دورتادور محوطه مدرسه پایین درختای سپیدار بود که یکی ازخاصیتاش استفاده
ازترکه هاش برای تنبیه بچه های خاطی والبته ازسایشون هم تو روزهای گرم بهار
استفاده میشدیادمه کلاس سوم که بودم معلممون یکی ازبچه هابه اسم علی کبر رو برد که ضرب
وتقسیم ریاضی روبگمانم حل کنه چون نتونست ازمن خواست تا اینکارو انجام
بدم بعد ازحل مسئله ترکه سپیدارو دست من داد تا بزنم رودست همکلاسیم. من
خودم بیشتر از اون پسره ترسیده بودم .آخه تااون زمان چنین کاری نکرده بودم.
به چشمای طرف مقابل که نگاه کردم توچشماش خوندم که میگفت”اگه بزنی دواتر د
زنگ تفریح درم” یا شاید هم میگفت”هو نگا کو تو ر بخدا بنزنی”.چشماش
ترکیبی از تهدید و ترحم بود.منم که هم ترسو بودم هم دل نازک رو به معلم
کردم و گفتم “اجازه آقا ما دستامه یخ کیرده نمتنم بزنم”.اقا معلم یک نگاهی
به من کرد.از اون نگاهها یی که سلاطین به کسی میکنن که از اوامرشون اطاعت
نکرده.بعد ترکه رو از دست من گرفت و داد دست علی اکبر و گفت”بگیر بزن روی
دستاش تا بفهمه چه جوری باید بزنه”.من مات ومبهوت مونده بودم .فکر میکردم
که اقا معلم داره شوخی میکنه یا نهایتا یه تهدید توخالیه.توی همین خیالات
خام بود که یهو با فریاد معلم که گفت” چرا دستتو جلونمیاری” به خودم اومدم و
دیدم در کمتر از کثری از ثانیه از یه جلاد به یه محکوم تبدیل شدم.چاره ای
نبود. دستامو که درحال لرزیدن بود جلو آوردم.فکر میکردم در عالم جوانمردی علی اکبر هم تلافی میکنه و منو نمیزنه.ترکه رو میندازه و از دستور معلم سر
پیچی میکنه اونوقت تمام کلاس بر ضد معلم طغیان میکنیم و یه انقلاب درست و
حسابی به پا میکنیم.(این تیکه رو تحت تاثیر فیلم ماهی سیاه کوچلوی مخملباف
گفتم).اما زهی خیال باطل.هیچ خبری از جوانمردی و انقلاب و طغیان نبود.
توی همین افکار انقلابی خودم غوطه ور بودم که یکباره چنان ضربه ی محکمی روی دستم فرود آمد که تمام اجدادم رو تا حضرت ادم در حال رژه رفتن از جلو چشمام به وضوح مشاهده کردم. تا اون روز طعم ترکه خوردن روی دست رو نچشیده بودم.
نمیدونستم اینقدر درد داره. بعد از اون ضربه معلممون گفت” یادگرفتی چی
جوری بزنی” باگریه گفتم “اجازه بله “و حالا نوبت من شد که بزنم روی دستای علی اکبر.بی خیال جوانمرد ی و ترس و ترحم شدم و این بار هرچی توی چشماش نگاه
کردم هیچ پیام خاصی از خودشون به بیرون انتقال نمیدادن.شاید هم میدادن ولی
من نمیدیدم. هرچه نیرو داشتم جمع کردم . کمی نفرت و دلخوری رو هم چاشنیش
کردم وباتمام قوا دوتاضربه روی دوتادستش فرودآوردم. خودمم تعجب کردم چطور
تونستم چنان محکم ضربه بزنم. داد علی اکبر رفت به هوا و گمانم اونم یه چنتا از
اجدادش رو در حال رژه رفتن مشاهده کرد.
این معلما هم به عجب کارایی دانش اموزا رو وادارمیکردن. بیشترین تنبیهی که
ممکن بود بشیم بخاطر مشق ننوشتن ویا دفترمشقو نیاوردن بود آخه اون زمان
معلما خیلی بهمون مشق میگفتند که اصلا فرصت نوشتنش نبود.تازه اگه فرصتش هم
بود ما مشق نویس نبودیم.گمونم معلمها هم اینو میدونستن و برای اینکه خوراک
کتک روز بعد رو پیش پیش اماده کنن اینقدر مشق میگفتن. هرشب باید 7یا8صفحه
ازروی فلان درس مینوشتیم اونم زیر نور چراغ گرد سوز ویا چراغ توری خیلی سخت
بود برامون. وقتی حوصله نوشتن نبود عمدا دفترمشقو نمیبردیم که اکثر اوقات بایک خودکار لای
انگشتا قضیه فیصله پیدامیکرد البته باهمین تنبیه هم مغزت سوت میکشید چه
برسه به ترکه.
ادامه دارد……..

من کمترتومدرسه تنبیه شدم وچون برام حسرت نشه یه بارخودم به تقلیدازمعلماخودکارلای انگشتم گذاشتم حتی اون اختیاریش خاطره ی جالبی نبودخدامیدونه اجباریش چیه .مثل همیشه جذاب بود خسته نباشی جناب بهار
منم زیاد تنبیه نشدم.یکی دو بار.اما بدترین نوع تنبیه که حتی دیدنش هم ازار دهنده بود فلک کردن بود که دو سه بار از نزدیک دیدم و هوار بچه ها که به هوا میرفت بد جور دردناک بود البته خودم فلک نشدم هیچ وقت.خدا قوت جناب بهار.
این قضیه ترکوندن شیر رو مادرم برام تعریف کرده بود ، انصافا حال میده!!
بیشتر خاطره هایی که از تنبیه یادم میاد مال زمانیه که یکی از دانش آموزای بابام رو میدیدم و اونم برام تعریف میکرد که چی جوری و باسه چه فضولی ای بابام باهاش گفتمان کرده (!) ، یادمه بابام یه شیلنگ مخصوص باسه این کار داشت ، بعضی وقتا مخصوصاً قایمش میکردم ولی باز یکی دیگه جاشو میگرفت …
دستتون درد نکنه
عالی بود جناب بهار. سبک نوشتنتون بسیار شبیه زمستانه. حتی گاهی فک می کنم بهار همون زمستانه.
من نه تو روستا بودم که از تنبیهاتش بدونم نه تا به حال تنبیه شدم . فقط یادمه یه بار ناظم مدرسه مون سال سوم ابتدایی یه کشیده حسابی نثار من کرد که نابجا بود و من کار خاصی نکرده بودم. واسه همین طمع تنبیهات رو خوب نچشیدم و حس نمیکنم.
عجب روزگاریه : قبل از ما به بچه هاتو مدرسه شیر میدادن. دوره ما تو مدرسه از شیر خبری نبود . دوباره الان دارند تو مدارس ابتدایی شیر می دن.شانسم نداریم. حیف اون شیر نبود له اش میکردن . این مطلب به مراتب قوی تر از مطلب قبل بود. منتظریم.
سلام. يره دو سه روز مو نبيم خوب د خادته افتين مطلب منويسن
بايد عرض كنم اين چند روز رو به خاطر اتهام ناروايي كه به مدير وبلاگ زده بودم سخت خجل گشته وخودم رو در اتاق حبس كرده بودم.انشاا… كه ايشان بنده را عفو بفرمايند.
در مورد مسابقه عكاسي هم يه پيشنهادي داشتم اونم اين كه اين مسابقه رو به صورت دائمي توي حيتا داشته باشيم و بعد ماهانه يا نه فصلانه! بهترين عكس هايي رو كه در اون مدت توي حيتا گذاشته ميشه انتخاب كنيم. مثلا توي اين چند وقت عكساي زيادي از پاييز رودمعجن ديديم كه ميشه بهترينشون رو انتخاب كرد.
اين مطلب هم خيلي خوب و جالب بود . اول راهنمايي كه بوديم يه معلم رياضي داشتيم كه به ازاي هر نيم نمره ي زير 15يه شلاق ميزد و جالب اين كه من هميشه 14.75ميگرفتم!!!
سلام وخسته نباشید به بهار
ماجرای جالبی بود
خیلی از ما اول 60تیها هم این تببیهاتو گذروندیم
من خودم از احمد تقوی لت زیاد خوردم بخصوص تو زمستون که دستهارو زیر برف میکرد و بعد یخ زدن با ترکه میزد بی انصاف
همونجا همیشه با خودم میگفتم یه روز معلم میشم و سر بچت تلافی میکنم و معلم هم شدم ولی به اونجا نرسید چرا که استعفا دادم
از تغذیه هم به ما اوایل شر میدادن بعد به قول باباکلوم کسک و کلوجه
پیشنهاد میدم با توجه به حجم بالای داستانها به منوی اصلی وبلاگ داستان نویسی هم اضافه بشه
باز هم بسیار عالی بود . بخصوص اون شیرها و موزهایی که می دادند .
با تشکرازدوستان عزیز خدمتتون بگم اون زمان روشهای تنبیهی زیادی تومدارس ده بود من نمیدونم بچه ها چی جوری تحمل میکردن من که همون یک ترکه به ناحق رو که خوردم هنوز دردشو رو دستم احساس میکنم خودکار لای انگشتا روهم میگفتند مثل ترکه خوردن خیلی دردناکه ازکتک که بگذریم سالهای قبل ازما رو آبگوشت هم میدادند دیگه نمیدونم تومدرسه میخوردن یا میبردن خونه خدمت جناب منصف هم بگم بخاطر علاقه ای که به طریقه داستانویسی زمستون داشتم شاید سبک نوشتنم اینجوری ازآب دراومده بهر حال ممنون ازنظراتتون .
آقای محمد محمود بابای شما علاوه برشیلنگ یک دسته کلید هم داشت که یک بار با آن برای فهماندن کلمه هذا کله یکی از دانش آموزان را شکست وما تا مدتها شعارمان شده بود که
کلید آمد (2)کلید سرشکن آمد
خواندنش با آهنگ مخصوص خیلی حال میداد
این قضیه کلید رو اولین باره میشنوم ! اگه 20 سال پیش گفته بودین میتونستم اون رو هم قایم کنم ولی الآن کاری از دستم ساخته نیست ، ولی عیبی نداره عوضش خاطراته خوبی براتون شده ، ارزششو داشته!
دست مریزادبه بهار ،هرکی هرچی کتک خورده زیر سر همی محمد محموده میتونسته کاری کنه که این اتفاقات نیفته عمدا باعث شده که کتک بخورین وبعد وبلاگ راه بندازه وداستان نویسی وخاطره واین حرفها تاخودش مشهوربشه تودیگه کی هستی محمد !!!!؟
این بار هم دست مدیران وبلاگ رو شد
، خودمم نمدونستم ولی مثه اینکه از بچگی آدم زیرکی بودم !!