محمد نیکوعقیده 3779 روز پیش
بازدید 105 ۱۲ دیدگاه

خاطرات رمضان……..

سال ۱۳۶۰بود ومن سال تحصیلی را در پایه دوم دبستان به اتمام رسانده بودم وتابستان پیش رو مصادف شده بود باحال و هوای رمضان .
هوا گرم بود و فصل برداشت محصولات باغی و زراعی و وسایل خنک کننده امروزی چون یخچال و فریزر هنوز در روستاوجود نداشت و سر سفره های افطار دریغ از یک جرعه اب خنک. موذن های هر محله هم بدون بلندگو موقع افطار و سحر کار سختی بر دوششان بود مخصوصا موقع سحرکه یک ساعت قبل اذان باید مراسم شب خوانی رابرای بیدار کردن اهالی اجرا میکردند.
مرحوم علی اسماعیلی در منطقه ی پی شربن و حسن حسنعلیزاده و شجاعی در پی باغ و مرحوم جوادی در گود تروس و دیگرانی که اکنون در خاطرم نیستند.
یادم میاد غروبها برای موقع افطار از دختر و پسرکوزه به دست و یا دبه در خورجین با الاغ یا پیاده برای اوردن اب خنک به چشمه ها هجوم میبردند از جمله چشمه حیتا چشمه خرابه و……
و ناگفته نماند که برخی از جوانان زبده و وارد به فنون این کار میرفتند و در این فصل سال از یخچالهای طبیعی پشت ابشار با مشقت فراوان اقدام به دراوردن یخ مینمودند که کاری سخت طاقت فرسا بود.
و مابقی اهالی هم به اب گرم لوله کشی قانع بودند که تازه تهیه همین هم ان زمان زحمت خاصی میطلبید. اب شرب لوله کشی از کوچه ی اصلی ده به طرف پایین وجود داشت که معروف به اب شاه لوله بود و در محله های کوچه شوده پی باغ قسمتهایی از محله کهنه انهم یکی دو ساعت در روز بیشتر فعال نبود و اهالی باید این اب را با دبه و سطل و غیره به منزلهایشان میرساندند.
ناگفته نماند که اب غیر شرب تقدره در چند نقطه ی بالای ده کمابیش برقرار بود از جمله حوض پی شربن و حوض گود تروس و بغل تغ سومبا که هنوز اثار ان حوضها موجود است و در این حوضها که اب بعضی وقتها در جریان بود ظرف و ظروف میشستند رخت میشستند و احشام را اب میدادند و هزار مورد غیر بهداشتی دیگر……
و اما انروز من از پدر م خواستم که برای اولین بار بروم و از چشمه همراه دیگر دوستان از من بزرگتر برای موقع افطار اب بیاورم
و ایشان با دیدن دیگر دوستان قبول کرد و مرا با ایشان همراه یک الاغ و دوتا دبه در خورجین راهی کرد.خوشحال رسیدیم به چشمه خرابه واقع در ابتدای کال کجرا پشت سپیدارستان مرحوم روشندل. عجب غوغایی بود عده کثیری پسر و دختر کوزه بدست دور چشمه حلقه زده بودند بعضی ها بی نوبتی میکردند بعضی اب چشمه را گل میکردند
و خلاصه سر وصدای عجیبی بود من برای بار اول بود و کمی ترسیده بودم و از خیر اب میخاستم بگذرم که با کمک دوستان بزرگتر بعد از مدت زمان زیادی موفق شدیم ظرفها را اب کرده و خوشحال به طرف خانه ها برویم ابی که تا رسیدن به سفره ی افطار کاملا گرم شده بود و من خوشحالی ان روز و شیرینی ان لحظه را بعد سالها هنوز خوب به خاطر دارم. یادش بخیر

وچه دلتنگم امروز
برای تمام لحظه های دیروز
برای بچه های لب رود
ان روزه دار تشنه
کجایند همبازی های لب چشمه
و چه دلتنگم امروز
برای ان اب و ان کوزه
که میزدند بر لب روزه دار بوسه
برای همه ی روزهای دیرین
برای تمام سختیهای شیرین
و هنوز دلتنگم…. جگر گوشه

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. ناشناس گفت:

    جالب و اما واسه منم نوستالژیک! :SS:
    بچه که بودم امکان نداشت وقتی میرفتیم ده آب لوله کشی بخوریم، البته تو حصار علاوه بر چشمه های فراوون باغها نزدیک خونه ها هم چشمه وجود داره، مثلا پایین خونه هر دو پدر بزرگ من دو تا چشمه بزرگ با آبی گوارا بود و هنوزم هست، واسه همین ما واسه آوردن آب اونم با کوزه های سفالی مامان بزرگ که مزه آب زلال چشمه رو چند برابر خوشمزه میکرد،سختی نمی کشیدیم. :Y:

  2. افرا بهشتی گفت:

    وای!! حتما متوجه شدید اون ناشناسه منم بودم :YY:

  3. بنام خدا/سلام/ درود بر جناب نیکوعقیده عزیز که در این ماه رمضان ما را با لب عطشان بردی به لب چشمه های حیتا و چشمه خرابه و ….. و با لب تشنه بر گرداندی و خوشحال شدم که شما با دو دبه پر آب بر گشتی جای شکرش باقی است که با کوزه نرفتی و کوزه ها را نشکستی چون من ذهنم را برای این واقعه آماده میکردم. یاد آن روزگاران به خیر :SS: :SS: یک رباعی از حضرت خیام تقدیم شما باد / در کار گه کوزه گری رفتم دوش // دیدم دو هزار کوزه گویا و خموش // زان بین یکی کوزه بر آورد خروش // کو کوزه گر و کوزه خر و کوزه فروش :gol:

  4. علی نجفی گفت:

    ما که بچه بودیم دیگر آب اوردن از چشمه ی حیتا و چشمه خرابه کلا منسوخ شده بود.خانه ها تقریبا همه اب لوله کشی داشت ولی هنوز اب«شه لوله»هم بود.یادم است که یک شیر اب بغل مسجد کوچه ی«شوده »بود یکی بغل «دیکون زیر الله»یکی هم دم در «اَسیا».از آب تغدره و حوض هایش هم یادم است که یکی زیر خانه ی حاج آقای ارام بود و یکی هم در«گوتروس» و دم خانه ی حاج عباس مرادی.حوضچه ها آب داشت ولی یادم نمی آید که از آبش استفاده میشد یا نه.خاطرات شما به قول معروف یک پرده از خاطرات من قدیمی تر است.
    خدا قوت محمد آقای عزیز.نوشته تان خاطره انگیز بود بسیار.

  5. نجمه عبداللهی گفت:

    بسیار زیبا بود جناب نیکوعقیده و برای من خیلی جالب نمیدونستم ماه رمضان توی هوای گرم با اون مشقت باید آب هم می آوردین واقعا ما قدر نعمت های امروزمون رو نمیدونیم و برای روزه هایی که میگیریم اینقدر غر هم میزنیم :gol:

  6. جگر گوشه گفت:

    @افرا بهشتی

    درود سرکار خانم بهشتی. سعادتی شد مجددا شما رو زیارت کردیم اندر حیتا دیر زمانی بود نا پیدا بودید. و البته نسل شما نسلی بودند که دیگر از سختی ها جسته بودند . یا حق

  7. جگر گوشه گفت:

    @سلیمان استوار
    سلام بر دوست عزیزم استوار. هر چند در این مقوله کوزه سالم ماند لیک همیشه اینگونه نبود کوزه ها ما شکستیم به وفور. بدرود

  8. جگر گوشه گفت:

    سلام هم اوحد اویی عزیز. البته که نقل نقالی ما از پرده ی شما قدیمیتر مینماید یادم میاد که اوبزه هنوز اب شرب نداشت و ما میامدیم از جلوی منزل حاجی محمد حسن قربانی اب میبردیم روزی چند بار وچه سطلها سنگین بودند و راه هم طولانی و جثه ها همه ریزه میزه ولی کوشا. یا حق

  9. جگر گوشه گفت:

    @نجمه عبداللهی

    درود بر سرکار خانم پاییزان اسبق. امروزه به لطف تکنولوژی اسایش در همه قسمتهای زندگی بشر نمود میکند هر چند ارامش را با خودش برده است . به جناب شکارچی سلام ما را برسونین. یا حق

  10. سلام شنیدن این که اون زمان چطور آب می آوردین برام جالب بود.
    حوض گو تروس تا همین چند سال پیش کاملا سالم بود ولی هیچوقت یادم نمیاد که آب داشته باشه.
    ممنون خدا قوت

  11. دست مریزاد همسایه قدیم . خاطرات خوبی را از گذشته برایم زنده کردید تشکر می کنم.
    وجود شیرآب «شه لوله» و “لو جوی” در منزل ما نعمتی بود تا محل رفت و آمد اهالی کوچه ی شوده و کوچه بالا و پی شربن باشد. ارتباط با هم ولایتی ها عمدا از سر مهربانی و لطف و صفا بود
    خاطرات جالبی از دوران کودکی واز ظرف و لباس شستن همراه با گفتگوهای زنانه را بیاد دارم

  12. ظاهرا تهیه آب برای افطار داستانی است که هم سر دراز دارد و هم ته دراز . ما هم در رمضان به نوعی با این موضوع درگیر بودیم. اما به نوعی دیگر .
    ۴ نفر بودیم . دم افطار همگی دور سفره بودیم و همچون تیرخوردگانی که نای تکان خوردن ندارند گلوله خورده بودیم و پخش در اطراف سفره بودیم. بطری یک و نیم لیتری آب که ابتدای افطار و در زمانی که همگی شاد و شادمان بودیم توسط دوستان تهیه شده بود اما در همان ابتدای سفره ته و توش رو درآوردیم. همگی ناله می کردند و تشنه بودند اما آب تمام شده بود. خوابگاهیان بهتر دانند . هیچ کس تلاش نمی کرد به آشپرخانه که در جوار اتاق بود برود و بطری را پر آب کند . همگی در کمین بودند تا بالاخره آب های قبلی اثر خود را بگذارد و کسی نیاز به دستشویی پیدا کند و در این رفت و امد سری هم به آشپرخانه بزند و آب بیاورد .بله جناب نیکوعقیده چه درد مشترکی برای آب آوردن داشتیم . یادش بخیر . :Y: