توی خته هرکس اسمی داشت.اسمی که ما به آن میشناختیمش.اسمی که به آن صدایش میزدیم.اسمی که هم ما هم «او» به آن خو گرفته بودیم.اسمی که خیلی وقتها مخصوص ما «خته»ایها بود و بقیه به کارش نمی بردند.یکی «حجی»بود، یکی «حج عباس»،دیگری«زن عزالله»،آن یکی «مار خدیجه» دیگری «کلبه مریم» دیگری«سد مهدی»،دیگری«علی حسن» آن یکی «زن عمو رجب» و… همینجور.هرکسی اسمی داشت که خودمان ساخته بودیم و با آن صدایش میزدیم.اسم «او» هم «زن امیری»بود.محال بود به خیلی از ماها بگویند فاطمه رمضانی کیست و ما بدانیم که همان «زن امیری» حد خودمان است.حتی صدایش هم که میزدیم با همین اسم بود.«زن امیری».حتی خود من تا همین چند وقت پیش اسم و فامیلش را درست نمیدانستم.لازم نبود بدانم.همان «زن امیری» کافی بود. همیشه برایم«زن امیری»بود.برای همه ی ما آدمهای خته اسمش«زن امیری»بود.همه مان به همین اسم مشناختیمش و صدایش میزدیم.وقتی هم که رفت، گفتیم«زن امیری»مرد.
از قدیم همسایه بودیم.از وقتی که من چشم باز کردم .همسایه ی دیوار به دیوار.یکی از اتاقها ی خانه مان هم به اسم «خنه ی حد امیری»بود.هنوز هم هست.اتاق پنجره ای داشت که باز میشد رو به خانه ی «امیری».این پنجره محل ارتباط مادر بود و «زن امیری».صحبتهایشان همیشه از همین پنجره بود با هم.قرار مدارهایشان،گله گذاریهایشان و…. تصویر مادر پشت پنجره و «زن امیری» که روی پشت بامشان می ایستاد و صحبت میکرد مثل یک فیلم توی مغزم مرور میشود.میرود به آخر میرسد ودوباره بر میگردد.سه چهار سالگیم با خانه ی امیری پیوند خورده.همبازی بچه هایشان بودم و پلاس خانه شان..آنقدر «زن امیری» مهربان بود که از خانه شان دل نمیکندم.از بس با ما بچه ها خوب تا میکرد و به خاطر فضولیهای بچه گانه دعوایمان نمیکرد دل کنده نمیشد از خانه شان. ادای مهربانی در نمی آورد،ذاتاً مهربان بود و خوش خلق.همیشه میخندید.خنده هایی از ته دل.خنده هایی که گمان میکردی صاحبش هیچ غمی توی دنیا ندارد.خنده هایی که غم را از دل آدم می برد ،گیرم برای یک لحظه،از بس بی ریا بود.هیچ وقت عصبانی ندیدمش.مهربانیش بدجور به دل آدم مینشست.هرچند چند سالی بود که از «خته»رفته بودند و رفت و آمدمان کمتر شده بود اما هر وقت میدیدمش خنده هایش را داشت.همان خنده های از ته دل را و مهربانیش را، که همانجور مثل قدیم ها به دل مینشست.
سه چهار روز از عید گذشته بود.صبح آمد خانه ی ما. خواب بودم.بین خواب و بیداری صحبتهایش با مادر را میشنیدم ولی هرچه زور زدم نتوانستم این نفس بی کردار را راضی کنم که بگذارد از خواب سر صبح بزنم و بلند شوم وبا «زن امیری» احوالپرسی کنم.شیر آورده بود.از همان قدیم وقتی شیر می آورد برایمان، میگفت «چک شیرِ اَووردَیُم بری علکبَرتِ ».شاید این بار هم گفته بود.من خواب بودم.نشنیدم.اما حتما گفته بود.سه روز بعدش گفتند «زن امیری»را عمل کرده اند توی تربت.10 -12 روز بعدش هم بیمارستان مشهد بود و 3-4 روز بعدش هم…..به همین سرعت.تا همیشه حسرت آن روز به دلم میماند.آن روزی که خوابیدم و نمیدانستم آخرین باری است که «زن امیری» با سطل شیری درِ خانه ی ما را می زند ومیگوید:«چک شیر اَووردَیُم بری علکبَرتِ».کاش یکی بهمان میگفت این« آخرین بار»ها را، قبل از اتفاق افتادنشان .تا شاید بیشتر قدرشان را بدانیم.تا شاید کمتر حسرتشان را بخوریم.
یکی گفته بود:«مرگ گاهی ریحان می چیند» این بار واقعا «ریحان »چید.خدایش بیامرزد.

خدایش بیامرزد؛اشک ما رو در آوردی همین
باز هم مثل همیشه ناشناس من بودم
نوشته ي بسيار زيبايي بود و به دل مي نشيند.
خداوند رحمت کند
آن روزی که خوابیدم و نمیدانستم آخرین باری است که …
قدر لحظه ها رو بدونیم شاید این بار، هم برای ما بار آخر باشد.
ممنون
من هم با این اسم نمیشناختمشون هر چند با اون اسمی که تو گفتی هم نمیشناختمشون! اما الآن احساس میکنم میشناسمش یکی مانند صد ها مادر مهربان رودمعجنی دیگر
خدایش بیامرزد
بنام خدا/ سلام. خداوند تمام رفتگان را بيامرزد و به شما و ديگر اقوام صبر عطا كند. ان شاالله. :gol:
اي واي ايشون هم به رحمت خدا رفتن . چه دردناك هر چند كه مرگ حقه و بالاخره يه روزي براي همه ما يه پيام تسليت داده ميشه اما اين ادماي قديمي وقتي ميرين آدم حسرت ميخوره.دقيقا همينطوري كه علي آقا ميگه بود. البته از لحاظ اسمشون ميگم كه ماهم به اسم زن اميري ميشناختيم و از لحاظ برخوردي زياد يادم نيست چون ديدن ايشون براي ما مربوط ميشد به همون عيد و تابستوني كه ميرفتيم رودمعجن كه اون هم چه قدر پيش مياومد كه ايشون رو ببينيم و لي توي همون بازديدهاي كم تصويري كه ازشون به ياد دارم همون خنده رويي ايشون بود. يه نكته دردناك توي متن اسمهايي هست كه نامبرده شدن (حجي)(حج عباس) (علي حسن) و … كه همشون به رحمت خدا رفتن و اين يه غمي رو به دل آدم مياره كه همه اين آدماي دوست داشتني كه باعث رونق اون حد بودن رفتن و جاشون خونه هاي خالي مونده كه گاهي بچه هاشون ميان و چر اغش رو روشن ميكنن.
واقعا چي ميتونه جاي خالي اين آدما رو پر كنه :R: .
شاید اگر مطلب شما رو نمیخوندم متوجه نمیشدم که مرحوم فاطمه رمضانی همان زن امیری خودمان باشد بهر حال متاثر شدم از درگذشت ایشان و هم از مطلب خوب مرتبط با این قضیه. خب ما هم خاطرات و یادمانهایی همین گونه از ایشان در ذهن داریم که معمولا این مواقع پررنگ میشوند.خدایش بیامرزد…………
زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست
هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد …
آقای نجفی متن زیبایی بود،خداوند بیامرزدش.
راستش را بگويم اول مطلب تسليت را خواندم اما هرچه فكر كردم با نام فاطمه رمضاني نشناختم اما اين مطلب مرا بهت زده كرد وتازه فهميدم چه اتفاقي افتاده با توصيف زيبايت چهره اش كاملا در جلوي چشمانم نمايان است چشماني كه از غم مبهوت مانده وبغض كرده و…
راستي تيتر خوبي زده اي چون از قديم ما ايشان را به نام ((فاطي خاله ريحانه )) ميشناختيم
فقط !!1 بيا تا قدر يكديگر بدانيم كه تا ناگه زيكديگر نمانيم
خداوندرحمتش كندچه زن مهرباني بودهيچ وقت خنده ازروي لبانش محونمي شدهيچوقت فكرنميكردم سروكارش به بيمارستان ودواودكتربيفتدروزيكه براي عيادتش به بيمارستان امام زمان مشهد رفته بودم بااينكه دربستربيماري بودوحالش خيلي وخيم بودولي بازهم آن خنده هميشگي برلبانش بودوباآن حال نزارش ازماتشكرميكرد :OL: :gol:
ادميزاد همين هست .تا وقتي چيزي رو داري قدرشو نميدوني ولي واي بحال وقتي كه از دست ميديش
همانند كلمه عاميانه :حيف دير قدر پدر و مادرم را دانستم كاش دوباره به عقب بر گردم
روحش شاد
ای علی جان عزرائیلم ما آدما رو شناخته حنای این ای کاشها برا اونم رنگی نداره باور کن اگه بهمونم بگن این آخرین بارها آخرین باره چرتهامون سنگین تر میشه فقط خدا به این بهانه ی نگفتن های خودش و ندانستن های ما میخاد آبروداری ما بنده هاشو بکنه
هم فی سکرتهم یعمهون…
بیشتر وقتها که خونه پدر بزرگ می رفتم تو خته می دیدمش با همان خنده ی که همیشه روی لبهایش بود و بعد از سلام واحوال پرسی می گفت مگر مرن بجوی حجیه سلامشه برسنن
اخرین بار ی که دیدمش ایام عید بود با همان لبخند همیشگیش
خدایش بیامرزد روحش شاد
خدا بیامرزدشون.منم ازشون خاطره دارم و چهره شون واسه منم کاملا خندان جلوه میکنه همیشه.به واسطه ارتباط نزدیک همسایگی مادربزرگم با ایشون ،رودمعجن میدیدمشون از همون پنجره حد خنه امیری.البته اخیرا این پنجره هم دیوار شد و…خیلی خانم مهربانی بودند.خدا بیامرزشون
علی جان مثل همیشه عالی نوشتی.کلی گریه کردم.همیشه دوستش داشتم.اون یه فرشته بود.خدارحمتش کنه.
جناب اقاي نجفي خيلي زيبا و دلنشين مرحوم زن اميري را به ما معرفي نمودي وبه اندازه يك روضه من را بفكر وحزن واندوه فروبردي وبه هنر نگارش وتوصيفت احسنت مي گويم
یکی از بهترین نوشته هات بود . شاید به این دلیل که دوران بچگی خاطرات زیادی ازشون داشتم. دوران بگی خیلی با بچه هاشون بازی می کردیم و ایشون لبخندی همیشگی و صفای معرکه ای داشت. اصلا همچین پایانی براش تصور نمی کردم. ( اصلا مگه قرار بوده پایان افراد با تصور من هماهنگ بشه. )
خدا رحمتش کنه .
نوشته دلنشيني بود. از آن تبسمهاي همميشگي مرحومه، من هم به خوبي يادمه. خداوند رحمتش کنه
با سلام نوشته دلنشيني بود خداوند همه رفتگان خاك رو بيامرزه واقعا اشك ما رو دراوردين ممنون. :SS: :SS: :SS: :gol: