هم اتاقی با عقل سرخ (1)
شش سالي با او هم اتاق بودم. لحظه لحظهاش اتفاقهاي بزرگي بود که از يک روستازادۀ نوجوان دبيرستاني سر ميزد. یک روز ظهر از مدرسه آمدم، خانهمان خیلی از مدرسه دور بود. دبیرستان غفاری در ادامه مطلب
از قمقمه شیر”حیتا”تاقوته کل اندر
حاج علی یک راس گاو شیرده خوبی داشت مدتی بود گاو را هر روز صبح برای چرا به “حیتا”می برد وآن را بایک طناب واستفاده از دوخ های ولنگ حیتا بسته ونزدیک شب دوباره ان ادامه مطلب
گزارش اختصاصی حیتا از سیل بی سابقه در رودمعجن
سلام.امروز دوشنبه حدود ساعت دو باران شدید در روستا اومد و سیلی بی سابقه در چند سال اخیر در روستا اومد. بزرگی سیلاب به حدی بود که حتی بعضی انرا از سیل قربانی بزرگتر میدانند ادامه مطلب
lمسافر…..
گم شده بودم میان گذار فصلها سه ماه مانده بود تا بهار چند شب تا یلدای بلند مرا در کجاوه ی پاییز گذاشتند قابله ام….. مرا از پهلوی پاییز گرفت من پاییزی شدم مسافر فصلها ادامه مطلب