مربوط به مسابقه خاطره نويسي
دقیقا یادم نیست اما 10 -15 سال پیش بود.ماه رمضان بود. آن روزها که هنوز چندان پای تلویزیون با سریالهای جور واجورش به ده باز نشده بود ،شبهای ماه رمضان یک مسجد بود و مراسم ادامه مطلب
پزشک و سیل و اسب
بالاخره موافقت کردند پزشک دیگری بفرستند به بهداری رودمهجن. حالا غروب 15 فروردین است و دکتر با ماشین بهداری و راننده مخصوص آمده و در «او حد او» مانده. از دیشب باران می آید و ادامه مطلب
دنگا(5)
-شما هم کوخ درِن حَجیه؟(1) این را زن جوان سبزه روی میانه بالایی که چادرسفید گلدارش را دور کمر گره زده و دیگچه را روی سر گذاشته و با حالت سر خوشانه گامهای بلندی بر ادامه مطلب
سینما 22 بهمن(1)
به مناسبت جشنواره ی فیلم فجر: صبح از دم”سنگَجی” هوشنگ که رد شدم و میخواستم بکشم بالا سمت مدرسه، چشمم به مینی بوس بنز قرمزی رنگی افتاد که توی “کال قبریستو “کمی پائین تر از ادامه مطلب
دنگا(4)
بعد از یک ماه واندی تاخیر ،که خداوند عاملین ومباشرین و مسببین این تاخیر را به جزای اعمالشان برساند،ادامه ی داستان دنگا را پی میگیریم.از آنجا که ممکن است بعد این مدت تاخیر سررشته ی ادامه مطلب
بازگشت اسرا (قسمت سوم)
آنچه گذشت: عده زيادي از اهل محل كه بيشتر زن و بچه بودند براي تماشاي تلويزيون كه قرار بود اسراي بازگشته به وطن را نشان بدهد ، در خانه حجعباس جمع شده بودند. خانه بسيار ادامه مطلب