فاطمه رمضانی

10/10
انالله وانا اليه راجعون

فاطمه رمضانی

توی خته هرکس اسمی داشت.اسمی که ما به آن میشناختیمش.اسمی که به آن صدایش میزدیم.اسمی که هم ما هم «او» به آن خو گرفته بودیم.اسمی که خیلی وقتها مخصوص ما «خته»ایها بود و بقیه به کارش نمی بردند.یکی «حجی»بود، یکی «حج عباس»،دیگری«زن عزالله»،آن یکی «مار خدیجه» دیگری «کلبه مریم» دیگری«سد مهدی»،دیگری«علی حسن» آن یکی «زن عمو رجب» و… همینجور.هرکسی اسمی داشت که خودمان ساخته بودیم و با آن صدایش میزدیم.اسم «او» هم «زن امیری»بود.محال بود به خیلی از ماها بگویند فاطمه رمضانی کیست و ما بدانیم که همان «زن امیری» حد خودمان است.حتی صدایش هم که میزدیم با همین اسم بود.«زن امیری».حتی خود من تا همین چند وقت پیش اسم و فامیلش را درست نمیدانستم.لازم نبود بدانم.همان «زن امیری» کافی بود. همیشه برایم«زن امیری»بود.برای همه ی ما آدمهای خته اسمش«زن امیری»بود.همه مان به همین اسم مشناختیمش و صدایش میزدیم.وقتی هم که رفت، گفتیم«زن امیری»مرد.

از قدیم همسایه بودیم.از وقتی که من چشم باز کردم .همسایه ی دیوار به دیوار.یکی از اتاقها ی خانه مان هم به اسم «خنه ی حد امیری»بود.هنوز هم هست.اتاق پنجره ای داشت که باز میشد رو به خانه ی «امیری».این پنجره محل ارتباط مادر بود و «زن امیری».صحبتهایشان همیشه از همین پنجره بود با هم.قرار مدارهایشان،گله گذاریهایشان و….  تصویر مادر پشت پنجره و «زن امیری» که روی پشت بامشان می ایستاد و صحبت میکرد مثل یک فیلم توی مغزم مرور میشود.میرود به آخر میرسد ودوباره بر میگردد.سه چهار سالگیم با خانه ی امیری پیوند خورده.همبازی بچه هایشان بودم و پلاس خانه شان..آنقدر «زن امیری» مهربان بود که از خانه شان دل نمیکندم.از بس با ما بچه ها خوب تا میکرد و به خاطر فضولیهای بچه گانه دعوایمان نمیکرد دل کنده نمیشد از خانه شان. ادای مهربانی  در نمی آورد،ذاتاً مهربان بود و خوش خلق.همیشه میخندید.خنده هایی از ته دل.خنده هایی که گمان میکردی صاحبش هیچ غمی توی دنیا ندارد.خنده هایی که غم را از دل آدم می برد ،گیرم برای یک لحظه،از بس بی ریا بود.هیچ وقت عصبانی ندیدمش.مهربانیش بدجور به دل آدم مینشست.هرچند چند سالی بود که از «خته»رفته بودند و رفت و آمدمان کمتر شده بود اما هر وقت میدیدمش  خنده هایش را داشت.همان خنده های از ته دل را و مهربانیش را، که همانجور مثل قدیم ها به دل مینشست.

سه چهار روز از عید گذشته بود.صبح آمد خانه ی ما. خواب بودم.بین خواب و بیداری صحبتهایش با مادر را میشنیدم ولی هرچه زور زدم  نتوانستم این نفس بی کردار را راضی کنم که بگذارد از خواب سر صبح بزنم و بلند شوم وبا «زن امیری» احوالپرسی کنم.شیر آورده بود.از همان قدیم وقتی شیر  می آورد برایمان، میگفت «چک شیرِ اَووردَیُم بری علکبَرتِ ».شاید این بار هم گفته بود.من خواب بودم.نشنیدم.اما حتما گفته بود.سه روز بعدش گفتند «زن امیری»را عمل کرده اند توی تربت.۱۰ -۱۲ روز بعدش هم بیمارستان مشهد بود و ۳-۴ روز بعدش هم…..به همین سرعت.تا همیشه حسرت آن روز به دلم میماند.آن روزی که خوابیدم و نمیدانستم آخرین باری است که «زن امیری» با سطل شیری درِ خانه ی ما را می زند ومیگوید:«چک شیر اَووردَیُم بری علکبَرتِ».کاش یکی بهمان میگفت این« آخرین بار»ها را، قبل از اتفاق افتادنشان .تا شاید بیشتر قدرشان را بدانیم.تا شاید کمتر حسرتشان را بخوریم.

یکی گفته بود:«مرگ گاهی ریحان می چیند» این بار واقعا «ریحان »چید.خدایش بیامرزد.

تصویر
اطلاعات تکمیلی

دیدگاه‌های حیتانشینان

20 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. ناشناس گفت:

    خدایش بیامرزد؛اشک ما رو در آوردی همین

  2. حسین مرادی گفت:

    باز هم مثل همیشه ناشناس من بودم

  3. محمود مدرسي گفت:

    نوشته ی بسیار زیبایی بود و به دل می نشیند.

  4. پروین مدرسی گفت:

    خداوند رحمت کند

  5. آن روزی که خوابیدم و نمیدانستم آخرین باری است که …
    قدر لحظه ها رو بدونیم شاید این بار، هم برای ما بار آخر باشد.
    ممنون
    من هم با این اسم نمیشناختمشون هر چند با اون اسمی که تو گفتی هم نمیشناختمشون! اما الآن احساس میکنم میشناسمش یکی مانند صد ها مادر مهربان رودمعجنی دیگر
    خدایش بیامرزد

  6. سلیمان استوار گفت:

    بنام خدا/ سلام. خداوند تمام رفتگان را بیامرزد و به شما و دیگر اقوام صبر عطا کند. ان شاالله. :gol:

  7. نجمه عبداللهي گفت:

    ای وای ایشون هم به رحمت خدا رفتن . چه دردناک هر چند که مرگ حقه و بالاخره یه روزی برای همه ما یه پیام تسلیت داده میشه اما این ادمای قدیمی وقتی میرین آدم حسرت میخوره.دقیقا همینطوری که علی آقا میگه بود. البته از لحاظ اسمشون میگم که ماهم به اسم زن امیری میشناختیم و از لحاظ برخوردی زیاد یادم نیست چون دیدن ایشون برای ما مربوط میشد به همون عید و تابستونی که میرفتیم رودمعجن که اون هم چه قدر پیش میاومد که ایشون رو ببینیم و لی توی همون بازدیدهای کم تصویری که ازشون به یاد دارم همون خنده رویی ایشون بود. یه نکته دردناک توی متن اسمهایی هست که نامبرده شدن (حجی)(حج عباس) (علی حسن) و … که همشون به رحمت خدا رفتن و این یه غمی رو به دل آدم میاره که همه این آدمای دوست داشتنی که باعث رونق اون حد بودن رفتن و جاشون خونه های خالی مونده که گاهی بچه هاشون میان و چر اغش رو روشن میکنن.
    واقعا چی میتونه جای خالی این آدما رو پر کنه :R: .

  8. محمد نیکوعقیدهl گفت:

    شاید اگر مطلب شما رو نمیخوندم متوجه نمیشدم که مرحوم فاطمه رمضانی همان زن امیری خودمان باشد بهر حال متاثر شدم از درگذشت ایشان و هم از مطلب خوب مرتبط با این قضیه. خب ما هم خاطرات و یادمانهایی همین گونه از ایشان در ذهن داریم که معمولا این مواقع پررنگ میشوند.خدایش بیامرزد…………

  9. محمدرضا کامیاب گفت:

    زندگی صحنه ی یکتای هنرمندی ماست

    هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

    صحنه پیوسته به جاست

    خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد …

    آقای نجفی متن زیبایی بود،خداوند بیامرزدش.

  10. راستش را بگویم اول مطلب تسلیت را خواندم اما هرچه فکر کردم با نام فاطمه رمضانی نشناختم اما این مطلب مرا بهت زده کرد وتازه فهمیدم چه اتفاقی افتاده با توصیف زیبایت چهره اش کاملا در جلوی چشمانم نمایان است چشمانی که از غم مبهوت مانده وبغض کرده و…
    راستی تیتر خوبی زده ای چون از قدیم ما ایشان را به نام ((فاطی خاله ریحانه )) میشناختیم

    فقط !!۱ بیا تا قدر یکدیگر بدانیم که تا ناگه زیکدیگر نمانیم

  11. ناشناس گفت:

    خداوندرحمتش کندچه زن مهربانی بودهیچ وقت خنده ازروی لبانش محونمی شدهیچوقت فکرنمیکردم سروکارش به بیمارستان ودواودکتربیفتدروزیکه برای عیادتش به بیمارستان امام زمان مشهد رفته بودم بااینکه دربستربیماری بودوحالش خیلی وخیم بودولی بازهم آن خنده همیشگی برلبانش بودوباآن حال نزارش ازماتشکرمیکرد :OL: :gol:

  12. ادمیزاد همین هست .تا وقتی چیزی رو داری قدرشو نمیدونی ولی وای بحال وقتی که از دست میدیش
    همانند کلمه عامیانه :حیف دیر قدر پدر و مادرم را دانستم کاش دوباره به عقب بر گردم
    روحش شاد

  13. ناشناس گفت:

    ای علی جان عزرائیلم ما آدما رو شناخته حنای این ای کاشها برا اونم رنگی نداره باور کن اگه بهمونم بگن این آخرین بارها آخرین باره چرتهامون سنگین تر میشه فقط خدا به این بهانه ی نگفتن های خودش و ندانستن های ما میخاد آبروداری ما بنده هاشو بکنه
    هم فی سکرتهم یعمهون…

  14. بیشتر وقتها که خونه پدر بزرگ می رفتم تو خته می دیدمش با همان خنده ی که همیشه روی لبهایش بود و بعد از سلام واحوال پرسی می گفت مگر مرن بجوی حجیه سلامشه برسنن

    اخرین بار ی که دیدمش ایام عید بود با همان لبخند همیشگیش

    خدایش بیامرزد روحش شاد

  15. زهره مرادی گفت:

    خدا بیامرزدشون.منم ازشون خاطره دارم و چهره شون واسه منم کاملا خندان جلوه میکنه همیشه.به واسطه ارتباط نزدیک همسایگی مادربزرگم با ایشون ،رودمعجن میدیدمشون از همون پنجره حد خنه امیری.البته اخیرا این پنجره هم دیوار شد و…خیلی خانم مهربانی بودند.خدا بیامرزشون

  16. ناشناس گفت:

    علی جان مثل همیشه عالی نوشتی.کلی گریه کردم.همیشه دوستش داشتم.اون یه فرشته بود.خدارحمتش کنه.

  17. علي نيكوعقيده گفت:

    جناب اقای نجفی خیلی زیبا و دلنشین مرحوم زن امیری را به ما معرفی نمودی وبه اندازه یک روضه من را بفکر وحزن واندوه فروبردی وبه هنر نگارش وتوصیفت احسنت می گویم

  18. یکی از بهترین نوشته هات بود . شاید به این دلیل که دوران بچگی خاطرات زیادی ازشون داشتم. دوران بگی خیلی با بچه هاشون بازی می کردیم و ایشون لبخندی همیشگی و صفای معرکه ای داشت. اصلا همچین پایانی براش تصور نمی کردم. ( اصلا مگه قرار بوده پایان افراد با تصور من هماهنگ بشه. )
    خدا رحمتش کنه .

  19. مرادي گفت:

    نوشته دلنشینی بود. از آن تبسمهای هممیشگی مرحومه، من هم به خوبی یادمه. خداوند رحمتش کنه

  20. با سلام نوشته دلنشینی بود خداوند همه رفتگان خاک رو بیامرزه واقعا اشک ما رو دراوردین ممنون. :SS: :SS: :SS: :gol: