دنگا(۳)

تمام آدمهای خته یا مهیا رفتن به دنگا میشوند یا رفته اند.”دوری”بچه ی کوچکش را سوار خر کرده و خودش پیاده از پشت میرود. سر سه تا بزغاله و یک بره  که دو تا دوتا توی “پله”های خورجین جا گرفته اند از لبه ی خورجین بیرون است.گاهی  سرشان را به این طرف و آنطرف میچرخانند و با نگاه معصوم وملتمسشان به آدم چشم میدوزند و “بع” کودکانه ای  میکشند و دست و پایی میزنند تا از خورجین بیایند بیرون .

تمام آدمهای خته یا مهیا رفتن به دنگا میشوند یا رفته اند.”دوری”بچه ی کوچکش را سوار خر کرده و خودش پیاده از پشت میرود. سر سه تا بزغاله و یک بره  که دو تا دوتا توی “پله”های خورجین جا گرفته اند از لبه ی خورجین بیرون است.گاهی  سرشان را به این طرف و آنطرف میچرخانند و با نگاه معصوم وملتمسشان به آدم چشم میدوزند و “بع” کودکانه ای  میکشند و دست و پایی میزنند تا از خورجین بیایند بیرون .هرچند گوسفند هستند! اما بعد  یک ماه به “دنگا”رفتن بفهمی نفهمی دستشان آمده  که این کله ی سحری جای بدی نمیروند و اگر همین سختی تنگی جا  را تحمل کنند همینکه به “دنگا”برسند و مادرشان را ببینند میتوانند از ته دل بخوانند:”هله عاشقان بشارت که نماند این جدایی/برسد به یار دلدار بکند خدا خدایی”،لذا خیلی تلاش نمیکنند و سرجایشان آرام میگیرند.هرچهارتا”کموری”(۱)هستند و این یعنی اینکه امسال باید خداوند به”دوری” دو سه”خرجوَلَ” صبر اضافه بر سازمان عنایت بفرماید،چون واقعا چهارتا “کموری” را هر روز به گله بردن مکافاتی دارد.”کموری”ها حکم  بچه ی ته تغاری یک خانواده را دارند که کسی چشم به راه آمدنش نبوده .همانجور مثل بچه های ته تغاری شیرینند وعزیز و در عین حال پر دردسر واعصاب خورد کن.باباکلو هم یک “کموری” دارد.یک بزغاله ی “کفتر حن”که روی پیشانیش یک خال سفید کوچک دارد،اما نه به قدری که بشود “عروسش ” خواند.دست راستش تا زانو سفید است و دست چپش تماما”حن”.روی گوشهایش هم پر است از خالهای سفید ریز.کمتر از دو هفته از تولدش گذشته.موهای بدنش هنوز مثل حریر نرم نرم است.توی آن سر صبح که کمی هوا سرد است وقتی که بزغاله را بغل میگیری و صورتت را توی موهای نرمش فرو میکنی چنان گرمای تن بزغاله و بوی بدنش میزند توی صورت و دماغت که دوست داری  زمان بایستد و تو ساعتها در همان حالت بمانی.

میروم سمت مصطفی که خر را تقریبا آماده کرده.اول از همه میپرسم:

-کُ بزغله کموری؟(۲)

لذت بخش ترین قسمت گله رفتن برایم همین است که بزغاله را پشت سرم بیندازم و تا”دنگا” هی”گدی گدی” کنم و بزغاله هم دنبال من با همان صدای هنوز”نخراشیده” نشده اش”بع”بکشد و بدود  ومن گاهی که بزغاله خسته میشود و می ایستد کمی  بغلش کنم تا خستگی اش  در برود  و وقتی  هم که بازیگوشی اش گل میکند و این طرف و آن طرف میرود کمی نان خورد شده بهش بدهم تا دوباره دنبالم راه بیافتد وبیاید و دوباره وقتی گله تمام میشود برش گردانم و این بار هم پشت سرم بیاید اما سر دماغ و دم شمشیر کرده و شیر مست شده.مصطفی همانجور که خورجین را میزان میکند میگوید:

-د خنه ی گوسبندایه بِر بیارش(۳)

عصمت دیگچه ی مسی پشت قرمزش را که همیشه بعد از آمدن از گله میشورد و میگذاردش روی “تخت مشک” تا خشک شود  برداشته و راه افتاده سمت در که من میدوم توی حیاط.سلام  با شتابی میکنم و پله ها را دوتا یکی میروم پایین.صدای “بع ” های بزغاله  مثل صدای “بع بع”های گوسفندهای حسنک کجایی خانه را پر کرده.بزغاله ی طفلک حسابی گرسنه است.از دیروز صبح که از گله آمده دیگر چیزی نخورده.نه دندان علف خوردن دارد و نه مادری که شیرش دهد.صبح به صبح باید بردش گله تا از مادرش شیر بخورد و باز دوباره میرود تا صبح دیگر. عرض “تی حولی”(۴) باباکلو را که طی میکنم و درِ خانه ی گوسفندها را باز میکنم بزغاله که پشت در، در آماده باش کامل به سر میبرد خودش را پرت میکند بیرون.توی خانه ی گوسفندها سه چهارتا گوسفند دیگر هم هستند.”بوز کوتی خلَج”که دیروز توی گله زائیده بود و با بزغاله اش آوردیمش خانه کنار “اَخور” خسبیده و بزغاله ی کوچکش که دیروز به زحمت روی دو پا بند میشد حالا سر حال و سر دماغ جست و خیز میکند.یک چند روزی تا بزغاله جانی بگیرد و استخوانی بترکاند”بوز” باید توی خانه بماند.یک “مِش” هم که پایش شکسته و باباکلو چیزی مثل آتل دور پایش بسته سرش را توی “اَخور” کرده و با پوزه اش دنبال چیزی برای خوردن میگردد.در را که باز میکنم “مِش” سرش را بر میگرداند سمت در. یک مشت از کاههای “اَخور”چسبیده اند به آب دماغی که از دو سوراخ بزرگ بینی اش مثل اکثر”مِش”ها همیشه جاریست.”مِش”ها اکثرا موجودات شدیدا”خیلُکی”هستند و همیشه آب دماغشان به راه است. اگر با آب “زلو”(۵) هم بخورند که دیگر واویلاست.آن وقت “زلو” میچسبد به ته حلقشان و اینجاست که “مِش” بخت برگشته پشت سر هم “عپشو” (۶)میکند تا از شر”زلو” راحت شود  و آب و خل و خون را میپاشد به اطراف و تا شعاع ۱۰ متری اطراف خودش را غیر قابل سکونت میکند.”مِش”جماعت در خلق اینجور صحنه های بدیع هیچ وقت کم نمیگذارد.توی گله وقتی دنبال گوسفند خودت میگردی اگر ناغافل از کنار “مشی” رد شوی و حواست نباشد یک باره میبینی که مایع لزجی به یک جای بدنت چسبیده که پاک کردن این مایع لزج هم خودش مکافاتیست.عین سریش میچسبد به آدم.

“مِش” نگاه سرد و بی روح و بی خیالش  را از روی من بر میدارد و لنگ شکسته اش را دنبال خودش میکشد و میرود آن سر “اَخور” تا ببیند چیزی برای خوردن هست یا نه.یک “کالار” هم که زیر بغلش در اثر ضربه ای که خورده”کوخ” کرده در تاریک ترین گوشه ی خانه  سرپا ایستاده و مدام با پا یا دُمش مگسهایی را که دور و برش جمع شده اند از خودش دور میکند.دو سه روز است که باباکلو این “کالار”را از گله آورده. زیر بغل “کالار” زخم بزرگی شده. زخم عفونت کرده و مگسها توی محل عفونت تخم گذاشته اند و حالا آنجا پر شده از بچه مگسهای کرم شکل سفید کوچک،که سرشان یک خال سیاه کوچک دارد و توی زخم وول میخورند.کرمها به صورت خرماچین چپیده اند توی زخم .باباکلو هر روز قوطی زرد رنگ  سم مارک”پاپیتال” را که شبها برای رها شدن از شر “کَیگ”ها روی لباسها و “لحُفتش” میریزد می آورد و یک مشت سم،که پودر سفیدی است مثل گچ، میریزد روی محل زخم “کالار” تا کرمها بمیرند.سم را که میریزد جنبش کرمهای کوچک زیاد میشود  و بعد  آرام و با دقت با یک سیخ کوچک کرمهای سفید کوچولوی مرده  را از محل زخم میکشد بیرون.وقتی باباکلو سیخ را فرو میکند توی زخم تا کرمها را بیرون بکشد”کالار” حسابی دردش میگیرد  “بعِ” جگرسوزی  میکشد و میخواهد از دست باباکلو در برود.باباکلو “کالار” را محکم میگیرد  و دوباره سیخ را فرو میکند توی زخم.چاره ای نیست،تنها راه درمانش همین است.روز اولی که باباکلو از گله آوردش چنان زیر بغلش پر از کرم بود که آدم حالش بد میشد امام حالا تعداد کرمها خیلی کم شده اند.تا چند روز دیگر “کالار”خوب خوب میشود.

گوسفندها را به حال خودشان میگذارم.در را میبندم و میدوم به سمت بزغاله که پای پله ها ایستاده.پله ی اول خانه ی باباکلو پله ی بزرگی است.بزغاله کوچک است و نمیتواند هنوز جست بزند و از پله ی اول برود بالا.البته تا یک ماه دیگر که بزرگتر شود دیگر هیچ احد الناسی نمیتواند جلو خرابکاریهای همین بزغاله ی معصوم کوچک را که هنوز نمیتواند پله ی اول خانه ی بابا کلو را رد کند بگیرد.تا یک ماه دیگر آتشی توی خانه بسوزاند که بیا و ببین.بزغاله را زیر بغل میزنم.سریع پله ها را بالا میروم و بزغاله را ول میکنم توی خته.

ادامه دارد……………………………………………………

۱-ر.ک به مطلب گوسپند واژه

۲-بزغاله کموری کجاست؟

۳-توی خانه ی گوسفنداست.برو بیارش

۴-ته حیاط.

۵-زالو

۶-عطسه

درباره نویسنده
نوشته‌های مشابه

غم مخور

دیدگاه‌های

16 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. ناشناس گفت:

    با نگاه معصوم وملتمسشان به آدم چشم میدوزند و “بع” کودکانه ای میکشند و دست و پایی میزنند تا از خورجین بیایند بیرون .هرچند گوسفند هستند! اما بعد یک ماه به “دنگا”رفتن بفهمی نفهمی دستشان آمده که این کله ی سحری جای بدی نمیروند
    .”کموری”ها حکم بچه ی ته تغاری یک خانواده را دارند که کسی چشم به راه آمدنش نبوده .همانجور مثل بچه های ته تغاری شیرینند وعزیز و در عین حال پر دردسر واعصاب خورد کن.. کموری خود خودت بودی :R:

    .”مِش”ها اکثرا موجودات شدیدا”خیلُکی”هستند و همیشه آب دماغشان به راه است. اگر با آب “زلو”(۵) هم بخورند که دیگر واویلاست.آن وقت “زلو” میچسبد به ته حلقشان و اینجاست که “مِش” بخت برگشته پشت سر هم “عپشو” (۶)میکند تا از شر”زلو” راحت شود و آب و خل و خون را میپاشد به اطراف و تا شعاع ۱۰ متری اطراف خودش را غیر قابل سکونت میکند.”
    “مِش” نگاه سرد و بی روح و بی خیالش را از روی من بر میدارد و لنگ شکسته اش را دنبال خودش میکشد

  2. اینهم شده مثل داستان مینی بوس و فیلمهای ایرانی آدمو دغ مرگ میکنی تا اصل مطلبو بگی وذاتا واژه پلشتیسم نیز راسته کارخودته اصلا بدون این واژه نمیتونی بنویسی البته حق داری توهم به نوعی کموری هستی :SS: :SS: :gol: :gol: :SS: :SS:

  3. افرا بهشتی گفت:

    داستانتون چون همیشه جالب و زیبا بود و منی دنگا رو تا به حال از نزدیک ندیدم با خوندن اون اطلاعات جالبی بدست میارم. ممنون جناب زمستون :Y:

  4. با تشکر از جناب زمستان. پرداختن به حواشی و مشکلات گوسفندداری بسیار جالب بود . زیبایی وزشت هر موضوعی دو روی یک سکه اند

  5. مثل همیشه عالی بود . کم کم دارین پلشت میشین :O: ولی خوبه ادامه بدین. :gol:
    :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS: :SS

  6. اوحده اوو گفت:

    ای روتر نبینوم که تا داستان ره پلشت نکنی دیلت خنک نمره . البته پلشتکی ده داستانای تو نمک داستانه اگه نبشه داستان کم نمک مره :YY:

    مویوم ای بزغاله هایی که دمون خرجین ره دیوم بد جور تقلا منن تا بدر رون ولی خب فایده ندره البته مو دو سه باری از ای خیلای میشای خیلوک مستفیذ شودوم :YY:

    افتادن بزغاله دنبال ادم خیلی خوشمزیه که حسرتش همیشه به دل مو مانده چون بزغاله ها معمولن دنبال همو کسایی مرن که هر روز باهش مرن گله ومو که گاه گداری مرفتم گله را محل نمدادن

    البته ای زمستو کلا ادم پر حاشیه ایه یک جورایی شبیه شیث رضاییه که حاشیه ره به فوتبال ترجیح مده :ZZ: ایم حاشیه ره به متن ترجیح مده

    ولی در کل خدا قوت هووووووووووووو زمستو در ضمن یک جاییت خیلی بسوزه که امسال محرم ده نبیه تاسوعا عاشورا خیلی حال داد ( البته تو ره سره سفره مستفیض کردیم با بروبچ ) :ZZ:

    الهم روتر زود ببینوم :VV:

  7. ممنون جناب زمستان :SS:
    حالا که داره پلشت میشه خشگلتر میشه :Y:

  8. نوه ديگه گفت:

    سلام بر نویسنده داستانهای پلشت
    مِش”ها اکثرا موجودات شدیدا”خیلُکی”هستند. ای تیکش خیله جالب بود . یک عالم خدی خادم بخندیم.
    باز داستانت داره پلشت میشه و بقول دوستان تو نمیتونی پلشتی رو از داستانات دور کنی . بنظرم خادت هم از قسمتای پلشت داستان بیشتر خاشت میه . و میونه زیادی با چیزهای پاستوریزه ندری .
    راستی بنظر مو بر اساس محاورات مردم ده معنی ” توی حیاط” برای “تی حولی” بهتر از “ته حیاط” می باشد. نقطه سر خط
    خداقوت هوووووو

  9. مینج زرد گفت:

    سلام بر زمستان عزیزززززز ته تغاری کموری که چقدم خودتو تحویل گرفتی
    داستان بسیار زیبا بود. منم خاطرات کوچیکی از اون زمان ها داشتم که زنده کردی . ممنون کموری خیلوک

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      به به مینج زرد گرام.دکوجیی تو خدایا روتر نبینم.پاک برد ب پیی عمو.
      دیدم کسی که مارو تحویل نمیگیره گفتیم اخر عمری یه کم برای خودمون نوشابه باز کنیم بد نیست!!!!

  10. پاییزان گفت:

    این قسمت بسیار پربار بود و اطلاعات خوبی در خصوص گوسفندها و اسمهاشون و … بهمون داداون کالاری که زیر بغلش کخ کرده دیدن داره من خیلی دوست دارم این جور صحنه ها را از نزدیک ببینم چقدر دقیق اون کرمهای کوچک رو توصیف کردی!! از حیاط خونه بابابزرگ گفتی دلم حسابی برای اون حیاط قدیم تنگ شد چه بروبیایی بود.چقدر در توی حیاط بود یکی خونه گوسفندها یکی خونه خر یکی خونه مرغو خروسها و… یک درهم بود که بابابزرگ با خرش از اون در رفت و آمد به خطه میکردحیف همه اونا خراب شد :R: :R: .خداقوت جناب زمستان :gol: :gol:

  11. سلام بر جناب زمستان این قسمت از داستان رو واقعا قشنگ توصیف کردین خصوصا خونه گوسفندا رو :SS: خسته نباشید منتظر قسمت بعد هستم

  12. این صورتی ها مگه میزارن من یه نظر واسه تو بدم عزیزم. من با کمی تاخیز نظر مفصل تری خواهم داد.

  13. هووووووو
    الاهم رو خادمو تور خدی هم نبینوم
    مو تا اطلاع ثانوی ممنوع النظروم. بعدنا به جاش
    سر نظرت منوم :Y:

  14. درخت گردو گفت:

    جناب زمستان احسنت بر شما با این داستانای قشنگتون .خیلی خیلی خیلی خیلی عالی بود منتظریم… :gol: :gol: :gol: :SS: :SS: :SS:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      حضرات ایات،از بذل توجه همه ی شما که نظر دادید سپاسگزارم.خداوند ان شا الله درجات همه ی عزیزان را که عالیست متعالی بفرماید(وابیلا هوو)