(کمیسیون ساخت اولین حمام دوشی رودمهجن ۱۳۴۰ شمسی)
ماشین جیپ دولت از شهر آمده با چند نفر کت و شلواری. یک نفرشان کراوات تمیز و عینک براقی دارد. جار زدند مردم توی مسجد پی باغ جمع شدند. دولت میخواهد برای ده حمام دوشی بسازد. یک قطعه زمین لازم است و همکاری اهالی برای ساختن. خیلی از مردم از حمام دوشی تصوری ندارند. ریش سفیدها و معممین و معمرین با حمام دوشی مخالفند میگویند:
«خزینه مگر چی عیبه دره؟ از قدیم و ندیم مردوم د خزینه غسل مه کیردن! چی عیبه دیشته که مین عوضش کنن؟
حمام خزینه ای، حوضی داشت ۲ در ۲ و عمقش تا ناف یک مرد متوسط القامه بود. دیگدان بزرگی زیر خزینه بودکه به آن «داش» میگفتند. از بیرون حمام راه پله باریکی میرفت پایین تا زیر خزینه که بوتههای هیزم کوهی (خیر و قرپچ) را میبردند برای آتش زیر خزینه. مردم توی همین خزینه تن میشستند و غسل می کردند. آب خزینه را معمولاً خیلی دیر عوض می کردند. حمام از طلوع آفتاب تا آفتاب زردی (افتو د کمر) زنانه بود و از آفتاب زردی تا طلوع آفتاب مردانه.
مرد کراواتی در بارۀ بهداشت و سلامت جامعه حرف می زند: «حمام جدید، چهار اتاقک کوچک دارد در هر اتاقک یک دوش است که آب گرم و سرد از لوله میآید توی دوش. شما می روید زیر دوش آب می ریزد روی سرتان و خودتان را می شویید».
مرد حمامی نگران است: «ایجوری کی دو نفر برن به حموم او خزینه تموم مره، از کوجه ای همه هوزوم بیارم؟».
اما ایستادن زیر آب گرم، عین ایستادن زیر آبشار در ظهر داغ تابستان بود، احساس خوشی به مردهای توی مسجد دست میداد. چیزی که “حجی پهلوو” را گیج کرده بود این بود که: «فلَنی! چی جوری او ور لوله سر بالا مره؟»
حاج شیخ و مریدانش در مسجد بالا از سر دستۀ مخالفان بودند. مرد کراواتی گفت: «حاج آقا! نمیفهمم شما چرا مخالفت میکنید؟»
حاج شیخ گفت: «غسل در این حمام دوشی شما اشکال دارد». کلبِ أحیا خادم مسجد بالا، کیفور شد:« آقای حج شیخ چی قشنگ به زبوی شهریا گپ مزنن».
مرد کراواتی: «حاج آقا! حمام دوشی بهداشتیتر از خزینه است. شما خودتان دیدهاید که چرک و مو و أخ و تف مردم روی آب خزینه جمع میشود؛ کف خزینه هم کثافت لای میاندازد؛ با لای کش میکشند بیرون. حمام دوشی این کثافتها را ندارد. تمیز است».
حاج شیخ گفت: «مردم ما دینشان را نمیگذارند پای این ادا و اطوارهای فرنگی حکومت. جناب رئیس! بفرمایید زیر دوش چطور میشود تمام بدن را یکباره کرد توی آب و غسل ارتماسی گرفت؟ شما که از حکم خدا و شرع سر در نمیآورید؟»
مرد کراواتی گفت: «الان در شهر همه جا حمام دوشی است علمای بزرگ زیر دوش استحمام می کنند».
حاج شیخ: «بله می کنند؛ اما بعد توی خزینه غسل ارتماسی میگیرند».
مرد کراواتی داشت داغ میکرد. یک لیوان آب خواست. آوردند. جلو جمعیت انگشتش را کرد توی دماغش، بعد انگشتی مفیاش را کرد توی لیوان آب و شست. جوری که همه ببینند. بعد لیوان را گرفت سمت حاج شیخ و گفت: «بفرمایید یک نفر با این آب صورتش را بشویید یا استنشاق کند. مگر نمی فرمایید استنشاق هنگام غسل مستحب است؟ بفرمایید!»
«وع – وع!»
مردها چندششان شد.
حاج شیخ ماند و خشمش را غورت داد. سرش را انداخت پایین و زیر لب چیزی میگفت.
یک سال بعد حمام دوشی راه افتاد. مردم خیلی زود یاد گرفتند زیر دوش غسل ترتیبی انجام دهند و با خیال راحت آب را استنشاق کنند.






چقد این عکس و مطلب با هم جفت و جورند. اینکه واقعا این مرد کرواتی عینکی همان است که دست توی دماغش کرده تا میزان چندش اوری آب خزینه را ثابت کند یا کس دیگری است که به منظوری دیگر امده و چیز دیگری میگوید نمیدانم مهم این است که این مطلب و این عکس عجیب به هم می آیند اصلا انگار مطلب، شرح عکس است.شرح لحظه به لحظه ی عکس.البته جز سکانس پایانی.:VV:
این روایت برشی است از مقاومت سنت در مقابل مدرنیسم.قطعا بخشی از این دفاع تمام قد متولیان سنت از آن به خاطر به خطر افتادن منافعش بوده اما بی انصافی است که اگر همه چیز را به «به خطر افتادن منافع» فرو کاهیم گاهی برخی شان به قول منصور حلاج «از قوت توحید، به صلابت شریعت می جنبند» و این دفاعشان از سنت مومنانه است نه صرفا منفعت جویانه…
مثل همیشه دست روی موضوعات بکری می گذارید که آدم کیف میکند از تازه بودنش.خدا قوت آقای دکتر
با سلام خدمت دکتر فتوحی عزیز ،
انسانها معمولا در مقابل تقییر مقاومت انجام می دهند واین بسیار طبیعی است ،و وقتی کم می اورند از همه چیز مایه می گذارد،حتی شرع وعرف.
ولی با مقاومت کمتر یا بیشتر بهر صورت فن اوری جدید جایگزین امکانات و وسایل کذشته خواهد شد و خوشا بحال جوامعی که با هزینه و وقت کمتر فن اوری جدید را پذیرا ودر راه بومی کردن ان بکوشند
باسلام خدمت دوست عزیز جناب دکترفتوحی.خیلی زیبا به رشته تحریردراوردین .مخصوصا ادبیات روستامون.من ازحمام خزینه چیزهایی شنیده ام واقعاخیلی وحشتناک بوده وخیلی جالب مخصوصا ساعت کار وشیفت حمام من هروقت فکرش ومیکنم موبه تنم سیخ میشه
ولی این اقای کراواتی هم برای درک مطلب عجب ازمایشی انجام داده.دمش گرم :ZZ:
بنام خدا
با سلام به حضور استاد بزرگوار جناب فتوحی
دست شما درد نکند مطلب جالبی بود استفاده کردیم
به خضور حضرت عالی عرض کنم جنگ بین سنت و مدر نیسم در ایران ما سابقه طولانی دارد که مهمترین آن از زدن واکسن در زمان امیر کبیر شروع می شود بیایید تا تاسیس مدارس جدید و مخالفت مکتب خانه هاو همانطور که حضرت عالی نقل میکنید مخالفت با حمام به صورت دوش تا مخالفت با ویدئو- پوشیدن شلوار لی – آنتن ماهوارره – فیس بوک و اما غم انگیزترین آن مربوط به دوران امیر کبیر بر گردد.
در سال ۱۲۶۴ قمری، نخستین برنامهی دولت ایران برای واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانی ایرانی را آبلهکوبی میکردند.
اما چند روز پس از آغاز آبلهکوبی به امیر کبیر خبردادند که مردم از روی ناآگاهی نمیخواهند واکسن بزنند. بهویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویسها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه یافتن جن به خون انسان میشود. هنگامی که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیماری آبله جان باختهاند، امیر بیدرنگ فرمان داد هر کسی که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور می کرد که با این فرمان همه مردم آبله میکوبند. اما نفوذ سخن دعانویسها و نادانی مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شماری که پول کافی داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبلهکوبی سرباز زدند. شماری دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان میشدند یا از شهر بیرون میرفتند. روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همهی شهر تهران و روستاهای پیرامون آن فقط سیصد و سی نفر آبله کوبیدهاند. در همان روز، پاره دوزی را که فرزندش از بیماری آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که برای نجات بچههایتان آبلهکوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده میشود. امیر فریاد کشید: وای از جهل و نادانی، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست دادهای باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمیگردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز. چند دقیقه دیگر، بقالی را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند.
روی صندلی نشست و با حالی زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانی امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالی از بیماری آبله مردهاند. میرزا آقاخان با شگفتی گفت: عجب، من تصور میکردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هایهای میگرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، برای دو بچهی شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشکهایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانی که ما سرپرستی این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولی اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیدهاند. امیر با صدای رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانی مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویسها بساطشان را جمع میکنند. تمام ایرانیها اولاد حقیقی من هستند و من از این میگریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند. :gol:
بدون مقدمه و موخره و بدون هیج گونه برداشتی،…
برای من که خیلی جالب بود. داستان خزینه و مشکلاتش همیشه جزو خاطرات لذت بخشی بود که مرحوم مادربزرگمان تعریف می کرد. اصلا این خزینه شده بود نماد بدبختی و فلاکت یک نسل و دلیلی برای اینکه هی تو سر ما بزنند که ما آن بودیم و این شدیم، شما چی؟! :Y:
البته یک چیز دیگه که همتراز خزینه بود این بود که به دلیل نبود قاشق تمام اعضای خانواده دور یک کاسه می نشستند و تنها قاشق موجود رو دور می دادند، هر بار یک قاشق!
چیزی که آن روزها سر از دست ندادنش بحث بوده حالا نمیشه حتی یک ثانیه تصورش کرد. تاریخ مال همان زمان هاییست که حکومت هر کاری میکرد گروهی فقط مخالفت می کردند و حتی در توجیه مخالفتشون دلیل تراشی های عجیب و غریبی هم می کردند که به دید عامه مردم بسیار موجه مینمود.
البته این فقط مال گذشته نیست امروز هم گروهی به همین روش مدام ساز مخالفت با اقدامات حکومت کوک می کنند.
باید منصفانه تر نگاه کرد.
ممنون آقای دکتر
بسیار عالی بود و لذت بردیم
امید است که نسل امروز هم برای مقابله با جهل هر انچه در اختیار دارد استفاده نمایید لیکن…
خسته نباشید جناب فتوحی عزیز
جناب دکتر فتوحی : پرداخت شیرینی از یک موضوع مربوط به تاریخ رودمعجن بود.
بر اساس شنیده ها مامور، با نقل داستانی با همین مضمون از روستایی دیگر، مردم را متقاعد نمود. ولی نکته ای که می خواستم اشاره کنم نقش مرحوم حاج شیخ عیلامی به عنوان تسهیل کننده در رضایت نسبی مردم بود. ایشان فقیهی زبردست با توانایی زیاد در ارتباطات اجتماعی بودند. در این موضوعات مخالفتشان مبتنی بر برداشتهای فقهی و خالی از تعصبات خشک بود و نتیجتاَ در مواجهه با استدلالات منطقی انعطاف بخرج می دادند که سبب می شد هم باورهای مردم اصلاح و هم با فرهنگ و تکنولوژی جدید کنار بیایند.یادشان گرامی باد.
خداقوت آقای دکتر . بسیار جالب بود. من هم از حمام خزینه زیاد شنیدم ولی این قضیه احداث آن را تا به امروز نمیدانستم.
مطالبتان مثل همیشه جالب و خواندنی است. :gol:
سلام. از حمام کوچه شوده کنار باغ مرحوم شیبانی چیزهایی در خاطرم هست که بچه بودیم و ما رو اونجا حمام میبردند ولی از خزینه داشتن یا نداشتنش چیزی در خاطرم نیست. بهر حال یادش بخیر ان روزگاران
سختی درک پذیرش نوآوری وقتی سنت با گوشت و پوست و مغزت عجین شده را وقتی درک میکنیم که همین امروز برخی عاداتمان را از ما بگیرند و جایگزینی ارائه کنند.نوشته و عکس مرتبط و جالبی بود و ناخوداگاه یاد شعر مرحوم قیصر امین پور افتادم.
(اگر سنت اوست نوآوری
نگاهی هم از نو به سنت کنیم)
خدا قوت جناب دکتر :SS:
بسیار جالب بود
خدا قوت