داستان مینی بوس(9)
سکانس شانزدهم(داخلی-مینی بوس-د بَینی راه) -کُ اُ درچَر واکو تا پوره ی شماله بیایَ ب اَندرو ای وامندگی. از بس بوی تَعفو د ای میو گردییَ سر گِجا مگیری این را «ایبرهیم» میگوید خطاب به ادامه مطلب
داستان مینی بوس(8)
سکانس چهاردهم(داخلی-میون ماشین-پی باغ-صوحب) مینی بوس غلغله است.انگار روز محشر شده و حضرت اسرافیل در شیپور مبارک دمیده و اموات از قبر برخواسته اند و روانه شده اند به سمت محل حساب و کتاب.انگار مینی ادامه مطلب
داستان مینی بوس(7)
سکانس سیزدهم(صوحب-میون ماشین) آفتاب تا بالا سر مدرسه خودش را پهن کرده.بچه های مدرسه یا صف صبحگاهیشان تمام شده و ریخته اند توی کلاسها و منتظر معلمها کلاس را گذاشته اند روی سرشان و یا ادامه مطلب
داستان مینی بوس(6)
سکانس یازدهم(داخلی-صوحب-میون ماشین) تک و توک بچه های سحر خیز کیف به پشت و “لاک” به دست میروند مدرسه.هنوز تا باز شدن مدرسه 20 دقیقه ای کم و بیش مانده.اکثر بچه هایی که این ادامه مطلب
داستان مینی بوس(5)
سکانس نهم(داخلی-افتو بزیه-میون ماشین) افتاب زده است.سر خَش به رنگ زرد طلائیه خوش حالتی در آمده.آدمهایی که میروند به”بیَوُ” با بار و بندیلشان دارند از پی باغ میگذرند.سلام علیکی میکنند و سلامی میشنوند و خرشان ادامه مطلب
داستان مینی بوس 4
سکانس هشتم(داخلی-میون ماشین-صوحب افتو ور نِ امیه) هنوز افتاب نزده.انگار خورشید بین امدن و نیامدن مردد مانده.استخاره میکند لابد.خورشید خانم دو دل است که بیاید یا نیاید.شاید هم ناز میکند.ده روشن روشن است.لحظه ای دیگر ادامه مطلب