میسواک

میسواک

عباس یاقوب، فراش مدرسۀ بالای رودمعجن، آفتابۀ مسی سرخی را آورد و گذاشت کنار آقای مْدْیر. آقای مْدْیر، لباس نظامی قشنگی داشت. هیچکی با چنین لباس تمیز و  برقی برقی تا حالا به ده نیامده بود.  لباس رئیس پاسگاه ژاندارمری نه برق می‍زد  و نه این قدر صاف بود. تازه این همه دکمۀ طلایی و کمربند و حمایل و مدال نداشت. کلاه آقای مْدْیر عین کلاه شاهنشاه آریامهر بود. خیلی با رئیس پاسگاه فرق داشت. روی لباس رئیس پاسگاه همیشه لکه های عرق خشک شده بود مثل نقشۀ جغرافی روی دیوار کلاس پنجم که نم زده بود و روی دریای خزرش یک ابر قهوه ‍ای بود.

ما بچه ها را در سرازیری تپه پشت مدرسه نشاندند مرتب توی صف. ما کلاس اولی ها جلوی  همه بودیم. خوب می‌توانستم از نزدیک همه چیز را ببینم.

آقای مْدْیر، یک پاکت مقوایی از کیفش در آورد و از توی آن چیزی در آورد مثل یک قلم، آبی رنگ بود و سرش مثل فرچۀ واکس «رمضو لی لی» بود که باهاش کفشها را برق می‌انداخت. اما فرچۀ آقایْ مْدْیر خیلی ریز بود و موهاش نازک و سفید بود.

آقای مْدْیر گفت: «بچه ها! به این میگن «مسواک» . باهاش دندون ها رو می‌شورن. دندونهای سیاه شما رو کرم خورده. چون دندوناتونو نشستین و خوابیدین».

توی ذهن بچه ها این سؤالها مور مور می کرد: « دندو کی خیله مَحْکَمَه! دندور خا کوخ نمْتنه باخرَه!؟ چین آی کوخه­ یه!؟»[۱] آقای مْدْیر گفت می‌خواهیم مسواک زدن را یاد بگیریم. باید روزی سه بار مسواک بزنید بعد از صبحونه، بعد از ناهار و قبل از خواب.

باز دوباره از توی همان پاکت مقوایی یک لولۀ سفید درآورد که یک سرش پخچ بود و یک سرش پیچ پیچی. گفت «این خمیر دندونه! درش رو باز می کنین اینجوری»؛ بعد پیچ را چرخاند تا باز شد. لوله را فشار داد. ماست خیکی سفیدی از سر تنگ لوله آمد بیرون به اندازۀ «کوخ پیله»[۲] و گذاشتش روی موهای سفید فرچه.

-: «حالا یه کم آب توی دهنتون قرقره کنین».

صدای معلم خیلی قشنگ بود، شهری می‌شکست، مثل صدای رادیویی که بابام تازه خریده بود و فقط شبها می‌خواند: «اینجا تهران است، صدای ملی ایران». ساعت ۹ شب هم  از رادیو دهلی ترانه های درخواستی با صدای آقاسی و سوسن و … را  گوش می‌دادیم  «سر پل دزفول یار یار منه».

آقای مْدْیر نشست و به فراش گفت: «عباس! آب بریز». آفتابۀ مسی عین آفتابۀ «مستراب حولی باباکلو»[۳] بود. عباس آب ریخت و  آقا مشت آب را برد توی دهنش؛ سرش را گرفت بالا و قل قل کرد و ریخت روی زمین. بعد فرچه را با همون خمیری که عین «کوخ پیله» بود برد توی دهنش و شروع کرد جلو و عقب بردن. همۀ بچه‍ها را خنده گرفت. آقای مْدْیر همچنان که فرچه را توی دهنش عقب و جلو می­‌کرد چشم غره رفت. همه از ترس میخ شدند.

حالا آقای مْدْیر بلند شده بود و ایستاده فرچه می‌زد. از کنار لبش کف می‌‍‌‌زد بیرون. مزۀ صابون حمام توی دهن همه بچه ها افتاده بود. وقتی مادرا می بردندمان حمام، با لیف پشمی زمخت و چغَل محکم می‌کشیدند توی صورت و دور لب و لوچۀ مان ، کف گس و لزج می‌رفت توی دهنمان. سوزآور بود و چشم را می‌سوخت. می‍گفتند صابون نشادُر دارد. اسم نشادر را که می‌شنیدم به یاد «قُشادِ خر»[۴] می‌‍افتادم.

آقای مْدْیر ایستاده بود و همان طور که فرچه را توی دهنش پس و پیش می‌کرد صورتش را به سمت بچه ها می‌چرخاند و حرکات بالا و پایین و چرخاندن فرچه توی دهن را به بچه ها نشان می داد. عباس یاقوب با صورت به هم کشیده و دهن باز، کله اش را هماهنگ با آقای مْدْیر تکان می‌‍داد. توی دهن نیمه بازش فقط  یک نصفه دندان نیشش باقی مانده بود. بچه ها می گفتند «پس همَه­‌ی دندوناش­‌ر کوخ بخورده!» [۵]

آقای مْدْیر فرچه را در آورد و با دهن پر کف، توضیح داد که باید جوری بکشید که غذاها و چیزهایی که لای دندانها رفته بیاید بیرون.  با دهن کفی که حرف می زد خلقم تنگ شد و نفسم گرفت.

عباس آب می‍ریخت و آقای مْدْیر دهانش را می‌شست و تند تند کفها را تف می کرد. طناب نارنجی قشنگی که در سه رج  بافته شده بود – و  دژبانهای ارتش دارند- از روی دوش به زیر بغلش آویزان بود و هی می‍افتاد روی دستش و باز آقای مْدْیر جمعش می‍کرد که خیس نشود. چقدر من آن طناب نارنجی را می‌خواستم: «کاشکِم اُ طناب از مو مِه بو، زنگوله‌ی برۀ کموریم‍ ر از گردنش  دلینگو مه کیردم[۶]».

آقای مْدْیر یکی از بچه‌های کلاس پنج را آورد جلو صف و یک فرچۀ دیگر از توی یک پاکت مقوایی در آورد و گفت :«حالا تو مسواک بزن. عین من که زدم». پسر هم می‌ترسید هم خجالت می‌کشید. اول تن نمی‌داد. آقای مْدْیر تشری زد. عباس آب ریخت و پسر با دستهای ناشسته مشتش را پر آب کرد و هورت کشید. بعد فرچه را با ناخوشایندی کرد توی دهنش. چندشش شد. آورد بیرون. آقای مدیر تشر زد که : «دقت کن! الاغ! خوب بکن توی دهنِت» پسر دستپاچه شد فرچه را فرو برد تا خورد به کرکنوکش. یک مرتبه عق زد و بالا آورد. بچه ها خندیدند. آقای مْدْیر دعوا کرد: «خفه! کُرّه الاغا! خنده داره؟!». و بعد چند دست با ترکۀ آلبالو تنبیه شدند.

***

ظهر سر سفره برای بابا کلو داستان میسواک را گفتم و گفتم: « نزدیک بو بْچَه‌ی سد جلال خفه روَه! مَه‌یَن بری همه‌ی بچا از شهر میسواک بیارَن خدی خمیر!» [۷].

بی بی با تعجب پرسید: «خمیر بری چی‍شِه؟!»[۸]

بابا کلو جواب داد: «خمیر دندو. بری دندونار بُشُ یَن.» [۹]

بی بی: « چین آیِ  خدی خمیر مْشُ یَن؟»[۱۰]

باباکلو: «خمیر آردی گندوم نِه یه زن! میثلی صعبو کف منه.» [۱۱]

بی بی : «هه! چین آی دیل‌شه ور مدره صعبو د دهناشه کْنَنْ؟ وع وع! ور تخته فْتَه.» [۱۲]

بابا کلو: «کفاش خاشمزَه یَه. شوشتن دندو کار خوبِ یَه، امبا پیغومبر خدی سیخای درختی اراک خلال مِکیردن. پوره‌ی نمکِ‌م مزمزه مِکیردن. خلال خیله ثوابش بشتر ازی میسواکای نفتی و خمیرای راغنی یه».[۱۳]

باباکلو بعد از غذا معمولاً سیخ کبریتی یا سیخ نازک هیزمی یا خاری از سُوْهای روی دیوار می‍ کند و تراشه‌های غذا را از لای دندانهایش بیرون می‌کشید و غورت می‌‍داد. پوخه‌ی نمک می‌ریخت کف دستش و می‌برد توی دهنش. با انگشتی که شاید چند دقیقه قبل توی دماغش بوده، نمک را به همۀ دندانها می‌مالید. آب دهنش که جمع می‌شد قورت می‌‍داد و دعای سفره را می‌‍خواند : «الحمد لله ربّ العالمین هنیئاً للآکلین و برکهً للباذلین صِحَّهً لِلجالِسین ؛وَ شَفاءً لِمَرضَی اَلمُومِنینَ وَاَلمومِنات. الحمد لله الّذی یُطعِمُ و لا یُطْعَم و یَرزُقُ و لایُرْزَق، زادَ الله النّعم، دَفْعَ الله النّقَم، بِحَقّ سیّد العرب و العجم».


[۱] . دندون که خیلی محکمه! کرم نمی تونه دندون رو بخوره!چی جور کرم یه؟

[۲] . کرم پیله/ کرم ابریشم

[۳] . توالت منزل بابا بزرگ

[۴] . پهن الاغ

[۵] . همۀ دندوناش رو کرم خورده.

[۶] . کاش اون طناب از من می بود و زنگوله رو از گردن برۀ دو ساله­م آویزون می کردم.

[۷] . نزدیک بود پسر سید جلال خفه بشه. می خواهند برای همه بچه ها از شهر مسواک بیارند با خمیر دندون.

[۸] . خمیر برای چی؟

[۹] . برای این که دندونا را بشویند

[۱۰] . دندون  رو چه جوری با خمیر می شویند؟

[۱۱] . خمیر آرد گندم نیس. مثل صابون کف می کنه

[۱۲] . چی جوری دلشون ور می داره صابون توی دهنشون کنن؟ اه اه! مرده شورشو ببرن.

[۱۳] . کف هاش خوش مزه اس. شستن دندون ثواب داره. اما پیغمبر با سیخ درخت «اراک» خلال می کردند. یک کم نمک مزمزه می کردند. ثواب خلال بیشتر از این مسواکهای پلاستیکی و روغنی یه.  (اراک درختی است در عربستان که شاخه هایش ریش ریش می شود و از قدیم به جای مسواک استفاده می کرده اند.)

——-

سپاس از زمستان و قلمش که شوق نوشتن خاطرات کودکی را در من بر انگیخت.

درباره نویسنده
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های

16 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. ناشناس گفت:

    با تشکر از اقای دکتر .خیلی توصیف جالبی از مسواک و خمیردندان بود خسته نباشید

  2. پونه گفت:

    خیلی جالب بود!من همیشه میخواستم بدونم اقلامی که تو روستاها کاربرد نداشتن چه جوری پاشون به روستا باز میشده و اهالی چه جوری باهاش برخورد میکردن!مخصوصا قدیم که وسایل ارتباطی و رسانه هم خیلی کم بوده!توصیفاتتون از اولین نگاه به مسواک و مقایسه اش با قلم و فرچه واکس واقعا زیبا بود

  3. نوه ديگه حجي مراد گفت:

    بسیار جالب بود. خسته نباشید .
    من که اصلا یادم نمیاد از کی مسواک زدن را یاد گرفتم ولی می دونم که خیلی از این نوع کارهای نظافتی و بهداشتی را توی مدرسه بزور یادمون می دادند . ولی ما هیچگاه حاضر نبودیم تن به انجام آنها بدیم .
    بهرحال خاطره خیلی قشنگی بود. خیلی خوب توصیف کرده بودی . کاش آخرش رو هم می گفتین که چی شد . بلاخره مسواک زدن را یاد گرفتید. برای همه تان مسواک آوردند ؟

  4. با تشکر از جناب دکتر فتوحی .
    خاطرات جناب دکتر هر چند از دوران ما فراتره ولی بسیار کامل و واقعی نقل شده و یه جورایی من خودم رو توی اون صف بچه ها احساس میکردم . یاد زمانی افتادم که به ما نحوه ی درست وضو گرفتن رو توی مدرسه یاد میدادن و به من که رسید گفت نیت کن و وضو بگیر . منم تو دلم نیت کردم و شروع کردم که یهو زد پشت سرم و گفت نیتتو بلند بگو ببینم چی میگی . منم گفتم بلد نیستم آقا تا یکی دیگه بخوره پس کلم .
    البته کاش آخرش بفهمیم که چطور میشه و بلاخره این فرهنگ جا افتاد یا نه ؟

  5. نوه حجی مراد گفت:

    عالی بود اقای دکتر بخصوص تشبیه هایی که بکار بردین مثلا این توصیفتون: ماست خیکی سفیدی از سر تنگ لوله آمد بیرون به اندازۀ «کوخ پیله»
    یاد رمضو لی لی هم بخیر

  6. اشنا گفت:

    دکترجان سلام باتشکرازتوصیفات زیبایتان منم مثل شما دبستانی بودم معلم کلاس سومم مسواک زدن یادمون داد.یادش بخیر .ببینین چه دندونای مرتب و سفیدی دارم :YY: :Y:

  7. یک نارودمعجنی گفت:

    خیلی جالب بود بخصوص رادیو دهلی و صدای سوسن و آقاسی.آقا ما اون دیالوگهای محلی بی بی و باباکلون رو نفهمیدیم. میشه تر جمه کنین؟!

  8. ناشناس گفت:

    @یک نارودمعجنی
    با ایجازه ی نویسنده مو ترجمه ش منم.
    ترجمه
    « نزدیک بو بْچَه­‌ی سد جلال خفه روَه! مَیَن بری همه­‌ی بچا از شهر میسواک بیارَن خدی خمیر!».
    ***[نزدیک بود پسر سید جلال خفه بشه. می خواهند برای همه بچه ها از شهر مسواک بیاورند با خمیر دندون]

    بی بی با تعجب پرسید: «خمیر بری چی­شِه؟!» [خمیر برای چی؟]

    بابا کلو جواب داد: «خمیر دندو. بری دندونار بُشُ یَن.» [برای این که دندانها را بشویند]

    بی بی: « چین آیه خدی خمیر مْشُ یَن؟» [چه جوری با خمیر دندان می شویند؟]

    باباکلو: «خمیر آردی گندوم نِه یه زن! میثلی صعبو کف منه.» [خمیر آرد گندم نیست.مثل صابون کف می کنه]

    بی بی : «هه! چین آی دیل­‌شه ور مدرَه صعبو د دهناشه کْنَنْ؟ وع وع! ور تخته فْتَه.»
    [چی جوری دلشون ور می داره صابون توی دهنشون کنن؟ اه اه! مرده شورشو ببره]

    بابا کلو: «کفاش خاشمزَه یَه. شوشتن دندو ثواب دره، امبا پیغومبر خدَی سیخای درختی اراک خلال مِه‌کیردن. پوره­‌ی نمکِ­‌م مزمزه مه کیردن. خلال خیله ثوابش بشتر ازی میسواکای نفتی و خمیرای راغنی یه».
    [کف هاش خوش مزه است. شستن دندون ثواب داره. اما پیغمبر با سیخ درخت اراک خلال می کردند. یک کم نمک مزمزه می کردند. ثواب خلال بیشتر از این مسواکهای پلاستیکی و روغنی یه ]

  9. ممنون از ناشناس. برگردانهای شما را بااندکی دستکاری در پانوشت گذاشتم. تا خوانندگان نارودمعجنی هم بفهمند. باز هم ممنونم.

  10. زمستان گفت:

    یکی از رفقا دیشب اخر شب اس ام اس زد که :دکتر فتوحی یه خاطره نوشته که دل آدم غنج میزنه وقتی میخونه.از دیشب محروم از اینترنت بودم تا اینکه امشب بلاخره تونستم اینترنت گیر بیارم.. فتبارک الله اقای دکتر.محشره.هم خود خاطره و هم نوع بیانش..من عاشق خاطرات ادمهای یک یا دو نسل قبلتر از خودمم.عجیب علاقه دارم بدونم اونا با پدیده های جدید چه جور برخورد کردند،چه بازیهایی داشتند،چه جور درس خوندن،تفریحشون چی بوده،چه جور عاشق شدن،چه جور زن گرفتن و….ولی انگار قدیمیها کمتر حوصله ی نوشتن دارند یا شاید هم موقعیتی برای نوشتن فراهم نشده براشون حتی موقع گفتن خاطرات هم خیلیها بی حوصله و بی هیجان تعریف میکنند جوری که رغبت ادم به گوش کردن از بین میره.
    چقدر این خاطره چسبید به دلم و چقدر قشنگ تعریف شده بود.امیدورام به این یکی ختم نشه و این خاطره نوشتنتون ادامه داشته باشه.از بقیه ی دوستان خبر ندارم ولی شخص خودم چنان حظی از خوندن این خاطرات میبرم که ناگفتنی ست.
    یک ابتکار خیلی جالب ترجمه ی دیالوگها و کلمات رودمعجنی بود.این ایده ی خیلی خوبییه برای اینکه اونایی که از این دیالوگا سر درنمیارن در لذت داستان شریک بشن.
    توصیف در امدن خمیر از خمیر دندان به کوخ پله محشر بود.وقتی خوندم تازه فهمیدم چه توصیف به جایی بودن.توصیف لبلس اقای مدیر و مقایسه اش با لباس رئیس پاسگاه عالی بود و از اون معرکه تر توصیف عرق لباس به لکه ی نم زده ی دریای خزر نقشه ی جغرافیای کلاس پنجم..
    پس شما هم تجربه ی حمام زنانه رفتن رو در کودکی دارین؟اخ اگه اسلام دست و پای منو نبسته بود چه خاطراتی از این حمام رفتنا و کیسه کشیدنهای بیرحمانه که تا سه روز انگار توی پشت ادم یک خر”خیر” اتش زده بودندو صعبوهایی که از اسید سولفوریک خالص گویا ساخته شده بودند که چشم ادم را میکردند تنور اتش و کاسه های اب داغی که پوست سر ادم را میکند و خینجلهایی که موقع شستن سر پدر ادم را در میاورد و….. داشتم که میشد تعریف کرد.داغ دلم تازه شد.ولی این گویا یه اشتراک جالب بین تمام بچه های ۴-۶ ساله ی همه ی نسلها ی ده بوده که توی این سن برن حمام زنانه.
    کاش از رادیو وبرنامه هاش بیشتر میگفتین ولی در حد همین سوسن و اقاسی هم بدجور حس نوستالژیکی به ادم دست میده.هرچند ما این صداها رو از رادیو گوش نکردیم ولی میشه حسش رو از لابه لای زمان چشید.
    دیالوگهای بابا کلو و بی بی هم عینا مثل دیالوگهای همه ی بی بی و بابا کلوهای ده بود.بابا کلوهایی که احساس میکنن از بی بی ها چیز بیشتری میدانند و وقتی میخواهند اشتباه بی بی را تصحیح کنند میگویند:”اینجوری نیه زن”.چقدر نازنین بودند وهستند بی بی بابا کلوها
    دست مریزاد و خدا قوت.عالی بود.به امید ادامه ی این خاطرات..

  11. من هم از این خاطره بسیار لذت بردم.
    سبک سبک زمستانیسم بود و بسیار دلنشین.عالی بود.

    ۱- عباس یاقوب فصل مشترک خاطراتیه که تا بحال داشتید. یادمه در مصاحبه هم اسم ایشان در خاطره ذکر شد.
    ۲-این علاکت سکونبر بالای مدیر واقعا بجاست چون در رودمعجن مدیر به همین ترتیب ادا میشه.
    ۳-اداره اختبارات و حراست حیتا در جلسه ای که داشتند پاراگراف رادیو و حمام را مشمول بند حذف دانستند لیکن با بند ش این مصوبه فعلا نادیده گرفته شد.البته دعای آخر نوشته هم بی تاثیر نبود.
    ۴-کاشکِم اُ طناب از مو مِه بو، زنگوله‌ی بره کموریم‍ ر از گردنش دلینگو مه کیردم».
    این قسمتش خیلی زیبا و سوزناک بود. به یاد بچگی و تمام چیزهایی که میخواستیم از ما شود و نشد. شطرنج چوبی قشنگی که پسر همسایه مان داشت. گفت یک ماشین پامو زیر کرده و در عوضش این رو بهم داده. تا مدتها به این فکر بودم که فرستادن پام زیر ماشین ارزشش رو داره.
    ۵-(امبا پیغومبر خدی سیخای درختی اراک خلال مِکیردن. پوره‌ی نمکِ‌م مزمزه مِکیردن. خلال خیله ثوابش بشتر ازی میسواکای نفتی )
    این بخش یکی از مطالب چند وجهی نوشته بود. مهمترینش هم نشانه ای از صحبت های دکتر روازاده برای مسواک پیغمبر.
    ۶-سکانس منزل خیلی دلنشیتر از سکانس مدرسه بود. البته از لحاظ من.
    شاید به این دلیله که من رو یاد گرند مادر و گرند فادر خودم انداخت.
    ۷-خداقوت آقای دکتر. لذت بردیم.

  12. کاروند گفت:

    @زمستان
    «که هر چه بر سر ما می رود ارادت اوست»، یعنی زمستان و منصف و دوستانی که وقت گذاشتند و خوندند.
    نوشتن خاطرات قدیم دو دشواری دارد یکی دشواری انتخاب از انبوه یادهای تو در تو و دیگری نبود وقت. این کارها وقت می خواهد زمستان عزیز! و قت می خواهد که من ندارم.

  13. سلام آقای دکتر
    سپاس از خاطره بسیار زیباتون
    برای من خوندن مطالبی از این دست که آمیخته با نقل قولهایی به گویش محلیه خیلی دلچسب و دلنشینه، از خوندن خاطره زیباتون و توصیفات نابش بسیار لذت بردم. خسته نباشین، بی صبرانه منتظر نوشته های جالبتون هستم

    1. @افرا بهشتی
      افرای گرامی
      یک خاطره دارم از امتحان نهایی سال پنجم دبستان که رفته بودیم به حصار. کاش فرصت نوشتنش دست بدهد. از اظهار لطفتان ممنونم.

  14. خوندن پاراگراف اول متن آدم رو میخکوب میکنه ، ادامه بده …، خوندن یه داستان کلاسیک کامل از رودمعجن خیلی میچسبه، البته قبلا با زمستان تجربه ای نزدیک به این رو داشتیم.
    دیگه به این ترکیب “آقای مْدْیر” آلرژی پیدا کردم بس که تو حیتا به من گفتن “آقای مْدْیر”، آقای مْدْیر تو داستان شما هم جوری دیگر :Y:
    دندو کی خیله مَحْکَمَه! دندور خا کوخ نمْتنه باخرَه!؟ چین آی کوخه­ یه!؟
    اسم نشادر را که می‌شنیدم به یاد «قُشادِ خر»[۴] می‍افتادم.
    :YY:

    کاشکِم اُ طناب از مو مِه بو، زنگوله‌ی برۀ کموریم‍ ر از گردنش دلینگو مه کیردم. پرت شدن حواس شما به چیزهایی مثل این نشون میده که تلاش آقای مدیر برای آموزش نحوه ی مسواک زدن میخ آهنین در سنگ بوده. و تازه بعد از این همه توضیحاتی که راجع به مسواک میده هنوز شکل فرچه مانندش باعث میشه اون رو یه فرچه سفید رنگ کوچیک بدونین و نه یه مسواک. یا اینکه این همه سال گذشته و الآن مسواک دیگه فرچه نیست ولی خیلی خوب اون حس دیدار اولیه مسواک رو منتقل کردین برای بچه های روستایی که حتی زرق و برق لباس مدیر هم براشون جدید و خارق العاده بوده مسواک که جای خود داره.

    وع وع! ور تخته فْتَه :YY:
    آخرین دیالوگ باباکولو هم به خوبی اعتقادات قدیمی های ده رو نشون میده نحوه ی برخوردشون با پدیده های نوی که در دین و سنت اشاره ای به اونها نشده. و این تازه باباکولوی شما بوده که فرق خمیر دندون و صابون و خمیر گندم رو میدونسته.

    خیلی زیبا بود جناب دکتر، خوندن یک داستان کوتاه همیشه جذابه حال اینکه این داستان بخشی از خاطرات و نوستالژی کودکی مارو هم با خودش داشته باشه.
    امیدوارم وقتتون اجازه بده و ما بیشتر از این داستان ها در حیتا داشته باشیم.

  15. محمد امیدوار :

    خوندن پاراگراف اول متن آدم رو میخکوب میکنه ، ادامه بده …، خوندن یه داستان کلاسیک کامل از رودمعجن خیلی میچسبه، البته قبلا با زمستان تجربه ای نزدیک به این رو داشتیم.
    دیگه به این ترکیب “آقای مْدْیر” آلرژی پیدا کردم بس که تو حیتا به من گفتن “آقای مْدْیر”، آقای مْدْیر تو داستان شما هم جوری دیگر
    دندو کی خیله مَحْکَمَه! دندور خا کوخ نمْتنه باخرَه!؟ چین آی کوخه­ یه!؟
    اسم نشادر را که می‌شنیدم به یاد «قُشادِ خر»[۴] می‍افتادم.
    کاشکِم اُ طناب از مو مِه بو، زنگوله‌ی برۀ کموریم‍ ر از گردنش دلینگو مه کیردم. پرت شدن حواس شما به چیزهایی مثل این نشون میده که تلاش آقای مدیر برای آموزش نحوه ی مسواک زدن میخ آهنین در سنگ بوده. و تازه بعد از این همه توضیحاتی که راجع به مسواک میده هنوز شکل فرچه مانندش باعث میشه اون رو یه فرچه سفید رنگ کوچیک بدونین و نه یه مسواک. یا اینکه این همه سال گذشته و الآن مسواک دیگه فرچه نیست ولی خیلی خوب اون حس دیدار اولیه مسواک رو منتقل کردین برای بچه های روستایی که حتی زرق و برق لباس مدیر هم براشون جدید و خارق العاده بوده مسواک که جای خود داره.
    وع وع! ور تخته فْتَه
    آخرین دیالوگ باباکولو هم به خوبی اعتقادات قدیمی های ده رو نشون میده نحوه ی برخوردشون با پدیده های نوی که در دین و سنت اشاره ای به اونها نشده. و این تازه باباکولوی شما بوده که فرق خمیر دندون و صابون و خمیر گندم رو میدونسته.
    خیلی زیبا بود جناب دکتر، خوندن یک داستان کوتاه همیشه جذابه حال اینکه این داستان بخشی از خاطرات و نوستالژی کودکی مارو هم با خودش داشته باشه.
    امیدوارم وقتتون اجازه بده و ما بیشتر از این داستان ها در حیتا داشته باشیم.
    [پاسخ دادن]

    جناب امیدوار دلم لک می زند برای نوشتن از گذشته های آرام و پاک. وقتی خاطره را می نویسی از فشارهای سنگین بر ذهن و حافظ کاسته می شود. خاطره تا ثبت نشده مثل خواب است از آن می ترسی چون ناپایدار است. می ترسی که از دستش بدهی. اما همین که نوشتی در برابرت می ایستد. حالا بیرون از توست چونان یک حادثه و یک امر موجود و زنده (بقول فلاسفه هستومند)و می توانی پاره ای از وجودت را در بیرون از خویش به تماشا بنشینی. و کم کم باورش کنی و آرام بگیری. و کم کم عاشقش شوی.