سینما که تاریک شد بچه ها جا خوردند وچند ثانیه ای در سکوت مطلق فرو رفتند.گویا هیچ کس انتظار این حجم تاریکی را نداشت.صدای چند بیغ بیغ آمد و بعد یک شمارشگر که از ۱۰ به صورت معکوس شمارش را شروع میکرد به حرکت افتاد(ناگفته نماند که آن زمان نه معکوس را میفهمیدم نه شمارشگر را).بعد از آمدن هرعدد صدای یک بیغ کوتاه می آمد
من محو تمام اتفاقاتی بودم که روی پرده روی میداد و کلامی صحبت نمیکردم.لال شده بودم.قبلا توی ده فیلم آورده بودند . روبروی مسجد امام یا توی حیاط مسجد بالا، روی دیوار یا روی پرده ی کوچکی فیلم دیده بودیم اما پرده ی سینما قابل قیاس با آن پرده ی کوچک نبود.سینما عالم دیگری بود..پرده بزرگ بود ،آدمهای توی پرده بزرگ بودند،صدا واضح بود و تمام سینما را صدا پر کرده بود.فضا تاریک بود وساکت.کسی لام تا کام صحبت نمیکرد.اکثر بچه ها با دهانی باز زل زده بودند به تک تک اتفاقاتی که داشت روی پرده رخ میداد.من هم مثل تمام بچه ها و بدتر از آنها محو فیلم بودم.فیلم شروع شده بود.از موضوع فیلم ابدا چیزی سر در نمی آوردم.فقط تا این اندازه دستگیرم شده بود که عده ای که آن مرد نورانی داخلشان هست ایرانی هستند وخوبند و کسانی هم که کلاه قرمز را یک وری روی سرشان گذاشته اند و سیبلهای کلفت و لباسهایی شیکتر و تر وتمیز تر دارند و بد اخلاقند و دائم به هم فحش میدهند عراقی هستند و بدند.میخکوب صندلی بودم و چشمهایم میخکوب پرده.از کلیت فیلم چیزی یادم نمانده فقط یک صحنه از فیلم بود که از همان زمان ته ذهنم رسوب کرد وماندگار شد.صحنه ای که هیچگاه فراموشش نکردم.هلی کوپتری آمد بالای سر مرد نورانی و کسانی که همراهش بودند و شروع کرد به بمباران کردن آنها و مردان و زنان و بچه هایی که در شکاف کوهها پنهان شده بودند.مرد نورانی که عکس بزرگش را روی سردر سینما زده بودند به رگ غیرتش برخورد.همات “کرتوک” بزرگ را که یکی از بچه ها گفت “کرتوک” نیست و آر پی جی است برداشت،روی کولش گذاشت و دوید سمت یک خانه.یک خانه ی گلی کوچک.هلی کوپتر متوجه مرد شد.راننده فرمان را چرخاند و گذاشت دنبال مرد و شروع کرد به تیر اندازی کردن.مرد همانجور که میدوید تیرها کنار پایش به دو ردیف به زمین میخوردند و گرد وخاک میکردند.نفسم توی سینه مانده بود و تا مرد خودش را به خانه نرساند و جان سالم بدر نبرد بالا نیامد.هلی کوپتر از روی خانه رد شد و برگشت.دوباره دور زد به سمت خانه.هلی کوپتر میخواست خانه را با مرد بفرستد هوا.همینکه برگشت سمت خانه مرد از خانه بیرون آمد، اسلحه را گذاشت روی دوشش و نشانه رفت به سمت هلی کوپتر.دوربین زوم کرد روی چشمهای مرد .هلی کوپتر با شتاب به سوی مرد نورانی می آمد.دل توی دلم نبود.مرد همچنان نشانه رفته بود به سمت هلی کوپتر و شلیک نمیکرد.هلی کوپتر رگبار را گرفته به سمت مرد نورانی.چشمهایم داشت از ترس از کاسه میزد بیرون.میترسیدم مرد نورانی اینقدر دست دست کند که هلی کوپتر با تیر بزندش.هنوز نمیدانستم توی اینجور فیلمها مردهای نورانی حتی اگر تیر هم بخورند بازهم به یک شکلی هلی کوپترها را میترکانند.همه چیز برای من واقعی بود.عین واقعیت بود، فیلم نبود.هلی کوپتر جلو می آمد و مرد نورانی دست دست میکرد ومن کفرم بالا آمده بود.کم مانده بود از روی صندلی بلند شوم وبروم اسلحه را از مرد نورانی بگیرم و خودم شلیک کنم.هلی کوپتر نزدیک مرد شد.دوربین رفت روی چشمهای مرد و بعد زوم کرد روی انگشت سبابه اش که روی ماشه بود.انگشتش میلرزید.دو به شک بود بین زدن ونزدن.سینما سکوت مطلق بود.نفس جنبنده ای در نمی آمد.ناگهان انگشت را فشار داد.تیر از سر اسلحه خارج شد.دوربین رفت روی چشمهای خلبان هلی کوپتر .خلبان عینک دودی داشت.چشمانش دیده نمیشد اما اما دهان باز شده و دستی که جلو صورتش آورد نشان وحشتش بود. تیر راست شکمش را گرفت ورفت دقیقا خورد به وسط هلی کوپتر و بوووووومب هلی کوپتر منفجر شد.تمام سینما رفت روی هوا.صدای سوت وکف و هورا بود که توی سینما پیچید. نظیر این صحنه را دیگر در سینماها ندیدم .صدای سوت وکف و منفجر شدن تماشاچیان .فقط بعدها در استادیوم ها و موقع گل زدن تیم ها دیدم تماشاچیها منفجر میشوند و هورا میکشند. حتی گوشه و کنار دو سه نفر الله اکبر هم میگفتند.انگار همه مثل من باورشان شده بود که همه ی آنچه روی پرده میگذرد واقعیت است نه فیلم.من که نیم خیز شده بودم و نفسم بند آمده بود با ترکیدن هلی کوپتر خیالم راحت شد. روی صندلی نشستم و نفس عمیقی کشیدم.کلوچه توی دستم آرد شده بود.
چیز دیگری از فیلم یاد نمانده.آنقدر محو این صحنه شدم که دیگر تا آخر فیلم برایم مهم نبود چه اتفاقی می افتد.فیلم تمام شد و ما با مینی بوس قرمز رنگ آقای غلامی برگشتیم ده.
تا دوسه ماه هرچه گیرم می آمد که قابلیت تبدیل شدن به آرپی جی را داشت روی کولم میگذاشتم و به این وآن شلیک میکردم.تمام کلاغها و گنجشکها و موسی کو تقی ها از نظر من چیز نبودند جز هلی کوپترهایی که باید من با آر پی جی خودم منهدمشان میکردم.در خیال خودم هزارها هزار هلی کوپتر را منهدم کردم.چه کیفی داشت وقتی خودم را جای آن مرد نورانی میگذاشتم و در خیال خودم یکی یکی کلاغها را که هلی کوپترها ی دشمن بودند منهدم میکردم و تماشا چی ها برایم سوت وکف میزدند.کار به آنجا کشیده بود که یکبار که با باباکلو رفته بودم گله باباکلو گفت:
-برو باباجان اُ بوزای حرومرگر ورگردو کی العان د زمین مردوم مرِزَن.خدایا نسل بوز از رو زمی ورمِفتی خدی خرابکَریاش(۱)
ومن دیگر نیازی نمیدیدم که بروم بُزها را برگردانم چون مجهز به سلاح پیشرفته ای به اسم آر پی جی بودم.«چو گمَری»(۲) را روی دوشم گذاشتم و یک تیر به سمت بزها شلیک کردم.اما بزها برنگشتند.گویا تیرم خطا رفته بود.دوباره نشانه گیری کردم.این بار دقیق.توی خیالم دوربین اول روی چشمهایم زوم کرد و بعد روی انگشت سبابه ام که میلرزید و دوبه شک بود بین زدن ونزدن.شلیک کردم.دوربین موشک را دنبال کرد .موشک دقیقا خورد به جایی که بزها بودند.پیروزمندانه چوب را از روی کولم برداشتم.ولی بازهم انگار نه انگار.بزها در اثر اصابت آرپی جی به کنارشان باید هرچه سریعتر برمیگشتند.ولی افسوس که بزهای نفهم اصلا حالیشان نبود که من دارم به آنها آر پی جی شلیک میکنم وهمچنان مشغول کار خودشان بودند.داشتم برای شلیک سوم خودم را آماده میکردم که باباکلو بر سرم تشر زد:
-چیگر منی بابا جان؟اُ دِونگریا چیشیه؟بِرَ بوزای حرومرگر وَرگردو.اِهه بچگَ پاک دِوَنَ رُفتَ……
تمام………………………………………………………………………………….
۱-برو باباجان بزها(برای حرومرگ معادلی پیدا نکردم!!!)رو برگردون که الان میرن تو زمین مردم.خدایا نسل بز از روی زمین ورافته با خرابکاریاش
۲-چوب مخصوصی که چوپانها موقع رفتن به گله برای چراندن گوسفندها با خود همراه دارند
۳-چکار میکنی باباجان؟ دیوانه بازیا چیه؟برو بزها رو برگردون.بچه پاک دیوانه شده


۱-(مردهای نورانی حتی اگر تیر هم بخورند بازهم به یک شکلی هلی کوپترها را میترکانند)
۲-(تا دوسه ماه هرچه گیرم می آمد که قابلیت تبدیل شدن به آرپی جی را داشت روی کولم میگذاشتم و به این وآن شلیک میکردم)
۳-(روی انگشت سبابه ام که میلرزید و دوبه شک بود بین زدن ونزدن)
سه تا جنله بالا رو خیلی وست داشتم خودمم باهاشون خاطراتی داشتم. از کرکس به عقاب گفتنمون بعد از فیلمای جنگی دنیایی داشت.
نطر بدون گیر دادن مزه نمیده و نوع گیرش مهم نیست . مهم گیره. هر دفعه میگیم چقد کشش میدی حالا که کش نمیدی میگم چرا زود تموم کردی .
انتهای داستان هم ایده آل بود . تخیل آرپی جی و بزها. خدا قوت هوووووووووووو
گیرای تو همش صورتیه عزیزم
دقیقا از این جور صحنه ها توی فیلمها مخصوصا از نوع ایرانیش زیاده وقتی که بازیگر اصلی باید یه کاری رو سریع انجام بده اما لفتش میده و دل تماشاگر رو در میاره تا انجام بده و اون وقته که نفس راحت میکشی البته این بیشتر مربوط به قدیمها که بچه بودیم میشه حالا که بزرگ شدیم وقت لفت دادن یه چند تا فحش آبدار نثار میکنیم و زیاد تحویل نمیگیریم چون میدونیم قراره چی بشه!! خط آخر داستان خیلی خنده دار بود کلی :ZZ:.
البته الان دوست داریم مرد نورانی زود همه رو بکشه تا ما هم بریم به کار وزندگیمون برسیم!!!
سلام
علی جان عالی بود.من رویاد فیلم کانی مانگاانداختی هلی کوپترهای خودی اینقدر دیرآمد که کفرمن مثل تو در اومده بود ولی آخرش طبق معمول . . . .
سلام علیک جناب حسین آقا لطفی.ارادتمندیم قربان.من کانی مانگا رو روی دیوار روبروی مسجد امام دیدم.یادش بخیر
آخر داستانو کلی حال کردم با اون جملات . خیلی خندیدم . مخصوصا به تیکه باباکلوت : ای دونگریا چیشیه . خیلی باحال بود . :U:
حیف داستان که تموم شد . در تاریخ نویسندگیت فکر کنم اولین سریالی بود که تند تند پخش شد و زود هم تمام شد مثل سریالهای الان تلویزیون که سه روز در هفته میذاره .
خداقوت نویه باباکلو هوووووووووو
چون سریالش مناسبتی بود سعی شد در اسرع وقت سرو تهش هم بیاد.
خدا نگهدار هوووووو
جالب بود، اصولا فیلم رو بچه ها خیلی تاثیر میذاره اما این تاثیر اگه فیلم به کرات واسه بچه ها گذاشته نشه بیشتر گذارست.
سپاس آقای نجفی و خسته نباشین :gol: :gol: :gol:
حرفتون متینه.متشکرم
من همیشه برام سوال بود چرا تو فیلما وقتی هلی کوپترای عراقی رگبارو میبستن رو ملت فقط به صورت خطی کنارشون میخورد و هیچ کار نمیشدن ولی وقتی یکی از ایرانیا تفنگو میگیره سمت هلیکوپتر با دوتا تیر هلیکوپتر سوراخ میشه و میپودره!!! :VV: دورادور ارادتمندم :OG:
چون هلی کوپترای اونا بد بودن زود میترکیدن ولی ما هممون خوب بودیم هیچیمون نمیشد است!ارداتمندی از ماست قربان
میدونم حرفم تکراریه ولی واقعا توصیفاتتون فوق العاده است :OO: غبطه میخورم به این همه استعداد :R: .آخر من جشمتون میزنم (:Y::SS: :gol: :SS: :gol: )
هرچند مبالغه میفرمائید اونم حسابی ولی اشکالی نداره من کلا طرفدار هر نوع تعریف و تمجیدی از خودم هستم حتی اگه مبالغه باشه;)
سپاسگزارم از لطف شما حضرت یاس
هووووووووووو
گفتی آر پی جی و کردی هلاکم، آر پی جی نقطه اوج آرزوهای بچیگی بود، سلاحی که قابلیت ترکاندن همه چیز رو داشت. سالی دو سه بار بیشتر باغای تهرو نمیرفتیم ولی هر بار من از روی کوه و کمر میرفتم تا بزرگترین “کما” ی قهوه ای رنگ رو پیدا کنم و تبدیلش کنم به آر پی جی.
معمولا آر پی جی دو سه ماهی بیشتر دووم نمی آورد و اگه در حین تمرینهای جنگی نمی شکست، این بچه های حسود فامیل یک بلایی سرش می آوردن. همینجا رسما اعلام می کنم که خدایا روی حسودتر نبینوم. :Y:
روزی که آر پی جی می شکست انگار آخر دنیا بود، انگار عراقیها تا پشت دروازه های رودمعجن رسیده بودن و دیگه کاری از دست من و آر پی جی ساخته نبود و هر آن بود که رودمعجن سقوط کنه.
باز باید چشم می کشیدیم تا فصل الوچه رزی و بادوم رزی برسه و ما رو هم با خودشون ببرن باغای تهرو و تازه معلوم نبود که اون بار بتونم کما ی خوبی پیدا کنم یا نه… و تمام این مدت رو باید در حسرت شکوه و قدرت روزهای با آر پی جی می گذروندم.
منم از عملیات کرکوک صحنه آخرش فقط تو ذهنم مونده که پالایشگاه نفت شهر کرکوک رو همچین ترکوندن که میگفتن هنوز که هنوزه نتونستن خاموشش کنن!
دمت گرم و سرت خوش باد.