محمد نیکوعقیده 4015 روز پیش
بازدید 77 ۱۲ دیدگاه

عجب موسم دلگیری….

دو سال و اندی از ان واقعه ی تلخ میگذرد روزی که خبردار شدم یکی از بهترین دوستانمان در پی سانحه ی تصادف چه ناباورانه از بین ما رفت هزاران خاطره ی شیرین از روزهای با هم بودن در اغوش ابادی در دامن دشت و دمن سفرهای مجردی و شب ماندن ها در دربی همه و همه هیچ شدند و از ان همه یاد و خاطره مانده یک البوم عکس که جرات تماشایش نیست دگر دوستی که با همه ی ما صمیمی بود هر چند که اکنون با مناسبتهایش فاصله داریم ولی یادی از او شاید خالی از لطف نباشد.
زنده باد یاد و نامش علی مختاری…

رسیدم به ابادی
همراهم کوله باری ناباوری
وشانه ام خسته از بند ساک
غمگین میروم در مسیر سر خاک
عجب موسم دلگیری
چه کسی گفته که تو میمیری
نرفته لحظه ای
نظرت از نظرم
یاد باد خاطره هایی دلنشین
لبخند هایی چه شیرین
عجیب است در کنار تو
ولی غمگین
حالا سنگ مزارت منقوش
با اشکهایم شده مخدوش
لحن گرم صدایت در گوش

کم کم دور میشوم از برت
بروم تا دلداری مادرت
امده ام تا کوی خاطره هایت
تا کوچه ی خاکستری رنگ
تا توهم صدایت

ریخته بودند دل مویه ها
بر هر خشت و سنگ
بغضی نشسته در پارچه های سیاهرنگ
و چه مغمومم امروز
میکوبم درب را با کوبه
میگرید در و دیوار کوچه

مادرت ایستاده در درگاه
خمیده تر شد قامتش
درین فراق جانکاه
پریشانی از حالت چهره پیدا

رو در رو لحظه ها چه تماشایی
سکوت بود و فریاد تنهایی
اه که سینه میسوخت
در هق هق گریه های مادرت
از هجوم لحظه های بی تابی

بغض دگر امان مرا بریده
یاد تو پرده های اشک را دریده
از داغ تو قامت مادر چه خمیده

رفته ای کس دگر صدایت نشنیده
پروانه ی بهت روزهاست
تاری از ناباوری بر ما تنیده…..

گرامی یاد و نامش.

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. ناشناس گفت:

    روحش شاد و یادش گرامی باد بله مرگ نا باورانه ای بود من عید فطر که رودمعجن بودم مادر ایشان را دیدم که چه شکسته دل وچه خمیده قامت شده بودند ودر سر مزار فرزندش چه اشکها که نمیریخت من هم ناخوداگاه بغضم شکست و شروع به گریه کردم خداوند به پدر ومارش صبر عنایت فرمایی :R:

  2. نوه زارع گفت:

    خدایش بیامرزد
    جگر گوشه پس اون البوم که بهم نشون دادی بالاخره کار خودش رو کرد و باعث شد یادی از علی مختاری بشه
    هم تربت و هم در رودمعجن همسایه بودیم تربت یه تیم فوتبال راه انداخته بود جمعه ها میرفتیم فوتبال

  3. یادش گرامی
    علی مختاری از معدود افرادیه که پس از ماه ها هنوز داغ رفتنش در بین رودمعجنی ها تازست، انگار یادش با ما زندگی میکنه و زندست. هنوز که هنوزه کسی رفتنش رو باور نکرده. عجب موسم دلگیری بود.
    من از نزدیک نمیشناختمش ولی پس از اون حادثه اینقدر ازش شنیدم که انگار سالهاست میشناسمش.

    شعرتان با احساس بی نهایتی سروده شده.

  4. پاییزان گفت:

    شعر خیلی غمناک و تلخی بود من که کاملا متاثر شدم مخصوصا که شعر در مورد یکی از جوونهای خوب رودمعجنه. من هم مثل جناب مدیر ایشون رو نمیشناختم اما بعد حادثه مرگ ایشون که مثل بمب همه رو تکون داد با خوبیهای ایشون آشنا شدم و انگار که میشناختمشون خودم رو توی غم عزادارانش شریک میدونستم. معمولا اینجور مواقع ما آدماکه قبلا خیلی عادی از کنار اون فرد عبور میکردیم حالا با حادثه پیش اومده انگار همه از خواب بیدار شن خوبی های اون طرف توی ذهنشون میاد و حرف مجالس و محافل تعریف از اون شخص میشه، خدا انشاا… به خونوادش صبر بده تحمل داغ جوان سخته. :N: به شما هم خداقوت جناب جگرگوشه :gol:

  5. زمستان گفت:

    یادش بخیر.چنار که میرفتیم علی هم می امد.من کوچیک بودم و علی هم سن و سال اخوی.کمک پدرش میکردو و من هم کمک بابا کلو.فصل خرمن کشی که میشد وقتی «ایش»ته گندم بود زمین بابا کلو و زمین حسن مختار می افتاد نزدیک هم.خر را که بار میکرد گاهی که با علی راه می افتادیم باباکلو میگفت«علی اقا ب زحمت هوای همی بچه ی مارم تا ده دشته بشن».وقتی شنیدم که فوت شده مدام چنار توی ذهنم رژه میرفت.خدا رحمتش نه

  6. خداوند رحمت کند. من ایشون رو اصلا نمیشناختم ولی با خوندن شعر واقعا ناراحت شدم واشکم دراومد خداوند به مادرشون صبر بده از گفته های دوستان به کمالات و خوبیهای ایشون میشه پی برد .خداوند گل چینه.

  7. hoseen. گفت:

    واقعا حیف شد دوست و همکلاسی دوران مدرسه و مرگ او یک ضایعه برای تمام دوستان شد و از همه گران تر برای پدر و مادر پیرش به سبب کهولت سن در این اخر عمری از دست دادن تنها پسرشان که همهی امید و نور چشمشان بود سنگینی جبران ناپذیری داشت او معلم زبان اینگلیسی بود و با مردم و دوستان با زبان دل گفتگو میکرد رفتنش را به والدینش دوستانش و شاگردان کلاسش به خانواده اش و دختر دردانه اش رویا تسلیت میگوییم.و تشکر میکنم ازدوستمان جناب جگر گوشه که با شعر زیبایشان واقعا ما را متاثر کردند. :OL:

  8. شعر بسیار تاثربرانگیزی بود، با اینکه منم ایشونو اصلا نمیشناختم با خوندن شعر زیبا و سرشار از احساستون بسیار متاثر شدم. خداوند بیامرزدشون و به بازماندگانشون صبر عنایت کنه.

  9. داور گفت:

    دورا دور میشناختمش ولی با این شعر گیرای شما خیلی دلم سوخت انگار سالهاست از نزدیک میشناسمش.خدا رحمتش کند. خسته نباشی جگر گوشه جان :soot:

  10. man ishun ro nemishnakhtam vali dar morede khubihashun ziad shanidm
    khoda rahmateshun kone

  11. سلام و خسته نباشید .
    منم دقیقا بعد فوتشون شناختمشون و قبلش خیلی باهاشون برخورد نداشتم.
    ضایعه دردناک و یادآوری بجایی بود جگر گوشه جان . خدا قوت

  12. پونه گفت:

    سلام!دقیقا عید فطر ۸۸ بود که شب هممون دور هم بودیم میگفتیم و میخندیدیم!اما عموم که منبع هرچی شوخی و بذله گویی بود اون شب دل و دماغ نداشت انگار یه چیزی گلوشو گرفته بود و فشار میداد!گویا اتفاق حدودای غروب بوده و هنوز هیچ خبری تو روستا نپیچیده بود!نصف شب همه خواب بودن صدای افسوس خوردن های عموم رو واضح میشنیدم!برام جالب بود!از سر شب تو نخش بودم که ببینم چی شده!روز بعد………