سلام خدمت حیتائیان عزیز این هم اولین مطلب بعد از اعتصاب
رودمعجن قبلا اگر هیچ نداشت، دستکم نانش را خودش تأمین می کرد. در هر خانه یک تنور پیدا می کردی که ماهانه یکی دو بار آتش آن روشن می شد. گندمی را که خود کاشته و چندین روز درو کرده سپس با هیاهوی شبانه روزی تراکتورهای روستا وحتی روستاهای مجاور که ما بچه برای جلوگیری از داغ شدنشان در هنگام کوبیدن خرمن بایستی یکسره از آب سرد چشمه به رادیات آن می ریخیم ودرست کردن پیبادو پاک کردن خرمن خاطرات زیبائی را برایمان به ارمغان می گذاشت را آماده ، در آسیابهای آبی وبرقی روستا با آن صدای گوشخراششان آرد می کردند و از آن به بعد وظیفه آماده کردن نان به عهده زن ها بود. من و هر کودک روستایی میتوانست در کودکی مراحل ظریف پختن را ، از آماده کردن لگن (تغار)، بیختن آرد، آغشتن آب ولرم با مایه (خمیر تروش)، ورز دادن خمیر و انتظار برای ورآمدن آن وزواله کردن ،تا آماده کردن تنور و … یاد گرفته و همه اینها را بخوبی بداند.
انتظار برای درآمدن نان تازه از تنور لذتی داشت. کلوچه شیرین و قرصوق (نان کوچک کودکانه) برای بچه ها و کلوچ (نان بی شکل و بی قواره) برای بره ها،دستاورد همیشگی تنور بود و چشیدن گرمای دلنشین لب تنور در زمستانها، خاطره ای شیرین بجا می گذاشت که برای همیشه ماندنی بود. هرگاه نان منزل تمام می شد، یا مهمانی ناخوانده می رسید، می توانستی از همسایه نان قرض بگیری و این نان قرض دادن ارتباط صمیمی بین همسایه ها را برقرار می داشت.
اما امروز دیگررودمعجن مانند قدیم نان ندارد. سیاست نادرست توزیع یارانه (البته دراین قسمت )، که قبلاٌ به صورت گندم (بذر مرغوب) به روستاییان داده می شد و این روش خود بخود روستاییان را به کاشتن گندم تشویق می کرد، از حدود دودهه قبل ابتدا به یارانه آرد تبدیل شد و پس از آن به نان آماده . یعنی اکنون با کمک دستگاههای دولتی در روستا نانوایی تأسیس شده تا نان مردم آماده باشد و روستاییان رنج و زحمت گندم کاشتن و آرد کردن و نان پختن را بر خود هموار نکنند.
هر صبح و ظهر و شب، روستاییان در صف نانوایی به انتظار نان می ایستند و هرگاه که سهمیه نانشان به دلیل فروش آزاد آرد یا پخت بد نان و سپس فروش نان خشک، تمام می شود، راهی ندارند جز اینکه برای سفره شان نان شهری تهیه کنند. جدیدا مغازه ها هم زحمت سفر به شهر را ازاین بابت کم کرده اند دیگر از خاطره گرمای زمستانی تنور خبری نیست. بچه های این نسل قرصوق و کلوچ و خمیرمایه را نمی شناسند و هیچ یک از آنها خمیر کردن نان و آتش کردن تنور را بلد که نیستندبماند. من غصه می خورم که خیلی از اینها هیچگاه فتیر شلی با جزقاله و یا قطاب باسبزی محلی ویا برخی از نوعروسان قلفتی روغنی را که زمانی از هدایای مرسوم مادرشوهرا رودمعجن بود ممکن است نبینند
نانوایی دولتی حسابی کار دست روستا و روستایی داده است…
یادمان باشد که یک ضرب المثل رایج می گوید :
به جای آن که هر روز یک ماهی به من بدهی، ماهی گرفتن یادم بده.



یک چیزایی رو فراموش کردی دیشدوو جان.رفتن ور رد نونوا د سر صبح.”وخ ننه جان وخه بره و رد زن حجی جلال ورگو خمیرامر ورختیم”پخش کردن نصفی از نانهای پخته شده د سر نماشم برای در وهمسایه که که یا از انها قض کرده بودیم و یا نمیشد وقتی بوی نان گرم تا ده خانه ان ورتذ را برداشته بی خیال در و همسایه شد ویا یا فک و فامیل که هر وقت نان پخته بودند برای ما هم اورده بودند.”ای دو تهر ب مار خدیجه ده 6 تهم د روش سوا بگذشتیم بده ب حجی خدیجه ای چهار ته کی فطیر د روش گذیشتیم بده به زن علی.نونای زن امیریر خادم متم. زود بری و بیا کی بیید رهیت کنم بری بزوحد.دو سه ته نو بری عمات ببری.ورهم گرد بره ننه جان”دندوختن تنور.”کندای کلفت دندنزی کی حیفه از ای خار خلاشه بیار تیاره ننه جان”.و از همه باحالتر چغندر یا بلغوری بود که توی قلف میکردند و میگذاشتن زیر اتش تنور از شب تا صبح ووقتی سر صبح روز بعد بلغور را میخوردی انگار طعم زندگی میداد.
درو کردنها و خرمن کیردنها و کوفتن ها و خرمن کشی ها و به اسیاب رفتن ها”بابا جان ب اسیای علی تقوی بر ورگو بنسوزنه اردار” یادش بخیر.
مطلب بسيار زيبايي بود ديشدووي عزيز و واقعا حال و هواي جالبي رو به من داد.
اين مطلب من رو ياد اون صدايي انداخت كه هميشه از آسياب آبي بالاي قبرستان(كنار كوه)بيرون مي اومد ولي چند سالي است كه ديگه اون صدا رو هم نمي شنويم.
زمستان هم به مطلبي اشاره كرد كه من رو از خود بي خود كرد؛ بلغوري كه شب را تا صبح زير تنور بود. البته من خيلي كم اين بلغور رو تجربه كردم ولي هيچ وقت فراموشش نمي كنم.
البته جالب است بدانيد كه ما در اين اوضاع نابسامان نان و تنور و نون وا به تازگي تنوري را خريداري و در منزل نصب كرده ايم(كه اين نشان از جدا بودن شغال آباد از ساير مناطق دارد) و با اصطلاحات بسيار جالبي برخورد كرده ام كه تا به حال آنها را نشنيده بود مثلا عروس كردن تنور!
مطالب بسيارجذاب وزيبايي بودديشدووجان يادش بخيرحال وهواي آن دوران رازنده كردي ازمطالبي كه زمستان عزيزهم نوشته بوداشكم جاري شد واقعا همه چيزراهمانگونه كه بودنوشته ياداون قرصوق هايي كه زن حجي جلال ازتنوربيرون مي آورد ومي گفت .بيابره جان اي قرصوق تويه. ياداون قلفت هايي كه زيرخاكسترهاي تنورداغ ميگذاشتن تابپزدياداون نونهاي گرم وبرشته شده كه الان توي تنورهيچ نونوايي پيدانميشودبخير…خلاصه خيلي خوب بود دستتان دردنكند
سلام حاجی. ما هنوز مخلصیم واما در مورد مطلبت خوب بود واز باب نصیحت میخام بهت بگم که دور و بر این تنور و نان و اتیشو خط بکش یادم میاد سال چهارم یا سوم دبستان بودیم که در طی بازی قایم پیدا رفته بودی توی تنور قایم شده بودی تنوری که روز قبل توش نان پخته بودند و هنوز پر اتیش بود همه کف پا وانگشتات سوخته بود چند وقت مدرسه نیومدی بازم میری دور و بر نان و تنور و اتیش . این همه مطلب یه چیز دیگه بنویس حتما باید بسوزی دوست من. دیگه نرو جیزه :MM: