روایت کوه
سلام دوستان برف بسیار زیادی امده بود هوا بینهایت سرد بود دلم گواهی می داد که دیگر هیچ راه برگشتی نیست همه رفته بودند و من در میان کوههای سر به فلک کشیده راهم را ادامه مطلب
داستان مینی بوس(3)
سکانس پنجم(خارجی-صوحب سحر-گاراژ رشیدی) رشیدی از سلام علیک با ما که فارغ میشود کلید می اندازد توی قفل.قفل را باز میکند.میرود داخل.دو نفر از مردهای جا افتاده دو لت بزرگ در را باز میکنند.رشیدی ادامه مطلب
داستان مینی بوس(2)
سکانس سوم(خارجی-بعد اذون صوحب-مسیر شغال اباد تا پی باغ) بابا کلو که میرود راه می افتم.مسیر “کال”از دم خانه ی “حجی محندحسن” تا سر”پول”حسابی تاریک است.دوتا ستون برقی که توی کال زده اند طبق ادامه مطلب
داستان مینی بوس(1)
مکان:ده خادمه زمان:حدودا بیست سال پیش بازیگران:یک قُله از اَدمای ده خادمه سکانس اول:(داخلی-شغال اباد-خنه ی ما-اذون صوحب) “پوف پوف،توکلت علی الحی الذی لا یموت “”علی شیطو” هنوز تمام و کمال به آخر نرسیده ادامه مطلب
روز نجات میهن(2)
یک هفته ای هر روز خدا کارمان همین بود.بعد کلاس اقای جنتی نوار را داخل ضبط میگذاشت.ضبط میخواند و ما گوش میدادیم.ضبط که کارش تمام میشد ما سعی میکردیم مثل ادمهای داخل ضبط با همان ادامه مطلب
روز نجات میهن(1)
هرکسی چیزی می اورد از خانه.هرچه داشت.هر چیزی که فکر میکرد به درد تزئین کلاس میخورد و میتواند در زیبا سازی کلاس کمک حال باشد. سجاده ی لاکی رنگ یزد بافتی توی خانه داشتیم.همیشه ادامه مطلب