من ِ لبِ پنجره
غروب ، طرح ِ رنگِ ارغوان
کوچه و بانگ ِ اذان
مسجد و یک زن
چادری رنگی در باد ،نگران
کوچه ، گله و خستگی ِ کوه بر دوش ِ مردِ شبان
کوچه، عطر پیچیدن ِ کاه
خنده ی ِ دخترکی در باران
کوچه و راه
کوچه، چاله آبی، عکس ِ ماه
من لب ِ پنجره، طرحی نگران
پشت ِ عبور ِ روستا
یاد ِ یک کوچه ، نهان


قدیمها که جلاب میرفتیم بعضی شبها ویرمان میگرفت که حسابی دیر بیایم.البته خیلی که دیر می امدیم غالبا اذان مغرب را داده نداده خودمان را میرساندیم ده.چندان بزرگ نبودیم و دیرتر امدنمان دلواپسی ایجاد میکرد.هم دلواپس خودمان میشدند و هم دلواپس گوسفندها.یکبار که بزی تنُر بودیم ویرمان گرفت دیر بیایم.حسابی دیر.یک ساعتی از اذان میگذشت و ما هنوز آغال سُنقره را رد نکرده بودیم.تاریک ماه بود و بزحمت یک متری آدم دیده میشد.تعدادمان زیاد بود.نمیترسیدیم.گوسفندها هم انگار فهمیده بودن دیر کرده ایم سرشان را انداخته بودند پائین و مثل بچه ی ادم راهشان را میرفتند.سرپائینی آغال سنقره بودیم که سه چهارتا چراغ شیشه از دور به سمت ما می آمدند.مردها بودند که آمده بودند دنبالمان.مختصر تشری خوردیم و به راه ادامه دادیم.به خته که رسیدیم مادرها هم زیر تیر جراغ برق دم خانه ی دوری جمع شده بودند.توی خانه تاب ماندنشان نیامده بود و زده بودند بیرون.جماعت مادر با دلشوره از روز ازل عهد اخوت بسته انگار.نسیم تندی میوزید و با چادرهای رنگی مادرها بازی میکرد.به اینجا که رسیدم:«چادری رنگی در باد،نگران» نا خود آگاه یاد آن شب افتادم و چادرهای نگران مادرها در باد!
احسنت خانم نیکوعقیده.تصویر سازی زیبائی کرده اید با کلمات
بنام خدا/ درود بر سر كار خانم سحر نيكو عقيده. بسيار زيبا بود. بخصوص همچنانكه جناب نجفي فرمودند از نظر تصوير سازي و به خدمت گرفتن تمام زواياي تصوير. برگ سبزي تحفه درويش تقديم شما باد. روزگار كودكي يادش بخير// ياد شبهاي خوش و شادش بخير//قصه هاي هر شب مادر بزرگ// ماجراي بز بز قندي و گرگ// ياد آن دارا و آن سارا بخير// ياد تصميمات آن كبري بخير//درس ديگر قصه ي روباه پير// زاغكي بودو به منقارش پنير// روبه امروز ما مكاره تر// كاردانان را كند يكباره خر// او به چنگ آورده تيغ و كارد را// ميربايد سه هزار ميليارد را// ياد باد آن روزگاران ياد باد// بوي خاك و رقص باران ياد باد :SS: :gol:
سلام و درود خدمت سحر خانم. بسیار زیبا و دلنشین، تعداد شاعران حیتا داره هر روز زیادتر میشه و جالب اینکه هرکدوم هم به یه سبک خاصی شعر میگن. با وجودی که جناب نیکوعقیده هم مانند شماشعر نو میگن اما شعر شما و ایشان با هم فرق میکنه و هرکدوم یه قشنگی داره!امیدوارم همانطور که از اشعار جناب استوار و نیکوعقیده لذت میبریم، شما هم بیشتر به حیتا سر بزنید و از اشعارتون بهره مندمون کنید. :gol: :gol:
سلام و خسته نباشید
بسیار زیباست
با ارزوی موفقیت روز افزون
با الهام از نظر علی نجفی:
قدیم ها که مسجد می رفتیم جهت صلاه شامگاهان، نماز که تمام می شد با تنی چند از دوستکان گعده ای ما را گرد هم می آورد و دقایقی بسیار به جار و مباحثه می پردازیدیم. گاه چنان به طول انجامیدن می گرفت که محاسبه زمان نمی کردیم.همه از مسجد گریخته بودند و فقط ما بودیم و ما . صدایمان مسجد را پیچان بود که ناگهان پرده حائل میان مردان و نامردان به کناری می رفت و ( چون پرده بر افتد نه تو مانی و نه من ) نمود عملی می یافت . پیرزن خادم از پشت پرده با عریضه ای از معطلی بسیارش جهت کشتن چراغ ها و چفتاندن درب مسجد ظاهر می شد و با استفاده از نوعی جدید از گفتگوی تمدن ها ما را بیرون از سنگر هدایت می کرد. به اینجا که رسیدم:«مسجد و یک زن » نا خود آگاه یاد آن شب ها افتادم و پیرزنکان مسلح به گفتگوی تمدن ها .
از مزاح بگذریم. شعرتان بسیار زیبا بود و قابل تحسین . :SS:
@علی نجفی
خاطره ای زیبا و به یادماندنی بود آقای نجفی
سپاس بابت نظرتون
@سلیمان استوار
درود آقای استوار. نظرتون، لطف و دید زیبای خودِ شماست که به سر سوزن ذوق بنده داشتید
شعرتان بسیار زیبا بود…
سپاس
@نجمه عبداللهی
سلام خانم عبداللهی..باعث افتخار من هست که در دهکده ی مجازی ِ حیتا نشینان شعر یا مطلبی هرچند کوچک عرضه کنم…انشاالله بتونم بیشتر از این فعالیت داشته باشم. متشکرم بابت نظر سازندتون :gol:
@نوه زارع
سپاس بابت نظرتون
@مجتبی عبدالهی
ممنونم آقای عبداللهی..بابت نظر و خاطره ی قشنگتون
با سلام حضور سحرخانم گرامی .خدمت ابوی محترم سلام برسانید.
من با استعارات شعر نو نمی توانم سریع ارتباط برقرار کنم ولی از آهنگ و وزن آن بسیار لذت می برم خصوصا سروده های شما . دکلمه شعر با صدا شاعر زیباتر است. چه خوب بود اگر امکان باشد فایل صوتی آن یا با صدای خودتان یا کسی که مطابق نظر شما شعر را قرائت می کند ضمیمه نوشته گردد.
از ذوق و هنرهمشهریان و آشنایی با جوانان فرهیخه جامعه رودمعجنی بسیار خرسند می شوم. همواره موفق باشید.
سلام نوه عمو
شعر دوم شما نسبت به قبلی کلی روانتر ومفهومی تر شده بودو طبیعت گرایی ان جلوه ای خاص داشت هر چند که من خودم به طبیعت نگاهی خاص دارم.لیک برای من مفهوم نشد در کل شعر که گذاشته بودین اعراب بودن یا خطوط فاصله که در هر دو صورت ……… موفق باشید
@محمود مدرسی
درود آقای مدرسی…خیلی خوشحالم که نیم نگاهی به شعر من داشتید….و متشکرم بابت نظر خوبتون
@م نیکو عقیده
سلام پسرعموی گرامی
ممنون بابت نظر خیلی خوب شما…حتما سعی می کنم که دفعات بعدی در اعراب گذاری دقت بیشتری داشته باشم.
درمورد نگاهم به طبیعت هم باید بگم من به این دلیل که شانس زندگی و سکونت در جوار حیتانشینان عزیز را نداشتم و از طبیعت زیبای رودمعجن آن طور که باید استفاده نکردم اشعار من رنگ و بوی دیگری دارند و من در کل با طبیعت انس زیادی ندارم.ولی از جهتی سعی من بر این است که اشعاری را در این سایت منتشر کنم که با محتوای آن همخوانی داشته باشند..و با اینکه از کودکی شعر می گفتم تنها اشعارم که در وصف طبیعت همین دو شعریست که در سایت منتشر شده..که امیدوارم شما و تمام حیتانشینان از آن لذت ببرند…
باز هم خیلی خیلی متشکرم بابت نظر سازنده ی شما، پسرعموی گرامی