
بالاخره موافقت کردند پزشک دیگری بفرستند به بهداری رودمهجن. حالا غروب ۱۵ فروردین است و دکتر با ماشین بهداری و راننده مخصوص آمده و در «او حد او» مانده. از دیشب باران می آید و سیل پل چوبی وسط ده را برده است. مسافرانی که از شهر آمده اند هم راهی برای آمدن به «ای احد او» ندارند. اما هر جور شده باید دکتر را با احترام بیاورند تا خوشش بیاید و در ده ما بماند. اسب هوشنگ را آورده اند تا دکتر را از رودخانه رد کنند و بیاورند به «ای احد او».
محندعلی رضا که روزهای عاشورا نقش شمر را بازی میکند، و اسب سوار ماهری است سوار بر اسب است و دکتر پشت سر او محکم نشسته و دستهایش را دور کمر محندعلی حلقه کرده. محندعلی با شلاق بر زیر شکم اسب میکوبد. بالن از پشت ،اسب را هل میدهد. اما اسب تن به آب نمیدهد. کسی می گوید: خب! آقای دکتر امشب در «او حد او» بمانند و فردا که سیل کمتر شود بیایند. اما نه! بزرگان ده امشب برایش مهمانی مفصلی تدارک دیده اند. نکند به ایشان سخت بگذرد! باید طوری به او خوش بگذرد که خانواده اش را هم بیاورد و هر لحظه تصمیم برگشت به شهر نگیرد و از سختیهای ده فرار نکند.
علی پیرزال می گوید: «اسب را از بالای کمر چوبند بیاورند که آب تُنُک است». گفتند آنجا هم آب تنُک نیست و یکجا جمع شده است.
اسب دستهایش را توی آب میگذارد. رنگ دکتر پریده و اسب پا پیش میگذارد آب گل آلود خود را به سینۀ اسب میکوبد. اسب بر میگردد. عضلات جمعیت خشک و فشرده است. دوری و بالن شلاق بر گردۀ میکوبند. حالا اسب دستهایش را توی آب گذاشته و دست دست میکند، یکباره خیز ور میدارد تا وسط رودخانه. نباید بایستد. اگر بایستد آب زیر پاهایش را خالی میکند و درمی غلتاندش. سیل خود را بر گردۀ اسب می زند و دنبالۀ حیوان را توی خود می کشد. اسب حسابی کج شده. جمعیت تماشاچی روی دهانۀ آسیاب آبی هم خود را کج کرده اند. دکتر وحشت زده با تمام قدرت از محندعلی آویزان است، کیف پزشکی از دستش در میرود محندعلی آن را بین زین و زانو نگه میدارد. دکتر دارد از روی اسب سر میخورد پاهایش توی آب ….
این نظامی چاق نشسته همان آقای دکتر است که چاقیاش برای رودمهجنیها ضرب المثل بود. آن سالها توی تمام دهات آدم چاق پیدا نمی شد. همه اهل کار بودند و کوه نوردی و خرمن کشی و درو و میوه چینی. روغن نباتی نبود غذاهای کربوهیدرات دار نبود؛ نوشابۀ گازدار نبود، یارانه نبود، نفت توی سفرهها نبود، مرغ هورمونی نبود، گوشت برزیلی نبود، ماکارونی چینی نبود، پژوی فرانسوی نبود، سریال جومونگ کرهای نبود، اتول نبود، آسفالت نبود و تنبلی نبود. و شکم کسی از مفتخوری ورنمیقلمبید.
حاضران در عکس
شادروان مشرفی، پسرک پشت سرش محمد راهنما، جوان کاپشن سفیدی که چایی میخورد جعفرزاده آموزگار، عباس درخشان سرایدار درمانگاه، ایستاده واعظی آموزگار، که حالا در مشهد ند و قطع نخاع. کاپش مشکی آقای جعفری گنابادی که چندین سال رانندۀ جیپ بهداری بود؛ سه دستیار بهداری یا سپاهی بهداشت. و آقای دکتر که لباس نظام دارد و دورۀ سربازی را باید در رودمهجن بگذراند.
دکتر با دوستانش روی پلاس یا «بارجامۀ» آقای مشرفی نشستهاند. ظاهراً یکی دو استکان بیشتر ندارند و الآن نوبت آقای جعفرزاده است که چایی بخورد. یک گرامافون سفید میخواند. شاید ایرج یا آقاسی یاعباس قادری یا خوانساری یا یکی از خواننده های آن روزگار غریب.سی دی های سیاه آن روزگار (صفحۀ گرامافون) هم در دست دستیار دکتر دیده می شود. حالا پشت سر آدمها صفحه می گذارند اما آن زمان پیش روی آدمها.



یکی از زیباترین خاطراتی بود که توی حیتا خونده بودم ویکی از خاطره انگیزترین عکسهایی که تا حالا منتشر شده بود به واسطه ی عکس دو نفر.
یکی عکس مرحوم مشرفی که چهر ه اش در این عکس با آنچه که من از ایشان به یاد دارم از زمین تا اسمان تفاوت دارد.مرحوم مشرفی که در ذهن من مانده پیر مرد کمی قد خمیده ای است با کلاه لبه برگردان قهوه ای رنگ و یک ریش سفید که در ناحیه ی چانه پر پشت تر میشد ویک عینک کائچویی سیاه رنگ با شیشه هایی ضخیم که احتمالا یاد گار عمل اب مرواریدش بود و الرحمان خاصی که همیشه در مسجد موقع فوت یک نفر پای ثابت خواندنش بود.و عکس دیگر ،عکس اقای عباس درخشان است که چقدر ازش میترسیدم وقتی پشت میز بهداری مینشست و اسمها را مینوشت چون من هر وقت به بهداری میرفتم بی برو برگرد یک «سوزن» نصیبم میشد و آقای درخشان همیشه برای من یاد آور درد ترسناک«سوزن» بود حتی وقتی که دیگر در بهداری نبود و من هم بزرگ شده بودم و «سوزن»ترسی نداشت.
علاوه بر اینکه خاطره ی بسیار جالبی بود کنایه های ابداری هم داشت.از غذاهای کربو هیدارت دارش بگیر و برو تا روغن نباتی و نوشابه ی گازدار و جومونگ و یارانه و سفره ی نفتی و شکمهای ورقلمبیده ی از مفتخوری و مخصوصا ان صفحاتی که روزگاری پیش روی ادم گذاشته می شد وحالا پشت سر ادم.
خدا قوت آقای دکتر بسیار عالی بود.
کاملا با علی موافقم.اگه عکس ها رو درجه بندی کنیم این عکس درجه الف رو کسب می کنه. خیلی افرادی که اسمشان را شنیده بودیم الان تصویرشان را دیدیم ، آن هم با خاطره زیبایی به قلم شما. خدا قوت و احسنت.
همانطور که فرمودید و بسیار زیبا هم فرمودید ، خیلی چیز ها اون موقع نبود اما الان هست:
۱- برخی از آنها نبودشان بهتر از بودشان است و سلامتی رو تحت تاثیر قرار دادند .مثل خوراکی هایی که الان هست و در ضررشان همه اتفاق نظر دارند.چون نوشابه
2- برخی از آنها بودنشان بهتر از نبودنشان است . مثالش هم ماشین
اما برخی موارد هم اون موقع بود هم الان که در متن فقط حضورش در زمان حال دیده شده و حضور پر رنگ قبلی شان از قلم افتاده است . اون هم شکم هایی بود که از مفت خوری ور می قلمبید . حتی برخی معتقدند ورقلمبیدن شکم های دیروزی بیشتر مصداق مفت خوری بوده تا ورقلمبیدن شکم های امروزی .
چون در قدیم روغن نباتی نبوده، غذاهای کربوهیدرات دار نبوه، نوشابۀ گازدار نبود، یارانه نبود، نفت توی سفرهها نبوده ، مرغ هورمونی نبوده ، گوشت برزیلی نبود و چاقی صرفا برای مفت خوری بوده.
خدا قوت جناب دکتر که مثل همیشه مطب شما دیدنی و خواندنی بود. :SS:
خدا قوت جناب فتوحی . من از نسل پل چوبیهایی هستم که مدام در فصل بارندگی اب میبرد خونه ما اوحد او بود بارندگی که شروع میشد خدا خدا میکردیم که پلو اب ببره و صبح مدرسه نریم و همینم میشد صبح با دیگر بچه ها لب رودخونه جشنی برپا میکردیم و تا میرفتند دست اندر کاران پلی دوباره بسازند دو سه روز میکشید و ما چقدر خوشحال بودیم این چند روزه. حق یارتان
:gol:
خواندم انقدر خواندم که تک تک جمله ها در ذهنم بماند قابل وصف نیست تعریف و تمجید هم لازم ندارد
واقعاکیف کردم
سلام بر نوه عموی عزیز . من هم با جناب عبداللهی و نجفی موافقم . واقعا مطلب جالب و خواندنی بود مثل دیگر مطالبتون . این عکس و مطلب اینقدر برای من جالب بود که قبل از انتشار چند بار آنرا خوندم و حتی به دیگران هم گفتم که چنین عکس و مطلبی قراره منتشر بشه برید بخونید.
عکس خیلی قدیمی و پر خاطره ای است و توضیحات شما به آن زیبایی دوچندانی بخشیده . خدارحمت کند مرحوم مشرفی را . من هم همان تصویری که علی بیان کرده از ایشان در ذهن دارم . در خانه محقری درسر گدار که حالا خرابش کرده اند و به راه دادند. و رفت و آمدهایی که گاه و بیگاه به خانه ما داشت برای سفیدالهایش
خداقوت جناب دکتر :gol: :gol:
سلام دکتر بسیارعالی بودچون من دوبارسیل رودمعجن دیدم انقدر جالب نوشتین که فکرمیکردم تومتن ماجرا هستم.اگه میشد میگفتین چه جوری به شام رسیدند؟ :SS:
مطلب بسیار زیبا بود ولی نفهمیدم آخرش اون شب چه بلایی سر دکتر اومد!؟
نکته جالب اینه که اون زمان و با اون امکانات، موسیقی رو فراموش نکردن! چه کیفی داره تصنیف های خوانساری با بنان رو تو اون گرامافون گوش کنی.
داستان گیرایی بود این هر جور شده باید دکتر را با احترام بیاورند تا خوشش بیاید و در ده ما بماند که محور داستانم بود بدجور ملتهب میکرد آدم رو و یکجور خاصی بود انگار از زبان یک روستایی مستقیما نقل قول میشد گمونم خیس عرق میشدم اگه دکتر از اسب میافتاد هرچند آخر داستان رو همون اول با تصویر لو داده بودین ولی شیوه ی بیانتون آدم رو دوباره به شک میانداخت
و آخر کار هم که باز شقشقه هدرت :VV:
فوق العاده بود :gol:
@علی ایزدی
علی عزیز
جوری که از عکس بر می آید دکتر الحمدلله سالم و سرحال است و موسیقی گوش می دهد.
پدر جان
لطف شما مزید باد
باور کنید این حکایت را هم یک روستایی نوشته.
@اشنا
آشنای عزیز
می گویند دکتر خیس و گشنه و دیر رسید.
@مرادی (نوه دیگه حجی مراد
نوۀ عمو
امیدوارم که امور بر وفق مراد باشد. ظاهراً طبق عرف حیتا اگر تشکری در ذیل کامنتهای دوستان ننویسم حمل بر بی ادب و قدر ناشناسی است. خدا رحمت کند همه رفتگان را و مرحوم مشرفی را که هنوز طنین صدای تیزش در گوش همه هست.
از همه سپاس گزارم از آقای نجفی، آقا مجتبای عبداللهی و گگهی خودمان و باقی دوستان که لطف کردند و از این یادداشت تعریف کردند.
خاطره قشنگی بود جناب دکتر،
حالا آقای دکتر موندگار شدند؟
هر سختی ده رو بشه تحمل کرد هجوم انواع حشرات موذی خصوصا کیک و پشه رو نمیشه تحمل کرد :TT: !!!
پل چوبی ، کال وسیلهایش بستر بسیاری از خاطرات تلخ وشیرین من از دوران کودکی به واسطه نزدیکی منزل ما با پل می باشد، ولی هرچه فکر می کنم از این ما جرا چیزی یادم نمی آید. البته چون از اول راهنمایی به بعد در تربت درس خوانده ام ممکن است ماجرا مربوط به آن سالها باشد. خوب بود زمان بیان خاطره نقل می شد،هرچند این خاطره باید نقل قول آقای حعفرزاده باشد. تا جایی که از قیافه مرحوم جعفری بیاد دارم شبیه فرد معرفی شده نبود .
از آقای دکتر فتوحی بخاطر نقل این خاطره زیبا و عکس جذابشان تشکر می کنم .