شعر بچه های گیلاس
سلام دُرُم به بچه هاي تربت رودمعجني هاي مقيم مشهد اُونا كه تو روستا و دور از اُونجه زندگي مکُنن هر كه دُ كنجه يادش بخير چي روستامه باحال بو دل كندن از اونجه ِبرم ادامه مطلب
نغمه…….
شب رمیده از نیمه ی تاریکی خویش رهگذر لحظه هایش……. به رنگ تشویش عابر کوچه ی شب افکارش پریشان پراکنده چو رمه های مرد چوپان رها در دامن دشت رها در دامن کوه لبه ی ادامه مطلب
سلام بر چشمهی حیتا
وقتی گرفتار غربت می شوی فیلت یاد هندوستان جان میکند. پارسال در شهر کانبرا پایتخت استرالیا بودم. شهری مرده و بی روح اما مدرن و زیبا. مردمانش همه پیر و بازنشسته و دانشجو یا دیپلمات. ادامه مطلب
ساده و مهربان…
چه خوبست مهربانی سادگی… با مهربانی میشود هر روز صبح زود سلام داد لبخند زد….. به هرانکه ساده میگذرد از مهربانی کوچه خیلی ساده میتوان رفت هر روز….! از مسیر لب رود با کفشها زد ادامه مطلب
سرنوشت سمندرخان(قسمت سوم)
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت کلیه دوستان عزیز حیتایی ؛مجدد با داستان سمندر خان سه هر چند دیر خدمت شما رسیدم و در سرنوشت سمندرخان به جایی رسیدیم که داشت با همسرش بحث ادامه مطلب
لحظه های ملون.
پرستوهای اسمان اردی بهشت میخوانندم به همراهی به ضیافت دشتهای دور دست به روز بارانی جاده های دلچسب کاش میدانستم این پرستو ها کجا لانه دارند…….. وقتی من در باغ نیستم باغ غرق در لحظه ادامه مطلب