هُدهُدی به ارزش یک خودنویس
جوانی که تیشرت سبز دارد سه سال بزرگتر بود اما همبازی بودیم. پدرش دشتبانِ دشت ته رود بود. این پسر خدای صید سار و شانه بهسر (هُدهُد) و بلبل بود. یک خودنویس از کیف ادامه مطلب
نماشوم های شغال آباد
نماشم شده ! بچه ها از پای قالی بلند میشن و پسرا به کال مرزاموسی راه میفتن!بیشتر بچه های شغال آبادن،نام هایی آشنا :شهید عباس صادقی،خدابیامرز عباس علی حسن و محمد علی حسن،پسرای عظیمی محمد ادامه مطلب
تنوکّای کاتاه
سال ۱۳۵۰ مردها همه با لنگ می رفتند توی گرمخانۀ حمام. همین لُنگهای قرمز که این روزها کاربریاش از پوشش مردان در حمامات عمومی به پاکزکنندۀ عالی شیشه اتومبیل تغییر یافته است. دو تا از ادامه مطلب
نامه ای به خواهرم
این نامه مربوط به ۲۰ سال پیش است که من ابتدایی بودم و به خواهرم که تازه ازدواج کرده و در مشهد زندگی می کرد ، نوشته ام . خودم تازه همین چند ادامه مطلب
روز خمیر
آن سالها در ده ما نانوایی نبود و هر خانوادهای باید مستقلاً نانش را میپخت که کاری دشوار بود. معمولاً ماهی یا دو ماهی یک بار حجم زیادی نان میپختند و در صندوق چوبی مخصوصی ادامه مطلب
خاطرات رمضان……..
سال ۱۳۶۰بود ومن سال تحصیلی را در پایه دوم دبستان به اتمام رسانده بودم وتابستان پیش رو مصادف شده بود باحال و هوای رمضان . هوا گرم بود و فصل برداشت محصولات باغی و زراعی ادامه مطلب