نجمه عبداللهی 3897 روز پیش
بازدید 83 ۱۱ دیدگاه

ارباب و فرزند رعیت زاده

گفت اربابی به فرزند رعیت زاده ای    

از چه ای فرزند چنین در کودکی پژمرده ای

چهره ات غمگین و اندامت ضعیف و لاغر است

دولت اقبال خود را از چه از دست داده ای

کهنه پیراهن به تن داری و کفشت پاره است

با کدامین آرزو در زندگی دلداده ای

نان خشکی را که قوت لایموت روز توست

گر به مسکینی نگیری، عاقبت درمانده ای

با چنین وضع فلاکت با همه رنج و ستم

شور درس و مدرسه در سر چرا پرورده ای

هیچ میدانی که دانش شان فرزندان ماست

نیست این منصب نصیب هر فقیر و برده ای

لیک میدانی که چوپانی به صحرا شغل توست

نان و مزد آنجا به کف آری که خدمت کرده ای

آرزوی درس خواندن را ز سر برگیر جانم عاقبت

حاصلی نبود از این ره جز تن رنجیده ای

این سخن بشیند و کودک رفت سوی مدرسه

با دلی پردرد و غمگین و رخ افسرده ای

راز دل با کس نگفت و سعی در تحصیل کرد

استقامت پیشه کرد چون عاشق دلداده ای

ماه ها بگذشت و سالی چند بر تحصیل او

تا که شد صاحب کمال و یک طبیب زبده ای

شهرت علم و کلام و خلق و خویش شد بلند

رنجها شد گنج و گنجش طالع فرخنده ای

از قضا ارباب دولتمنند آخر شد فقیر

ماند از آن مال و ثروت خانه فرسوده ای

شد گرفتار و پریشان و مریض  و ناتوان

دور از انظار مردم نیمه جان مرده ای

جمله فرزندان او رفتند و گشتند دربدر

هر کدامین از پی یک قرص نان و گرده ای

چون که بشنید این قضایا را طبیب نامدار

رفت سوی یار دیرین با دل غمدیده ای

با تفقد حال وی پرسید و درمانش نمود

گفت ای جان پدر از چه چنین افتاده ای

من همان خدمتگذار و یار دیرین توام

خلق و خویم را تو در سابق بخوبی دیده ای

گفت ارباب ای طبیب جسم و جان و خوی من

تو مرا شرمنده احسان و خویت کرده ای

رنج بی حاصل کشیدم بهر فرزندان خود

خون دل خوردم برای ثروت بیهوده ای

من به گفتارم دلت را سخت رنجاندم ولی

تو به اخلاقت مرا چون بنده خود کرده ای

من شدم مغرور جاه و منصب و مالم ولی

تو به نور علم و حکمت یک حکیم زنده ای

کاش میمردم نمیگشتم چنین خوار و ذلیل

مال دنیا نیست جز یک زحمت بیهوده ای

جمله فرزندان من گشتند فقیر و دربدر

من ندارم جز دل پردرد و اشک دیده ای

ای عزیز دل تشکر میکنم از همت مردانه ات

که این همه لطف و محبت را به من بنموده ای

ای صفا زین قصه پند آموز و درس عبرتی

بذر عمر خود بیفشا بهر یک آینده ای

(برگزیده از کتاب نغمه ها و حماسه های دل- شیخ ابراهیم عبداللهی)

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. گفت:

    واقعا قشنگ بود. خسته نباشید. ( علی الخصوص واسه تایپش :VV: ) :SS: :SS:

  2. درخت گردو گفت:

    بسیار زیبا وپر معنی و طولانی بود.شعری بود که واقعیت روزگار و جهان هستی رو بیان کرد.خسته نباشید :gol: :gol:

  3. علی نجفی گفت:

    با خوندن شعر کم وبیش آدم یاد این حکایت از سعدی میافته در گلستان:
    حکیمی پسران را پند همی داد که جانان پدر هنر آموزید که مُلک و دولت دنیا اعتماد را نشاید وسیم و زر در سفر بر محل خطر است،یا دزد به یکبار ببرد یا خواجه به تفاریق بخورد.اما هنر چشمه زاینده است و دولت پاینده و گر هنرمند از دولت بیفتد غم نباشد که هنر در نفس خود دولت است.هرکجا که رود قدر بیند و در صدر نشیند وبی هنر لقمه چیند وسختی بیند
    سخت است پس از جاه تحکم بردن خو کرده به ناز جور مردم بردن
    وقتی افتاد فتنه ای در شام
    هرکس از گوشه ای فرا رفتند
    روستا زادگان دانشمند
    به وزیری پادشا رفتند
    پسران وزیر ناقص عقل
    به گدایی به روستا رفتند.
    با تشکر از شما حضرت پاییزان و گذاشتن این شعر.خدا قوت هوووو

  4. نسیم گفت:

    به به جناب پاییزان عزیز چه عجب از جغرافیا ونقشه بی انتها ی ایران سربلندمون دراومدی :OO: شعرت خیلی زیبا وبا مصمی وعالی بود مخصوصا رنگ فونتت به قول دوستان شاه شعری بود ممنون :SS: :SS:

  5. پاییزان گفت:

    تشکر و سپاس از لطف دوستان . :gol: :gol: :gol: :gol: :gol:

  6. قرقنجه گفت:

    پر محتوا و زیبا بود :SS: :SS: :SS: :SS:

  7. رفتید تو کار مداد رنگی ها.
    از لحاظ مفهومی که عالی بود و حرفی توش نیست .
    از لحاظ وزنی هم عالی بود . من کلی تلاش کردم ولی فقط یکی دو مورد پیدا کردم:
    یکی مصراع چهارم.
    یکی هم مصراع ۱۵
    ومصراع ۴۷.
    خدا قوت هووووووووووووووووووووو

  8. نوه ديگه گفت:

    جالب و زیبا بود . احسنت بر حاج اقا
    خداقوت پائیزان

  9. در مصرع: که این همه لطف و محبت را به من بنموده ای فکر کنم اشتباه تایپی بوده، و “کین” میتونه درست تر باشه به جای “که این”
    ولی در کل سبک روان و قابل فهمی داشت و قالب خوبی برای پند و اندرز انتخاب شده.

    در مورد مفهوم کمی به قول خودمون فیلم هندی شده :Y: یعنی میشد ارباب قصه سر پیری به فلاکت نیفته ولی باز هم شرمنده حرفهای قدیمش بشه، یعنی راههای دیگه ای هم بود. مثلا به سبک اصغر فرهادی داستان میشد :Y:

    ممنون از پاییزان به خاطر تایپ این مطلب و نوع رنگبندی مطلب هم جالب بود.

  10. یاس گفت:

    اول از همه که رنگایی که انتخاب کردی عالی بود .من خیلی جذب شدم بعدم که شعرتونو خوندم خیلی خوشم اومد واقعا خوب بود. :gol: :gol: :gol: :gol:

  11. پاییزان گفت:

    باز هم تشکر از نظر همه دوستان. در مورد ایرادهایی که به وزن بعضی مصرع ها آمده خیلی خوبه که به خود سراینده شعر مراجعه شود که جای تشکر هم دارد از دقت نظری که شده و چه بسا که ایشان هم خوشحال شوند که درصورت وجود ایرادشان برطرف گردد. :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: