نماشم شده !
بچه ها از پاي قالي بلند ميشن و پسرا به كال مرزاموسي راه ميفتن!بيشتر بچه هاي شغال آبادن،نام هايي آشنا :شهيد عباس صادقي،خدابيامرز عباس علي حسن و محمد علي حسن،پسراي عظيمي محمد و اكبر،بچه هاي خوشخرام،علي حجي عباس،اكبر مرادي علي دوري محمد قدرت و…!چند دختر و چندنفري هم از اوحداوو امدن
تا گوي روييك بازي كنند البته دخترا در كناري نزديك به خانه خدابيامرز سيد ميدي مينشينن و فقط تماشا ميكنند…
دو گروه ميشن و سرگروها بل گروه خودشون رو انتخاب ميكنن و در نهايت سنگي صاف را برميدارن، تر و خوشك ميكنن و گروهي كه نوبتشه ميره پايين كال و گروه ديگه در بالاي كال و در فاصله اي مشخص شده مي ايستند و بازي گوي روييك شروع ميشه!يكي از اعضاي گروه پايين كال توپ كوچك را با چوب دستي ميزند به طرف بالا و در اين زمان بايد به سمت نشانه ي مشخص شده كه نزديكه گروه دومه بره و برگرده
، در اين مدت اگر توپ رو بهش بزنن گروه اول ميبازه و اگر بدون برخورد با توپ به نشانه اي كه از قبل دركنار گروه خود مشخص شده برسد گروه او ميبرد و بازي همينگونه ادامه پيدا ميكنه و سروصدا بالا ميگيره تو همين سروصداس كه صداي خدابيامرز زنه سيد مهدي عيدي به گوش ميرسه و از لب بام خانه اش با ناراحتي ميگه:”اقـﺰَر جق و جار نكنن جنم مرگا خدا قلي هار از شما زوال نـﯾِره حــــــ خوبه دگه هرچه خده ي شما ورمگن نمفهمن عجب دوره ي رفته حــــــ تماشا كو اينار! “بالاخره بچه ها سروصدايشان كمي ميخوابد
و در نهايت گروهي كه بازي را ميبازد بايد افراد گروه
برنده را د پوشتشا سوار كنن و به عبارتي خر سواري دهند كه نهايت جذابيت اين بازيست كه به همه خوش ميگذرد و گاهي اوقات هم بزرگترها هم با بچه هايشان هم بازي ميشوند!!كم كم خورشيد پنهان ميشه و صداي هاي درا و پاي گوسفندان به گوش ميرسه، گله از چرا برگشته است و بچه ها در وسط كال باشور و شوق خاصي مي ايستند تا گوسفندان خودشونو جدا كنن، حس و حال جالبي به ادم دست ميده وقتي كه در غروب هاي خنك اووحد در ميان گله به جستجوي گوسفند خود ميگردد و اينجاست كه اگه گوسفندي پيدا نشود بدبختيهاي صاحب شروع ميشود…






بنام خالق دافه و پاكي
خداي آبي و نيلي و لاكي
درود بر مهدي عزيز كه خاطرات دوران بچگي و نوجواني ما را هم در روستاي فديهه زنده كردي.هر آنچه بود گذشت.
ياد باد آن بچگي و قيل و قال
گوي روييك بازي هر شب جاي كال
شادمان بوديم و غم بر باد بود
بهترين جا هم شغال آباد بود
گر چه آن دوران خوب آمد زوال
حال بازي كن تو با اهل و عيال
:SS: :SS: :gol: :gol: :gol:
درود اقا مهدی. خاطرات جالبی را دوباره زنده کردی هر چند که من فکر میکنم از زبان بزرگترها نقل قول کردید اخه ما اخرین نسل این خاطرات بودیم و متاسفانه ان روزهای خوش عمرش به دوران شما کفاف نداد . بهر حال گویند کار را که کرد انکه تمام کرداینجا هم به نام شما ثبت شد هر جند نقل قول باشد. و یادی شد به نیکی از شهید عباس صادقی زنده یاد عباس نیکوکردار مرحوم سید مهدی عیدی و دیگر بچه های باصفای او حد اوو. شادی همواره در لحظه هایتان دخیل یا حق
سلام بر جناب استواري شاعر خوش ذوغ حيتا واقعا دوران زيبايي بوده دورانه بچه هاي نسل قديم كه البته من از نسل جديدم،ممنون
سلام و درود بر شما اقاي نيكوعقيده،بله درست گفتيد من از زبان بزرگترهاي خانواده نقل كردم كه شنيدنش واس خودم جالب بود.
البته عيدها مجالي هست كه در بزه ي تنور اين ايامو كمي تجربه كنيم .
خدا تمامي رفتگان رو بيامرزه.ممنون خشنود باشيد
ممنون
با خوندن متن انگار همه صحنه ها همین الآن از جلو چشمام عبور میکردن
من شاید بچه این نسل نبودم اما سال های آخری رو که گوی رییک در نهال بادامی های اوحد اوو بازی میشد رو به خاطر دارم، یکی دو باری هم با اینکه سنم کم بود بازی کردم، البته ما بیشتر جزو گروهی بودیم که فقط می دویدن از این طرف به اون طرف! و کاری هم به جریان بازی نداشتن