علی نجفی 4004 روز پیش
بازدید 187 ۱۲ دیدگاه

علی اکبر نیکوکردار

“اُبزَ”شلوغ بود.خیلی شلوغ.عظیمی بود وزنش  وبچه هایش اکبر و محمد با زن و بچه هایشان.قدرت بود  با خانه ای بزرگ و کلی بند وبساط.حجی محندحسن بود و بچه هایش که هرکدامشان عالمی بودند.زن عمو رجب بود با خانه اش و حیاطی پر از درخت بادام.حجعلی بود  با خانه ای که مشرف بود به باغ.محمد مراد بود و علی حسن و چند  خانواد ه ای که گاهی بودند وگاه نبودند

کلی بچه داشت”ابزَ”.هرچه ما بچه های خته آرام بودیم  بچه های “ابز”شر بودند وشلوغ .محمود که همسایه ما بود هیچ وقت با ما بچه های خته نمیپلکید .همیشه معتقد بود که ما زیادی محافظه کار و آرامیم و  وزندگی کردن با ما اصلا هیجان ندارد.در دعوا های بین خته و “اُبزَ”محمود همیشه سمت”اُبزَ”را میگرفت.

فصل خرمن کشی که میشد هر وقت از “ابز”رد میشدی کلی زن و بچه پای شیر آب دم خانه ی زن عمو رجب جمع بودند و مشغول شستن ظرف و لباس.وقتی مدرسه میرفتی همانقدری که بچه از خته راهی مدرسه میشد همانقدر هم کیف به دوش و لاک به دست از”رزینه”حجی صادق  راهی مدرسه میشدند.اما از آنجایی که در همیشه روی یک پاشنه نمیچرخد “ابز”هم کم کم خلوت شد.اول از همه حجعلی از آنجا رفت  و روی “تغ سومبا” خانه ساخت.چند سال بعد حجی محندحسن رفت.”ابز” کمی خلوت شد ولی هنوز سوت وکور نشده بود.هرچند بچه ها که بزرگ شدند یکی یکی رفتند شهر دنبال زندگیشان ولی هنوز بودند دوسه تا بچه ای که گاهی سرو صدایی بکنند و نشان دهند هنوز “ابز” نفس میکشد.این قضیه بود تا زمانی که داستان افغانیها روی داد و نا امنی آن زمان.نمیدانم چه اتفاقی افتاد که یکباره همه از “ابز”رفتند فقط علی حسن ماند و عظیمی و زنش.عظیمی و زنش هم به فاصله ی دو سه روز از هم به رحمت خدا رفتند و”ابزه”ماند وعلی حسن.تمام خانه ها در عرض کمتر یک سال با خاک یکسان شد.وقتی از روی نوروز گل گل نگاه میکردی باورت نمیشد که این خانه ها همه تا یک سال پیش پا برجا بودند و آدم تویشان نفس میکشیده.گاهی مردم به کنایه میگفتند “ابز” شده است “بم”.و واقعا هم شده بود مثل بم.انگار زلزله ای  آمده بود و خانه ها را ریخته بود روی هم.”ابزه” شده بود تلی از خاک.

بابا کلو راست میگفت که:

-باباجان خنَ ب نفسی اَدم بندَ.یکه نِبشَ د مون خنَ نفس کشَ خنَ خراب مرَ.

 از کال که میرفتی به سمت “اُبَزَ” پشت خانه ی “حجی صادق”  روبروی کوه نوروز گل گَل  تپه ی کوچیکی بود.سربالائی گدار خانه ی حجی صادق را که رد میکردی کم کم  روی همان تپه ی کوچک  خانه ای  با چشم اندازی بی نظیر و یک حیاط بزرگ با شیبی تند که به سمت راه بود جلو چشمت ظاهر میشد.حیاطی بزرگ با درخت سیبی که شاخه هایش از روی دیوار زده بود بیرون و ما گاهی که از آنجا رد میشدیم سعی میکردیم بار درخت را سبکتر کنیم.روی ایوان خانه که می ایستادی تقریبا تمام ده زیر پایت بود.اگر قرار بود برج دیده بانی  برای ده ساخته شود که به همه جا مسلط باشد گمان نمیکنم جایی بهتر از این جا پیدا میشد. گاهی غروبهای بهار و تابستان که هوا”شمال” میکرد و نسیم خنکی از سمت “تهرو ی” وزیدن میگرفت و خورشید هم پشت “خَش”داشت جان میداد ،علی حسن روی ایوان خانه اش مینشت به چای خوردن وچه کیفی میکرد.

 تنها ساکن “اُبزَ” که هنوز مانده بود و سنگر را خالی نمیکرد علی حسن (علی نیکوکردار)بود ..وجود “ابزَ” بند وجود علی حسن بود.اگر او هم میرفت کار “ابزَ”تمام بود.دیگر نشانی از “ابز” باقی نمیماند.هنوز به خاطر علی حسن هم شده دو سه نفری میرفتند “ابز” و می آمدند.هنوز نفس آدمیزاد توی”ابزَ” جریان داشت.علی حسن با آن قد بلند و عصای چوبی که این اواخر همدم همیشگیش شده بود تنها ساکن “ابز”بود که تا آخر ماند و آخرین ساکن “ابزَ” بود که برای همیشه رفت.همسایه ی خوب ما بود.خدایش رحمت کند.

علی حسن

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. درخت گردو گفت:

    واقعا چه لذتی داره توی این طور خونه ها زندگی کردن خیلی قشنگ توصیف کردین ادم احساس میکنه که واقعا در چنین موقعیتی قرار داره خیلی حس خوبی داره .کاش میشد منم این طور خونه ای داشته باشم :OL: علی اقا باز مثل همیشه عالی بود این طور که شما توصیف میکنین هر کی ندونه فکر میکنه شما دارین الان در چنین مکانی زندگی میکنین در حالی که مکانی که شما در اون جا سکونت میکنین کلی فرق میکنه با توصیفتون :gol:

  2. پاییزان گفت:

    من حالا با خوندن این مطلب فهمیدم چه کسی فوت کرده. از وقتی مطلب فوت رو دیده بودم عکس العمل خاصی نداشتم چون طرف رو نمیشناختم اما الان با نشانی محل زندگی ایشان فهمیدم که میشناسمشان و کلی متاثر شدم :TT: . خدا رحمت کند ایشان را. معلوم نیست همسرشان در نبود ایشان آنجا خواهند ماند تنها یا نه؟ منم همیشه دلم میسوزد وقتی میبینم توی اون قسمت رودمعجن که همیشه پر از خانه و نفس زندگی بود حالا جز خانه های ویران چیزی نمانده طوری که اگر بخواهی تنها حتی توی روز از آنجا بگذری ترس دارد :OL: . افسوس که یادگارهای رودمعجن کم کم میروند :R:

  3. آشنا گفت:

    خدارحمت کنه علی حسن رو وخداقوت به علی آقا که یادآوری خاطرات گذشته رو بعهده داره
    هرکی ندونه فکرمیکنه علی آقا ۵۰تا۶۰سال عمر داره خوب بوده شما زمانهای قدیم نبودی وگرنه چی می نوشتی ولی بهرحال جالب بود ویادی ازگذشتگان خداوند همه رفتگان رو غریق رحمت کنه .

  4. افرا بهشتی گفت:

    مطلب جالبی بود و منو به یاد”کوچه ته” حصار خودمون انداخت، جائیکه محل زندگی پدربزرگ منه، جائیکه زمان بچگیمون خیلی شلوغ بود، اما الان با عزیمت اهالی قدیمی به دیار باقی، خیلی خلوت و سوت و کور شده!!! آه که چقدر دل آدم میگیره :R: خداوند همشون رو بیامرزه
    همچنین برای مرحوم نیکوکردار آرزوی آمرزش و آرامش ابدی میکنم، روحشون شاد :gol: :gol:

  5. نيكوعقيده گفت:

    اقای نجفی چقدر دلنشین وخودمانی نوشته ای و بیشتر از یک روضه مرا متاثر نمود. خدا رحمت کند مرحوم نیکوکردار را وهمه در گذشتگان به قول شما ابزه را

  6. نوه ديگه گفت:

    بسیار عالی و زیبا بود . معلومه از عمق وجودت همراه با آه و افسوس نوشته بودی
    خداوند علی حسن را رحمت کند . مرد شریفی بود . با ابهت و جبروت . اتفاقا همین چند سال پیش در ایام نوروز داشتیم از خته برمیگشتیم گفتیم همگی بریم به او بزه و آن منطقه را که شبیه آثار تاریخی شده بود ببینیم . بعد از آن رفتیم روی کوه علی حسن تا منظره زیبای ده را از آنجا تماشا کنیم . به بالا که رسیدیم علی حسن عین همان توصیفی که نوشته بودی توی ایون نشسته بود و چای میخورد . تعارفمان کرد . رفتیم توی حیاطش و گرم صحبت شدیم و کلی از اون منظره لذت بردیم . یادش بخیر

    خداوند روح ایشان را غریق رحمتش فرماید.

  7. ديشدوو گفت:

    احساست را از عمق وجود درک نمودم واقعا اشکم را درآوردی راست گفتی در تکمیل صحبتهایت ابزه شهید امیری را داشت با حسن روحبخش و حسن وعلی شبان با پدرشان من هم بسیار متاثر شدم وادارم کردی عکسی را از نمای خود این منزل با مراسم اولین صبح وفات آن مروم منتشر کنم

  8. «علی حسن رمضو» پیرمردی عصا بدست نیست .او در منظر من مرد میانسیالی است با قامتی بلند ، گردی برافراشته گامهای بلندی برمی دارد و پایش را محکم بر زمین می گذارد . میشه در حال تلاش است و … خیلی تلاش می کنم خاطره خاصی را بیاد بیاورم ولی حافظه یاری نمی کند . خدایش بیامرزد.همسایه خوبی بود.

  9. در دوران کودکی ما بازار تولید تیله (تیشله) سنگی بسیار رواج داشت و معدن سنگ حنیی (حنایی) در ابتدای ورود به “ابز”بود. نمی دانم هنوز از آن کار دستی ظریف آثاری وجود دارد…

  10. خدا رحمتشون کنه . مرد نازنینی بود . زیاد دیده بودمش و خاطرات زیادی هم ازشون از والدین شنیدم.

    مطلب به موقعی زدی علی . عالی بود .

  11. خیلی خوب بود جناب نجفی :SS: ، خدا بیامرزد علی حسن رمضو را , در درج اهالی ابزَ اسم قدرت مشتاقی را نیاوردید قدرت مشتاقی و اهل بیت هم زمانی در همان محل زندگی می گردند در کوجه حجی ممد حسن خوشخرام یادش بخیر :TT: