داستان مینی بوس(۱۰)

سکانس هفدهم(داخلی-مینی بوس-دبینی راه)

مینی بوس به لرزه افتاده.دنده یک است و رشیدی گاز را چسبانده به کف.افتاده ایم توی سربالائیه «گدار سرپله».گدار«توشمه پاش» را به هر ضرب و زور و سلام و صلوات و یاعلی و ماشا اللهی بود رد کردیم هرچند عصر که برگردیم بی برو برگرد توی همین«گدار توشمه پاش» گیر می افتیم.از ده که به شهر میروی «گدار توشمه پاش» خیلی اذیت نمیکند،سمت

شهر سربالائی اش ناجوری نیست، اما از شهر که  به ده می آیی به همان پیچ گدار نرسیده مینی بوس از نفس می افتد و از دند ه های یک تا چهار هیچ کاری برنمی آید و رشیدی هم هرچه گاز بدهد مینی بوس از جایش تکان نمیخورد، عینا مثل خری که زیر بار سنگین میخسبد و اگر تمام چوبهای دنیا را روی سر وکله اش خرد و خاکشیر کنی قدم از قدم بر نمیدارد.باید بار را از روی خر برداشت تا بلند شود وراه بیفتد،از مینی بوس هم  باید پیاده شد تا بارش سبک شود و سربالائی را برود بالا. مینی بوس پیر است و کار کرده،جاده خراب و خاکی،گدار و گردنه ها ی جاده  نفس گیر و پدر درآر،بار و بندیل و مسافر هم لب به لب و اگر زمستان  باشد برف و یخ بندان هم میشود نور علی نور.هرچه خوبان همه دارند جاده ومینی بوس ده همه یکجا دارند.

توی ده وقتی خرها پیر میشوند واز کار افتاده وبه دردنخور و به خرجشان نمی ارزند ،«کتل»شان را برمیدارند و توی صحرا وبیابان رهاشان میکنند به حال خود.خر بینوا هم بعد از چندی  خوراک شغالها و گرگها و بقیه جک و جانورهای بیابان میشود و بعد یه عمر کار و کار و کار، خلاص میشود و به آرامش ابدی میرسد.برای بعضی مرگ بزرگترین بشارت است،خرهای ده را گما نم میشود جزء این بعضی ها دانست.مینی بوس ده شباهتهایی با خرهای ده دارد،اینکه مثل خر کار میکند،مثل خر بارش میکنند،وقتی بارش سنگین میشود مثل خر از جایش تکان نمیخورد،مثل خر که هر علف به درد نخوری که از هرجا اضافه می آید را میریزند جلوش مینی بوس را هم هرچه روغن سوخته ی به درد نخور هست میچپانند توی موتورش.  اما یک تفاوت بزرگ هم بینشان هست. خرها که پیر میشوند و بدردنخور دست از سرشان بر میدارند اما  مینی بوسها  وقتی رسشان را توی شهر میکشند و قراضه و زهوار در رفته میشوند تازه اول بسم الله شان  است .می ا­ندازندشان توی خط دهات به شهر تا آنجا کار کنند.مینی بوسهای «حصار و نَمَق ورزگ و پیهَ و خروشبر»هم وضعشان بهتر از مینی بوس ده ما نیست.همه گوسفند یک گله اند.

به نیمه های«گدار سرپله»رسیده ایم.کار مینی بوس از لرزه گذاشته کم کم دارد وارد فاز رعشه میشود.دنده یک است.رشیدی گاز میدهد.مینی بوس زوزه میکشد.از تمام در و دیوار مینی بوس صدا بیرون میریزد.انگار مینی بوس میخواهد وضع حمل کند  و در دیوار شده اند دهان و ناله میکنند، شاید هم مرده ای در حال احتضار را میماند که جان میکند و عنقریب است ملک ا­لموت قبض روحش کند.انگار جان مینی بوس میخواهد از اگزوزش در برود.مسافرها ساکت شده اند.انگار همه منتظرند ببینند جدال مینی بوس با گدار به کجا میکشد تا بعد موضعشان را اعلام کنند.اگر صدایی هم شنیده میشود در حد پچ پچ است.مسن ترها زیر لب ذکر میگویند.صدای سین و صاد اذکار توی فضای ساکت شده ی مینی بوس میپیچد.اینجور وقتها به صورت غریزی همه ی مسافرها(مخصوصا جماعت مرد) خطر را احساس میکنند.خطر پیاده شدن و گدار را پیاده رفتن، همین است که بلافاصله صلوات پشت  صلوات نثار میشود وسکوت را میشکند  تا بلکه خداوند فرشتگانش را به یاری مینی بوس بفرستد و آنها مینی بوس را از گدار به سلامت عبور دهند ولی گویا بی نتیجه است. احتمالا فرشتگان به شدت   مشغول کمک به ماشینهای « نمَق وحصار و پیه و رزگ وخورشبر»هستند،چون قطع یقین بساط صلوات در آن ماشینها هم برپاست،و چون ما امروز دیر راه افتاده ایم از بیخ مارا به طاق نسیان سپرده اند.مینی بوس سرعتش اینقدر کم شده که اگر پیاده شوی و سینه خیز بروی احتمالا از آن سبقت بگیری. پیچ گدار را که با جان کندن رد میکند معلوم است که کارش تمام است.مینی بوس کامل می ایستد .رشیدی  میزند روی ترمز که ماشین عقب عقب نرود.سریع دو نفر که دم در هستند پایین میپرند و دوتا سنگ بزرگ می اندازند زیر لاستیکهای عقب.اینقدر این قضایا تکرار شده که انگار همه همه چیز را پیش پیش حدس میزنند و میدانند چه باید بکنند.رشیدی«مردا پیَده روَن»را هم که نگوید کم وبیش تمام جماعت مرد در این شرایط وظیفه ی خودشان را از برند. در باز میشود و همه­ی جمعیت سرپا که قریب به اتفاقشان مرد هستند و با زور و زحمت تپانده شده اند  آن تو،پیاده میشوند.بچه های بار بند هم میریزند پائین و به جمعیت پیاده می پیوندند .هرچند غر و لندهایی نظیر«ما خا بگور روِم ب شهر»و «خدایا وامنه ای ماشین»و «ما خا خلق نمرَفتِم خدی ای پِشَنی سیهی»و«وَع اینه ای هُم از شهر رُفتَنی ما» جابه جا و زیر لبی شنیده میشود اما چاره ای جز پیاده شدن نیست.ماشین سبک میشود .رشیدی دنده ی یک را چاق میکند. گاز میدهد.ماشین از جایش  تکانی میخورد و کمی به عقب می آید،سنگها مانع میشوند، گاز را تا ته فشار میدهد،دود از اگزوز ماشین تنوره میکشد و ماشین تن کهنه وپیرش را آهسته و به زحمت از گدار  بالا میکشد.نصفه ی بقیه ی گدار را پیاده طی میکنیم.به سرگدار که میرسیم دوباره بساط سوار شدن و تپیدن توی ماشین از سر گرفته میشود.دوباره باید توی آن شلوغی یک گوشه ای برای خودت پیدا کنی تا بتوانی تا شهر دوام بیاوری.سوار که میشویم دوباره بساط بو و«تُل»و«اختلاط» برقرار میشود.بچه های باربند هم مستقر میشوند وماشین حرکت میکندو بازهم صلوات.فرق این صلوات با صلواتهای قبلی این است که آنها موقع احساس خطر فرستاده میشدند ویک جور درخواست کمک در نیت فرستادنشان نهفته بود اما این صلوات بعد از رفع خطر است و نوعی احساس سپاسگزاری برای راه افتادن مجدد را با خود همراه  دارد .صلواتها هرکدامشان فلسفه ای دارند. تا شهر توی دو سه تا گدار و گردنه همین داستان صلوات و پیاده و سوار شدن برقرار است.

ادامه دارد…….

درباره نویسنده
از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

11 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. پونه گفت:

    شاید این قسمتت توصیفی ترین قسمت بود. از اون جایی که تقریبا مکالمه ای نداشت!ولی تکیه کلام های موقع غر زدن و پیاده شدن از ماشین واقعا روده برنده بود :U:

  2. خسته نباشی . بسیار جالب بود . بویژه قسمت توصیف غرغرهای جماعت مرد.
    راستی یه چیزی . اونجوری که من حدس می زنم زمان داستان مربوط به بیست سال پیش است و فکر می کنم اون موقع هنوز پل توشمپاش ساخته نشده بود . فکر می کنم باید از گدار بزی تنور نام می بردی . البته شایدهم اشتباه می کنم . نمیدانم
    به هر حال خیلی خوب بود بخصوص توی این ایام سکوت حیتا خیلی چسبید . یادته یه روز نوشته بودم بهتر است جناب زمستان مطالبش را برای ایام قحطی حیتا بذارد. مثل الان. اینه حالا خوبه

    راستی منده الوچه ریزیا نبشی . خدا قوت هووو. ولی خیله پیشرفته رفتیی . از همونجه هم متنی بیایی بحیتا . لای لاه للا . عجب صونعته

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      نه شما درست میگی پل اون زمان ساخته نشده بود. من همون گدار بزی تنور رو به اسم گدار توشمه پاش اوردم چون ما اونجا رو میگفتیم گدار توشمه پاش پل توشمه پاشم میگفتیم و میگیم پل کل عندر.البته چون شما خودت توی توشمه پاش و کل عندر حق اب گل داری نظرت صائب تره ولی ما اینجوری میگفتیم و میگیم اونجا رو.
      مو از الوچه ریزی بجستم.یاهه ور درخته نزیم.تن معاف رفتیم حالا.خدایا رومر نبینم

  3. گفت:

    خسته نباشی جناب زمستان به قوله نوه دیگه حجی مراد تو این وضعیت حیتا که در سکوت مطلع به سر میبرد عالی بود راستی الوچه ریزی خوش میگذره خوش به حالت رودمعجنی دلم لک زده برای ده ولی از ترس الوچه ها میترسم بیام ده :R: :GG:

  4. ناشناس گفت:

    سلام نقال او حداوی. خسته نباشی جذابیت نوشته شما به لقوز و نقل قول ودر کل استعاره هایی است که از مخاطب بیان میکنید که در این قسمت بندرت بیان شده بود موفق باشی حق نگهدارت :SS:

  5. deleted گفت:

    با عرض پوزش ناشناس فوق همان ارادتمند شما جگر گوشه است

  6. سلام بر خالق اثر ماندگار mini bus( پس باخری)
    گفتم این دفعه از روزمهجن که بیای با دو خرجین عکس میای.( من نگفتم که گوشی خریدی یه وقت نگی منصف گفته گوشی جدید با دوربین ۱۰ مگا پیکسلی خردیدی . از اون گوشی هایی که من از جلوی موبایل فروشی رد میشم و پوزم رو میچسبونم به شیشه تا فقط نظاره اش کنم.)
    مینی بوس این دفعه هم تعابیر و توصیفات و تشبیهات قشنگی داشت.
    تشبیه مینی بوس و خر
    تشبیه مینی بوس در هنگام سربالایی به واضع حمل
    یه جاش هم دوست داشتنی بود و اون هم صلوات های اهالی بود که نتیجه بخش نبود و دلیلش هم صلوات اهالی دیگر روستاها بود ( قابل توجه افرا)انگار اونا مسلمون تر بودن.

    خوشم میاد بحث بو رو هم فقط نیم اشاره ای کردی و ترسیدی حتی توی پرانتز بزاریش تا شاخص تر بشه.
    در ضمن رفتی رودمعجن ماموریت گروه شاخص رو انجام دادی؟ روتر نبینم کی فقط بلدی حقی ماموریت واستنی.الاهم خوردت نره
    خداقوت جناب زمستان ما که کما فی السابق از مشتری های پروپاقرص داستانیم.

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      سلام بر حضرت منصف کرجی!!!
      اتفاقا عکس گرفتم و یه کشف تازه هم کردم که در اینده توی سایت میذارم.برای بو هم بذار قسمت بعد ببین چی میشه.در مورد حق ماموریت ما خا چیز ندییم اگر تو دیی بیار تا ما هم پوره یه باخرم تو بری یکه حق ماموریت مگذری؟میثلی اَختا پوسه در رو حق ماموریتافتییی!!!!

  7. اشنا گفت:

    مثل همیشه خیلی جالب بود. :SS: :SS: :SS:

  8. سلان بر زمستان عزیز.
    چند وقتی بود که از حیتا دور بودم و همینجا پوزش میخوام .
    باز هم خیلی قشنگ نوشتی . و البته توصیف ها بسیار قشنگ بود و قسمت حل دادن نقطه ی عطف خیلی قشنگی درست کرده .
    خاش بشی هووووو

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
      چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
      مرد مومن کجایی تو؟پاک بردی؟ممنون و توهم خاش بشی هووو