه زحمتی در عالم نداری تدارک دیده بودی معلوم بود.
ضعیفترها زیر دست و پا می رفتند و اسباب خندۀ فراهم می شد. جوانهای شیطون، فرصتی می یافتند برای شوخی با بزرگتر ها و هل دادن آنها و انداختنشان در حلقۀ موج انسانی. هر لحظۀ عروسی برای زن و مرد خنده بود و خرمی و خاطره. این همه فیس و افاده و افه نبود. همه آنچنان می نمودند که بودند ….
خیلی جالب بود. چقدر جمعیت زیادی داشته رودمعجن.
آخوند عکس: حاجی شیخ عیلامی، مرد عینکی کنار ایشان مرحوم عل اکبر تربتی و کناریش حاجی روح الله فتوحی. مرحوم عرب عموی داماد است و دارد سلام و صلوات می فرستد و کنارش علی اکبر ایزدپناه (خان) و مرحوم حاجی هوشنگ ایزدی و حاجی محمد حسن قانعی
-یه تابلو بالاسر خونه حاج هوشنگ ایزدی هست که توی عکس اصلی بخشی اش قابل خوندنه:
بنظر میرسه روش اینطور نوشته : خانه …..ایزدی- توی اسکن که مشهود نیست اما برای کسانی که از آن زمان یادشان است شاید قابل کشف باشد.
-حرکت جمعیت انبود باعث شده که گرد و خاکی بلند بشه و اطراف داماد که کماکان بدون عروس سوار بر اسب(یاالاغ ) است حلقه بزنه.
– استعمال دخانیات حتی در عروسی هم دست بردار نبوده و در دستان چند نفر مشهوده
– کت پوشیدن بچه ها هم ظاهرا رسم بوده چون اکثرا این رسم رو بجا آوردن.
–
“ااا…سنگجي هوشنگ”اين اولين جمله اي است كه مادرم به محض ديدن عكس خيلي با ذوق و شوق ميگويد و بعد كه ميفهمد عروسي رضا عرب است ادامه ميدهد”ها د اي عروسي دامايه امين از جاي خانه ي ما ببردن نگا كو آدما هنو درن از كوچه ي ما بدر مين(واشاره ميكند به كوچه ي مسجد) مو خوب يادمه شايد يكه از همونايه كه دبالاي بمب مسجد بستيه مو بشم يادمه د اي عروسي دهولي اوردن د حياط خنه ي طلعت زينب مزين”
منم يادمه جلو سنگجي يك درخت توت بود كه ما وقتي شب ها “قيم پيدا” بازي ميكرديم از اون بالا ميرفتيم ولي مثل اينكه توي عكس هنوز نكاشتنش!!
از بين افراد هم علاوه بر موارد ذكر شده حاج حسن عظيمي هم در سمت راست تصوير (كنار مردي كه لباس بنفش دارد ودستش روي شكمش هست) ديده ميشود
واقعا رودمعجن چه شور و شوقی بوده اون زمان، خوش به حال داماد، به نظر میرسه همه رودمعجنی ها توی جشنش شرکت کردن.
برای من خاطره انگیزتر از همه سنگجی پی باغ هست و حاج هوشنگ ایزدی، شخصیت جالبی داشت ، ما تقریبا همسایشون محسوب میشدیم، و همیشه میدیدمش. نمیدونم چرا ولی هیچ وقت از ذهنم نمیره، شاید چون ظاهرش این اواخر هم همین شکلی بود بیشتر به چشمم اومد.
به نظر میرسه همه رودمعجنی ها بهترین لباس هاشون رو برای این جشن پوشیدن و یه جشن همگانی بوده.
نسبت به دو عکس قبلی از زاویه خیلی بهتری گرفته شده، هجوم بچه ها به سمت دوربین هم جالب توجه، زمان ما عکاسی دیگه اینقدر عجیب و ناشناخته نبود، ما به سمت دوربین هندی کم حمله میکردیم، و الآن اونم دیگه عجیب نیست!
پیدا کردن نگاتیو های قدیمی هم به فعالیت هام اضافه شد! به نظر میشه عکسای خیلی باکیفیت تری توشون پیدا کرد.
احووو بچا بچا سنگجی هوشنگ
@زمستان
سنگجی هوشنگ قبل از این عکس آنقدر بزرگ بود که مراسم عاشورا و عروسیهای شبانه و مراسم دهلی و تئاترها در آنجا برگزار می شد. میدان مرکزی ده بود و حکم میدان سینتاگمای آتن را در عصر باستان داشت. این سنگ چین بزرگ دو بار عقب نشینی کرد. یکبار وقتی ماشین ها کم کم بیشتر می شدند به احترام ماشینها دو متر کنار رفت تا کوچه عریض شود. چندتا درخت کاج بزرگ هم داشت که مرحوم حاج هوشنگ تنه آنها را بریده بود و چند تا صندلی ساخته بود برای نشستن. بعد تمام سنگجی به نفع ماشینیزم کنار رفت و میدان پر از خاطرات ما شد خیابان. حالا چیزی از آن باقی نیست.
سلام واقعا عکسای جالبی بود من 2تا عکس قبلی رو هم دیدیم عکسا از کیفیت خوبی برخوردارند و بهتر افراد تو عکس رو میشه تشخیص داد تقریبا تمام افرادی که معرفی شده اند رو میشناسم من حدود 8،9ساله که از آخرین عروسی که تو رودمعجن دیدیم میگذره تقریبا میشه گفت فضای عروسی فرق نکرده ولی از لحاظ محتوای چرا کلا آدما و رسم و رسوماتی که بوده عوض شده و همچنین جمعیتی که در عکس هست شاید بشه الان هم تو عروسیای رودمعجن پیدا کرد ولی میشه با جرات گفت که شاید 80 درصدشون دیگه ساکن رودمعجن نیستن وبرعکس در این عکس فکر میکنم همه از اهالی و ساکنان رودمعجن هستن کاش میشددوباره رودمعجن به این شورونشاطی که داشته برگرده و از این رودمعجنی که خیلی سوت و کور شده در بیاد.
گرد و خاک دور داماد بی سبب نیست. وقتی داماد را می بردند به طرف خانۀ عروس همه اهل ده لباس نو می پوشیدند. فرقی نمی کرد دعوت باشند یا نباشند. لباسها نو بود و لباس نو پدیده ای بود در زندگ روستایی. جمعیت جوانها نزدیک داماد جمع می شدند و صدای «تُل تُل» بلند می شد. تل = هل دادن. یکمرتبه موج مکزیکی به سمت داماد می رفت و گرد و خاک بلند می شد. اگر می افتادی زیر دست و پا حسابت با کرام الکاتبین بود. در تل تل، تکلیف لباسهای نو هم که با چه زحمتی در عالم نداری تدارک دیده بودی معلوم بود.
ضعیفترها زیر دست و پا می رفتند و اسباب خندۀ فراهم می شد. جوانهای شیطون، فرصتی می یافتند برای شوخی با بزرگتر ها و هل دادن آنها و انداختنشان در حلقۀ موج انسانی. هر لحظۀ عروسی برای زن و مرد خنده بود و خرمی و خاطره. این همه فیس و افاده و افه نبود. همه آنچنان می نمودند که بودند ….