دنگا(7)
به کنار جمعیت حلقه زده در اطراف مرد رسیده ایم که نزدیک در دنگا نشسته اند. «دنگا» نیمدایره مانندی است که از سمت بالا به کوه میرسد و سه طرف دیگرش را با شاخه های ادامه مطلب
دنگا(6)
هنوز مانده تا خورشید بیاید .سحر با لبخند مهربانی بر لب ایستاده و دامن سربی رنگش را روی کوه کمر کشیده.نسیم شادما نه و آرام از این سوی به آن سوی میخرامد و دست نوازشگرش ادامه مطلب
دنگا(1)
سپیده نرم نرمک در کار زدن است.هنوز بویی از تاریکی در هوا مانده و سفیدیِ روشنائیه صبح به دودی میزند.زیر پتو هستم و خواب بدجوری توی این صبح بهاری نوشین است.هیچ وقت خوابِ زیر پتو ادامه مطلب
بادگاه نوروزی
عصر روز نوروز کم کم ریسمانهای مویی بلند از خانهها روی دست دخترها روانۀ باغهای دور ده می شد. زنهای جوان و دخترها گروه گروه به سمت درخت جوز روغنی، درخت جوز باصفت، و هر ادامه مطلب
چروخ: بخش سوم
صدای برخورد نعل الاغها با سنگهای توی آب! شاد ترین و امید بخش ترین صداست در سکوت تنگل. کسانی می آیند. صدای آمدن کاروان انگور؛ الاغها از دیدن همدیگر شادمانند و تنگل را پر از ادامه مطلب
چـــــــــــــــــــــــــروخ: بخش دوم
(2) صدای محندعلی رضا مردها را روی انگورها میلغزاند. نیم ساعت است روی سنگ نشستهام. آب انگور همچنان سنگین توی دیگ ایستاده است. کم کم گاهی نهورمی[4] از بخار از رویش بلند میشود. سید آمده ادامه مطلب