از میان خاطرات (قسمت اول)

جوان بودم و پر شور و نشاط  با درخواست سپاه پایگاه بسیج را راه اندازی کردیم در مدت کوتاهی موفق شدیم تعداد زیادی نیرو جذب کنیم و به جبهه اعزام کنیم برای همین   

سپاه تربت یک دستگاه تویوتا به پایگاه رودمعجن تحویل داد تا به تبلیغات جبهه در روستاهای اطراف بپردازیم  چون من گواهینامه داشتم و ان زمان فرمانده پایگاه بودم  شدم راننده تویوتا هر روز با یکنفر دیگر به روستاهای اطراف می رفتیم و تبلیغ میکردیم و نیرو جذب میکردیم  یکی از روزها دریکی از روستاهای بخش بایگ مشغول تبلیغ و ثبت نام بودیم که خانمی سراسیمه امد به سمت ما و گفت : سلام حاج اقا شوهر من معتاده و با بد ادمایی رفت و امد داره  شما رو به خدا اسمشو بنویسید و با خودتون ببریدش شاید به بهانه جبهه از رفقاش دور بشه . گفتم : تا خودش نخواد نمیشه  ما نمی توانیم کسی رو به زور ببریم  با حالتی ملتمسانه گفت : شما رو به خدا اسمشو بنویسید من خودم راضیش میکنم .با اسرار زیاد زن جوان اسم شوهرشو نوشتم.

روز اعزام همه امدند رسم رودمعجنی ها بر این بود که همیشه عده ای موقع حرکت تصمیم به اعزام می گرفتند   به بایگ که رسیدیم موقع سازماندهی نیروهای بخش بایگ اسم اون اقا رو  که اوردند دستشو بلند کرد به عنوان حضور، تمام این مدت رفتار این مردو زیر نظر داشتم    به مشهد رفتیم تا با قطار اعزام بشیم هنوز به راه اهن نرسیده بودیم که پاکت سیگارشو زیر پا له کرد . به منطقه عملیاتی که رسیدیم قبل ازاینکه به خط اعزام بشیم اعتیاد رو به بطور کامل کنارگذاشت عملیات که تمام شد خبر امد: فلانی به شهادت رسید

                                 آری ان مرد شهید شد

 

خدا میداند جبهه با دل  او چه کار کرد

به نقل از :محمد حسنعلی زاده

درباره نویسنده
از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

اوسو

شیطان

دیدگاه‌های حیتانشینان

10 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. ناشناس گفت:

    خداوندبردرجاتش بیفزایدوباشهدای کربلا محشورش فرمایدخوشابحالش ازاین دنیاوزندگی زودگذرومادیات وهواهاوهوسهای پوچ وتوخالی راحت شدوبه آرزوی دیرینه اش رسید سبکبالان خرامیدندورفتند مرابیچاره نامیدندورفتند سواران ازسرنعشم گذشتند فغانهاکردندامابرنگشتند اسیروزخمی وبی دست وپامن رفیقان این چه سودابودبامن اگردیرآمدم مجروح بودم اسیرقبض وبسط روح بودم دربازشهادت رانبندید به مابیچارگان زانسونخندید رفیقانم دعاکردندورفتند مرازخمی رهاکردندورفتند دعاکردنددرزندان بمانم رهاکردندسرگردان بمانم باتشکرازشما :SS: :SS: :SS: :gol: :gol: :gol:

  2. سلام و خداقوت خدمت بروبچ کلانتری احمد آباد….خداوند ایشان رابیامرزد

  3. با سلام و تشکر.بله اقای مرادی عزیزهمه ی ما همیشه به انها مدیون هستیم واین ارامش امروزمان مرهون جوانمردی و از خود گذشتگیهای ان عاشقان خداست.خداوند شهیدان ما را با شهدای کربلا محشور گرداند.ضمنا بیید بری شما سبنجه دو کنن.

  4. به نام خدا

    درود بر حسین مرادی عزیز

    خاطره جالبی بود حسین جان خداوند تمام شهدای جنگ تحمیلی را با شهدای کربلا محشور گرداند و

    بر عزتشان بیفزاید

    و اما همانطور که میدانید خدا را صد هزار مرتبه شکر در رودمعجن که معتاد نداریم تا

    برای نجاتشان دعا کنیم اما از خدا میخواهم تمام معتادان روستاهای همجوار که تعدادشان

    کم نیست به راه راست هدایت کند. ان شاالله :gol:

  5. جناب مرادی زیبا و تکان دهنده بود. امیدوارم که همانند گذشته توی سایت حضور فعال داشته باشید. چون بیشتر مطالب که مربوط به شهدا و … بود را شما میگذاشتین اما با غیبتی که داشتین دیگه کسی با این موضوع مطلب نذاشت. لبته اگه اشتباه نکنم دوستان شما را با حسین مرادی دیگه اشتباه گرفتن و یا شاید هم من دارم اشتباه میکنم. :gol:

  6. مرادي گفت:

    سلام بر پسر عموی عزیز. خوشحالم که بعد از ماهها غیبت بلاخره آمدی و آنهم با مطلب شهدا مثل همیشه . مطلب از شهدا با توجه به شهید پرور بودن روستا ما، واقعا در سایت کمه و اگر تو هم نباشی و غیبت کنی که خیلی جای خالیش احساس میشه.
    احسنت بر شما که آمدی ولی حیف که مجبور شدی نام نوه حجی مراد را به نام واقعی ات تغییر بدی .
    ضمناً از آنجا که در حال حاضر در کربلای معلی توفیق زیارت آنجا را کسب کردی و الان شاید در بین الحرمینی ، به نیابتت پاسخ دوستان را می دهم که این حسین مرادی همان نوه حجی مراد سابق و فرزند مرادی حجعباس هستند و خودش هم نوشته : حسین مرادی ۱ یعنی حسین مرادی بزرگ.
    موفق باشی. امیدوارم نایب الزیاره ما هم باشی

  7. سلام و ممنون از مطلبت :gol: :gol:

  8. ناشناس گفت:

    بازم همون مثل معروف
    از دامن زن مرد به معراج رود…

  9. سلام بر هسایه ده من پسر عموی بر و بچ کلانتری احمد اباد هستم نوه حجی مراد سابق@محمد عباسی

  10. محمد عباسي گفت:

    سلام حسین آقا شرمنده من اول نشناختم اشتباه گرفتم با اون حسین دیگه..