مسیری به معراج میرفت
از پیچ و خم جاده های دور
لحظه هایی به رنگ تمنا
گردنه هایی پایین و بالا
قریه در دور دست بود پنهان و پیدا
انگار کسی به امدنم مومن بود
هاشور خورده بود حیاط با اب و جارو
طعم نم دار خاک چیزی برای گفتن داشت
تازگی می پلکید در حاشه ی درخت
صبح تلاوت میشد به سرشاری یک سلام
هنوز زنبورها کامشان شیرین بود از فتح تاک
حجم خیس پله های طراوت را بالا میرفتم
وقتی درخت توت مانوس بود به هم اوازی گنجشکها
مادر گوشه ایوان….
افتاب را مهمان کرده بود…
به فنجانی چای
به زیر اندازی گلدار
و قران قدیمی قرائت میشد در سوره یاسین
پیچ رادیو باز بود
زندگی تعریف میشد تمجید میشد
وقتی من گم شده بودم…
در ضمختی دستهای مادر
در معراج مهربانی.


بنام خدا
درود بر شاعر عزیز جناب نیکو عقیده
بسیار زیبا تصویر سازی نموده اید به طوری که مثل چسب دوقلو به دل می چسبد. و اما برای من این مصرع مهم است : هنوز زنبورها کامشان شیرین بود از فتح تاک. ای کاش از شیرینی کام کنجشکها هم می گفتید که خیال می کنند تاک مال خودشان است چون هر چی سنگ می زنی و با فریاد بلند می گویی آی چقوووووووک انگار نه انگار که او مهمان است و ما میزبان. من که مجبورم کمافی السابق خوشه ها را داخل کیسه نگهداری کنم. :gol:
سلام کامل بود.برای بردن کفشات بایدبرگردی؟! :VV:
@سلیمان استوار
درود بر استوار عزیز موسم موسم باز کردن خوشه ها از کیسه هاست و کماکان در فصل سرما انگورها زیر کرسی داغ میچسبد ما را هم یاد کنید در این خوشه چینی. یا حق
@ناشناس
درود اخوی گرامی هر چند نمیدانم کدامین اخوی. بله کفشهایم…..
عید قربان جاماند
میان زود رفتن ها
بمانند جای من در شب مهتابی بیشه
میان خلوت کوچه….
سلام جناب محمد اقا،زیبا بود خداقوووت
سلام جناب نیکوعقیده بزرگ صائب زمان(البته از جهت پرگویی)
باز هم که طبع موزون حضرت مستطاب عالیتان پرده غنچگی دریده و به گل خوش رنگ و زیبای شعر بدل گشته شکر حق که گره بند قبای غنچه وا کرد شما که ۲۴ ساعته به پردازش(گفتم پردازش ماشین های منطقی را لحاظ کنید) شعر…. مشتغلیدخوب بود در مورد مذاکرات ژنو نیز سرایشهای مرتبطی می داشتید شعر بلیغ و صد البته بدیع شما به قول قدما یک سرش در بلخ است و دیگرش در نیشابور امید که این بیت حکیم گنجه را مشق زندگی پر شعر خود قرار دهید
کم گوی وگزیده گوی چون در/تا ز اندگک تو شود جهان پر
سلام و درود بر دوست بازم ناشناس
هر چند که بنده از ناشناس بودن شما هم استقبال میکنم و شما باز هم پشت ان سنگر میگیرید چون دفعات قبل و همین برمیگردد به پر گویی وبه قول شما گذافه گویی ما هر که را سرشتی بنهاده اند همه چون شما در نیستند که گزیده گو باشند و ما وهم شاعری نداشته و نداریم واین پر واضح است از مطلب و چون دوستان دستی بر اتش سیاست نداشته و نداریم که صلاح مملکت خویش خسروان دانند پر گوییش به ما و شما نیامده. و در پایان کاش شما هم مجال همتی مییافتید و سطری سیاه مینمودید چون ما تا مجالی برای پرگویی های ما نمیماند. کاش……. یا حق
@ناشناس
@مهدی یاورنیا
درود اقا مهدی تشکر از لطف شما و خشنود از زیارت مجازییتان. حق یارتان
استاد معظم جناب حضرت مستطاب شاعر لحظه های شکوه روستا روستا زاده کامروا در پرده نماند که حقیر از خواندن شعر بلیغ و رسای جناب بلندتان بسیار به وجد می ایم بخصوص این شعر جدیدتان و ان بند پایانی ان که مرا بدون درتگی ناخداگاه به یاد این شعر می اندازد:گفتم چیزی بگو؟ سکوت کرد و دست های پینه بسته اش را پنهان کرد رفت و من هنوز گوش میکنم…(دقیقا هم نمی دانم از کیست یا از شمس لنگرودی شاید هم از مرحوم ح پناهی) شعرتان بسیار خودمانی بسیار دوستداشتنی وبه دور از اغراقهای شاعرانه ایست که امروز شالوده شعر ما شده گرچه شعر سپیدتان به فضای بی وزنی افتاده لیکن اهنگی دلنواز از چینش بجای کلمات گوش را می نوازد هر چند که کسی بامدادان افتاب را به مهمانی دعوت نمی کند جناب استاد هر چه بیشتر در وادی اندیشه شدم کمتر به تخمه حضرت عالی واقف شدم و آخر هم ندانستم که آقازاده کدام پیر بزگوار هستین با انکه شمارا نمی شناسم ادب حضرت عالی و متانت شما در پاسخ گویی حقیر را شیفته شما کرده با امید انکه در همین روزهای پیش رو (منظور تاسوعا عاشورا ست )در سرزمین مادری به شرف زیارت جنابتان نایل شوم با تشکر
سلام همسایه قدیم
از حلیم خوردن در مسجد اوحد چیزی نگفتی
زیبا بود و از آن زیباتر مجادله با جناب ناشناس که بنده را به وجد آورد از داشتن همشهریانی ادیب. به امید دیدار در روزهایی که ذکر آن رفت.
@ناشناس
سپاس دوست ناشناس من و تشکر بابت نظر لطف شما هر چند این کمترین خود را در این اوصاف نمیداند.هر چند که نشانی دادن دو طرفه است من سهم خویش میگذارم. فرزند ارشد حاجی علی نیکوعقیده و منزل پدری روی تغ سومبا میباشد و بزرگترین افتخارم در زندگی روستایی بودنم است و باید متاسفانه عرض کنم سعادت دیدار شما را نخواهم داشت عید سعید قربان روستا بودم
ومحل سکونتم حوالی تهران میباشد و راه بسی طولانی و سعادت در کنار شما و دیگر دوستان را در ایام عزاداری نخواهم داشت. به امید دیداری شما یاحق
@احمد پایدار
سلام نوه ی کم پیدای زارع
راستیتش دکتر جان دیدم شما جواب ندادین و مشتاق نشدین ما هم ادب را در سکوت دانستیم. حالا شما تشریف بردین ببایین و برای ما ودیگر دوستان تعریف کنیین. حق یارتان
@محمودمدرسی
درود و سلام جناب مدرسی عزیز
تشکر از نظر لطف شما.ولی متاسفانه سهم ما از زیارت شما همان سالی یک بار اونم مسجد او حد اوو جلسه اعضای حیتا که انشاا… این نیز افزوده گردد. یا حق
قریه در دور دست بود پنهان و پیدا”
این مصرع یا مشابهش در اکثر شعرهای شما هست، و فکر کنم ناظرم به لحظه ای هست که از “گدار سرپله” سِر شُووَ میکنی و از آن رودمعجن در میان کوهها پیداست، من که همیشه یاد همین صحنه می افتم شماها رو نمیدونم
خوب بود، ولی به نظر من مفهوم و مقصود شاعر کاملا مشخص نبود، شاید باید بیشتر روی انتقال پیام خودتون به مخاطب کار میکردین، یک کمی گنگ بود.
مثل تمام نوشته هایتان سرشار از نوستالژی لحظات کوچک و دوست داشتنی روزگاران گذشته است.گذشته هایی که یادشان لذت بخش است
پسر عموی عزیز زیبا ودلنشین سروده بودید انشالله در اینده نزدیک غزلهای زیبا که به دل ما قدیمیتر ها بیشتر مینشیند از شما ببینیم
@محمد امیدوار
سلام جناب مدیر گرامی
منظورم من همان حس شماست ولی جهتش فرق داره. من به روستا که میام معمولا از سبزوار میام به ریوش و نامق و از حصار در نهایت به ابادی میرسم ولی شما از گدار سرپله. با همین تفاوت کوچیک . حق نگهدارتان
@علی نجفی
درود هم اوحداووی عزیز. تشکر بابت نظر شما هرچند من هنوز موفق نشده ام روی مطلب شما نظر بذارم. یا حق
@علی نیکوعقیده
سلام پسر عموی عزیز. تشکر از لطف و نظر شما. به چشم هرچند مطالب ما در خورانتظار شما نخواهد بود
درود.مثل همیشه زیبابود.خسته نباشید :gol: