سکانس آخر(داخلی-مینی بوس)
جاده هنوز همان جاده ی قدیم است.هنوز به خاطر بایگ جاده را پر پیچ و خم و گدارو گردنه نکرده اند.«درخت تو»را که رد میکنی میرسی به خورشبر و بعد هم «اَسیا سویگی».اَسیا سویگی با آن دو سه تا خانه و عمارت آسیاب نیمه مخروبه اش که می افتند پشت مینی بوس دویست سیصد متر بعد میافتی توی جاده ی تربت –بایگ که نیمچه آسفالتی دارد پر از لک و پیس و کندگی. اماهمان هم در روزگار قحطی آسفالت غنیمتیست.
.ماشین که می افتد توی جاده ی تربت-بایگ انگار نفسش بالا می آید.نرم میرود.از دست اندازهای ناجور کمتر اثری وجود دارد.دنده ی ماشین در مواقعی حتی شماره ی چهار را هم تجربه میکند واین برای ماشینی که از ده تا آنجا در اشرافیترین حالتش با دنده سه می آمده نهایت خوشبختیست.پنجره های ماشین یکی یکی باز میشوند.خبری از گرد وخاک نیست.هوای تازه میدود توی ماشین ومثل جارو بوهای داخل مینی بوس را اول کمی هَم میزند و گوشه ای جمع میکند و بعد خورده خورده از پنجره ها میریزد بیرون.انگار مینی بوس مدرن شده و دستگاه تهویه اش را روشن کرده.فضای داخل کمی برای نفس کشیدن مناسب میشود.نفسهای عمیق اول کمی با ترس از استنشاق بیشتر بوهای نامطبوع و وقتی مطمئن میشود که بو کمتر شده از سر جرات یکی پشت دیگری کشیده میشود.با دویدن هوای تازه به داخل سگرمه های مسافران کمی باز میشود.صدای شوخی و خنده از گوشه و کنار شنیده میشود.انگار خون تازه ای در رگهای مسافران دویده است.از پیچ «پَندر»که رد میشویم و می افتیم توی همواری جاده کم کم وقت کرایه جمع کردن است.تا «شهر» یک یاحسین دیگر بیشتر نمانده.شاگرد رشیدی از همان جلو شروع میکند به کرایه جمع کردن و همان اول اعلام میکند:
-کلونا ۲۰ تمَن بچ خوردیا پُمزَهتمَن(۱)
مرجع تشخیص «خورد» و «کُلُنی» بچه ها خود شاگرد مینی بوس است.از بچه های خیلی «خوردی» هم کرایه گرفته نمیشود.مرجع تشخیص خیلی «خوردی» بودن بچه ها هم باز خود شاگرد است البته عرف هم چهار چشمی ناظر است تا شاگرد خیلی دلبخواهی عمل نکند.گویا طی یک قرار نانوشته «خورد» و«کلُو» بودن بچه ها قبل مشخص شده و نیازی به شناسنامه نیست.فقط بعضی وقتها بحث هایی در میگیرد.بعدها که برای دیدن «کلاه قرمزی وپسر خاله» میروم سینما هویزه و میبینم سر در سینما نوشته«لطفا برای بچه های بالای هفت سال بلیط تهیه فرمایید» یاد مینی بوس می افتم و کرایه گرفتن هایش.شاگرد تا وسطها ی مینی بوس آمده.دستش پر است از اسکناسهای ده تومانی با عکس یک روحانی با ریش توپی و چشمان ریز که رنگ ارغوانیش به سفیدی میزند و بیست تومانی های سبزی که رویش یک تراکتورزمین را شخم میزند و دسته ای گندم و چند نفر آدم که قرار است«عالمی از نو بسازند واز نو آدمی» و تک و توک پنجاه تومانی های خاکستری رنگ که یک طرفش عده ای آدم پشت سر یک نفر نماز میخوانند در حال قنوت و طرف دیگرش دو چهار چوب عجیب و غریب کنار هم است که زیرش نوشته سردر دانشگاه تهران.و جیبش هم پر است از جرینگ جرینگ پنج تومانی های زرد رنگ کلفتی که یک طرفش نقشه ی ایران حک شده و سالها بعد چو می افتد که در آنها طلا بکار رفته و چند صباحی قیمتی پیدا میکنند و«خوش میدرخشند» ولی «دولتشان مستعجل»است.شاگرد به وسطهای مینی بوس رسیده و مینی بوس به کاریز نزدیک تربت.چیزی تا تربت نمانده که جرو بحث شاگرد بر سر کرایه با یکی از مسافرین در میگیرد.مسافر مردیست که همراه پسرش به شهر می آید.هردو سرپا ایستاده اند.مرد که کرایه را میدهد شاگرد میشمارد. انداز ورانداز ی میکند و میگوید:
-بچَتِ کریه اش پونزهتمن مره(۲)
مرد با خونسردی میگوید:
-چو پونزهتمن؟ای خا هنوز گلی یَ.تازه عصلا نبَیید کرَیَ واستنی از ای(۳)
شاگرد براق میشود و میگوید:
-گلی یَ؟مرد حَسابی صباح پس صباح ایر بَیید دامای کنی هنوز میگی گلی یه؟ همالگی سرش دی اوقذر سه تَ بختَ چیزه مخوره.مگه سه سال نیه کی ب مدرسه مره؟(۴)
مرد کلاهش را برمیدارد و خیلی محکم جواب میدهد:
-ای همالا کلاس دویَ.سال اولر مستمی آزاد برَف.مو بری ای ۷ تمَن بشتَر کریه نمتُم مَیی واستو میی وامَستو. خاد دَنی(۵)
مرد از موضعش پایین نمی آید.از نظر او بچه اش کوچک است ودست بالا بیشتر از هفت تومان کرایه ندارد که آن را هم لطف میکند و میدهد وگرنه اصلا کرایه نباید بدهد و شاگرد هم مصر است که بچه بزرگ است و ۱۵ تومان کرایه را تمام وکمال باید بپردازد.کار که میخواهد بالا بگیرد رشیدی از توی آینه نگاهی می اندازد و خطاب به شاگرد میگوید:
-هرچه مته واستو سرصدا مکو(۶)
و سری تکان میدهد و زیر لب غرغری و غائله با همان هفت تومان خاتمه می یابد.
کم کم ساختمان بزرگ سیلو سرو کله اش پیدا میشود واین یعنی اینکه به شهر رسیده ایم.عده ای همان اول شهر پیاده میشوند.مقصد اصلی مینی بوس کاروانسرای حجی حسامیست.هنوز کار دارد تا کارونسرا بسته شود و مینی بوسها بروند روبروی بیمارستان.تا به کارونسرا برسیم نصف مسافرها پیاده شده اند.مینی بوس وارد کارونسرا میشود.کم کم همه با اساس و دم ودستگاهشان پیاده میشوند.بچه های بالای باربند هم پایین می آیند.شده اند یک کپه خاک.انگار روی هرکدامشان با بیل خاک ریخته اند.موهایشان آشفته است و چشمها قرمز و لبلسها و سرو کله پر خاک.بهترین اصطلاح را برای توصیف آنها حجعلی استاد( سالها بعد به رحمت خدا میرود)بکار میبرد که متاسفانه اگر بنویسم توسط هیات ممیزی حیتا حذ ف میشود.پایین که می آیند با دست موها را کمی صاف میکنند و خاک را از سرو کله و لباسشان می تکانند و اگر آبی پیدا شد دست وصورت را به آب میرسانند و میروند پی کارشان.مسافران که از مینی بوس پیاده میشوند گیج میزنند.بو های مختلف،سرو صدا، کمبود هوا برای تنفس و شلوغی همه را گیج کرده.یکی از زنها همانجور که از پله های مینی بوس پیاده میشود میگوید:
-وووو خدایا ورتختَفتَ اِ سرُم دنگُ دوَنگَ(۷)
تا نیم ساعتی همه سرشان«دنگُ دوَنگ» است اما کسی اهمیت نمیدهد.سریع باید بروند کارهایشان را انجام دهند وخریدهایشان را بکنند. سه چهار ساعت دیگر مینی بوس به سمت ده راهی میشود واگر کسی جا بماند دیگر واویلاست.همه بار وبندیل را بر میدارند و میروند.کاروانسرا میماند ومینی بوس خالی که تا دمدمای ظهر که موقع برگشتن است با هم در تنهایی و سکوت سر میکنند…..قصه ی ما به سر رسید عجالتا مینی بوس به خونه اش رسید……
پایان………………………………………………………………..
۱-بزرگا بیست تومن بچه کوچیکا ۱۵ تومن
۲-بچتون کرایه اش پونزده تومن میشه
۳-چرا پونزدهتمن؟این که هنوز کوچیکه.اصلا نباید از این کرایه بگیری
۴-کوچیکه؟مرد حسابی اینو فردا پس فردا باید دامادش کنی هنوز میگی کوچیکه؟اگه الان ولش کنی اندازه ی سه تا بخته(گوسفند نر پروراری)چیز میخوره.مگه سه سال نیست که میره مدرسه؟
۵-این الان کلاس دومه.سال اول رو مستمع ازاد رفت.من واسه این هفت تومن بیشتر کرایه نمیدم میخوای بگیر میخوای نگیر.خود دانی
۶-هرچقدر میده بگیر سرو صدا نکن
۷-سر تخته بشورنش!!!!!! سرم گیج میره(عجب معادل بی مزه ای شد!!!!)


الحمد لله که این ماجرا به خیر خوشی به پایان رسید
البته از قرار معلوم هنوز ادامه دار میتونه باشه چرا که هر رفتی را امدی هست و این ماشین نیز از این قضیه مستثنی نیست
نوه عمو منتظریم که با استفاده از ادبیات هوچی پردازی که داری این ماشین را به ده برگردانی
” تا نیم ساعتی همه سرشان«دنگُ دوَنگ» است ”
این جمله آنقدر برایم عینیت دارد که کلی با خودم خندیدم .
زمستان عزیز داستان را با عجله به پایان رساندید به نظرم هنوز جای کار داشت . در زمان ما که ورود به کاروانسراکلی ماجرا داشت . گاهی اوقات مسافران توراهی از فدیهه و… موضوعات جالبی را رقم می زدند.
در قسمت قبل صحبت از چیزی به شهر نمانده بود که با عبور از درخت توت هنوز خیلی به شهر مانده است .
محض اطلاع برخی از دوستان : «اَسیا سویگی» = آسیا سه بایگی
اخیشششششششششششششششششششششششششششششششششششششش خدار و شکر مینی بوس به شهر رسید راحت شدین عجبه این دفعه از قسمتهای :O: نداشت ولی زیاد جالب تموم نشد از این بهتر هم میتونست تموم بشه در کل خسته نباشی :SS: :gol:
خسته نباشی جناب زمستان. داستان مثل سریالهای ایرانی بود که کلی بیننده رو دنبال خودش میکشونه و بعد یدفعه میبنی قسمت آخر شده و بعد اونهمه کش و قوس و جذابیتهای طول داستان کارگردان آخر داستان رو به هم میاره و یه ضد حال حسابی هم به بیننده بیچاره میزنه :MM: . ما هنوز این قسمت مثل قسمتهای قبلی منتظر بودیم که شروع داستان با دخترک بیحال که سرش رو به صندلی تکیه داده باشه. ولی خدایی یه نفسی تازه کردیم وقتی شیشه ها رو باز کردند و یه هوای تازه اومد تو ماشین.خدا قوت منتظر داستان های بعدی هستیم. :gol:
ای بابا چین بد رفت اخیرش بو :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: :R: امیدوارم داستان هاس بهتر در راه باشه موفق باشی زمستان
سلام جناب زمستان دست مریزاد خسته نباشید خداخیرتون بده که تمومش کردین :MM: البته تواین قسمتش زیاد حال بهم زنی :O: نداشت خداروشکر.شماخیلی دقیق بین هستید که ریز عکس روی اسکناس هارو هم نوشتین ولی خب ازیه جهت هم بدشدچون دیکه انتظار این لحظه هارونمی کشیم. واقعاخسته نباشید :SS: :SS: :SS:
داشتم جدایی نادر از سیمین رو میدیدم خواستم خاموش کنم بوی مینی بوست اومد
مرجع تشخیص «خورد» و «کُلُنی» بچه ها خود شاگرد مینی بوس است.از بچه های خیلی «خوردی» هم کرایه گرفته نمیشود.مرجع تشخیص خیلی «خوردی» بودن بچه ها هم باز خود شاگرد است البته عرف هم چهار چشمی ناظر است تا شاگرد خیلی دلبخواهی عمل نکند
تا نیم ساعتی همه سرشان«دنگُ دوَنگ» است اما کسی اهمیت نمیدهد.سریع باید بروند کارهایشان را انجام دهند وخریدهایشان را بکنند.
خسته نباشی :gol:
سلام بر زمستان . اول یک خداقوت جانانه
خداقوت هووووووووووووووووووووو.
واقعا منده نبشی قوم عزیز . یره چو چنی تموم رفت . مو خا پاک هپکه زیه رفتیم . بهورم نمره کی تموم رفت.
بهش عادت کرده بودیم. مثل فیلمهایی که بهش عادت می کنی و دوست نداری تموم بشه. انتظارش را می کشیدیم و انتظار خیلی زیباست . حالا به انتظار چه بشینیم. :H: :H: :R: :R:
با پائیزان موافقم . یک ضد حال حسابی به همه زدی . فکر می کردیم تا شهر هنوز خیلی اتفاقهای دیگه رخ خواهد داد. بنظر می رسه حوصله خودتم سر رفته و از داستان خسته شدی میخواستی سریع تمومش کنی. یا اینکه کارهای واجبتر دیگه ای داشتی راستشو بگو :VV:
با اینحال این قسمت هم مثل قسمتهای دیگه خیلی خوب بود و خیلی زیبا توصیف کردی و در کل مجموعه داستان بسیار جالب بود . خیلی خوب وضعیت حمل و نقل ان زمانها را توصیف کرده بودی . جدای از برخی اطاله ها و اغرافها که لازمه داستان است و بر زیبایی آن هم می افزاید . در مجموع حال و هوا و اوضاع مینی بوسهای قدیم رودمعجن که همشون هم مثل هم بودند را خیلی خوب و زیبا توصیف کرده بودی و این دقیقا عین واقعیت بود . و بنده به عنوان کسی که این اوضاع را تجربه کرده و به سبب رفت و آمد مداوم به شهر در راه کسب علم از نزدیک همه این اتفاقات را به چشم خود دیده برای کسانی که فکر می کنند اینها قصه پردازی است و امکان ندارد اینگونه اتفاقهایی در یک مینی بوس رخ دهد بیان می دارد که اینها عین واقعیت بود . شاید همه اینگونه اتفاقات همگی در یک روز رخ ندهد اما به تناوب و در روزهای مختلف همه اینها و حتی خیلی بیشتر و بدتر از اینها رخ می داد.
بهرحال این داستان علاوه بر جذابیتهای فراوانی که داشت دو اثر و پیامد خیلی خوب داشت . اول اینکه برای نسل جدید و کسانی که از وضعیت حمل و نقل و رفت و آمدهای آن زمان مردم از روستا به شهر و بالعکس اطلاع و آگاهی نداشتند بسیار خوب و مفید بود و دوم برای نسل آن زمان و کسانی مثل من که با این مینی بوسها زندگی کرده و با آنها دنیایی از خاطرات را پشت سر گذاشته، بسیار زیبا و خاطره انگیز بود و ساعتی از روز به دور از استرسهای زندگی مدرن ما را به گذشته برد و خنداند و حال و هوایمان را عوض کرد . واقعا که یادش بخیر
بنابراین جا دارد در پایان این داستان به نوبه خود از تمام تلاشها و زحمات زمستان عزیز تشکر و قدردانی نمایم و یک خداقوت جانانه به ایشان بگویم و از طرف تمامی دوستان به پاس زحمات ایشان یک دسته گل به همراه تمامی جوایز موجود در انبار حیتا از قبیل یک خورجین الوچه ، کیشته ، جوز ، بدوم و…. نثارشان نمایم. :gol: :gol: :gol: :gol: :gol:
البته جایزه اش شوخی بود . شما و داستان شما واقعا لیاقت دریافت جایزه های ناب را دارد
ببخشن کی خیله طولانی رفت . د دیلم خیله حرف داشتم کی همشرم ورنگوفتم .
راستی بد نبود اگه با پایان این داستان مثل پایان فیلمها یک جلسه نقد و نظر هم میذاشتیم
سلام جناب زمستان،
خسته نباشی از سفر، اونم با مینی بوس “لحشور” ، “لمشت” و “پلشت” داستانت :YY: ، دلم نیومد این آخری این واژه های زیبارو که پرکاربردترین واژه های مربوط به نظرات داستانتونه به کار نبرم. :VV: من دوس داشتم داستانتون تموم بشه اما فقط بخشهای لحشورش که حالمونو این شکلی میکرد :O: ای کاش از کاروانسرا هم می نوشتید، من حس غریبی به اونجا دارم…
واقعا خسته نباشین همولایتی :gol: ، راستی “مچیت” هم نیمه کارس ها!
خوب به قول دوستان عجله داشتی سر و ته قضیه رو هم بیاری ، فکر کنم پلشت و نجیستی دگه یه به ذهنت نرسیده وگرنه تمومش نمکیردی! :YY:
شبیه این فیلمای ایرانی بود، که تو قسمت آخر به اندازه تمام قسمت های قبلی حادثه و اتفاق داریم، و همه مجردا با هم ازدواج میکنن و خوشبخت میشن و آدم بده سرش به سنگ میخوره و آدم میشه و اون یکی آدم بده میره زیر ماشین و نفله میشه،…
خسته نباشی ، داستان مینی بوس هنوز هم جای کار داشت، هر خط قسمت آخر رو میشد به اندازه یه قسمت براش داستان نوشت، از یه جهتی هم شاید از حوصله بعضی دوستان خارج شده بود، بهرحال تموم شد.
ساختمان بلند سیلو شاید تنها خاطره بچگی من بود از مینی بوس! وقتی از دور سیلو رو می دیدیم می دونستیم که لحظاتی بیشتر تا رها شدن از این بوها (!) نمونده :YY: سیلو نماد شهر و شهرنشینی بود، یه جورایی میدان آزادی تربت بود!
باید عرض کنم این قسمت نقطعه ضعف تمام داستان محسوب میشه.
قسمت های قبلی رو اون همه کش دادی و لای جرز در ماسین اگه سیخ پونه ای گیر کرده بود تجزیه تحلیل کردی و قسمت آخر رو مسابقه دو صد متر گذاشتی.
هنوز تفنگدار سوم تازه ما رو نصیحت کرده بود که اگه اول به فکر آخرش نیفتی آخرش به فکر اولش میفتی.
اول داستان به فکر آخرش نبودی که اونجور مفصل میگفتی حالا به فکر اولش افتادی که (کاشکی من اولش رو انقدر مفصل توضیح نداده بودم بینندگان عزیز)
شانست گرفت وقت کمه و الا چنان ایرادایی میگرفتم بهت که از داستان پشیمون بشی.
(ما مخلص زمستان هم هستیم )
سلام جناب زمستان وقتی واژه قسمت آخر رو تو تیتر دیدیم خیلی دلم گرفت نباید اینقدر زود تمومش میکردین به قول دوستان هنوز خیلی خیلی جای کار داشت خیلی زود به تربت رسیدین .ولی بازم دست مریزاد عالی بود . :SS: اون قسمته که اسکناسهای ده تومنی وبیست تومنی رو توصیف کردین واقعا جالب بود بازم منتظر داستانهای دیگه هستیم. :gol:
با تشکر فراوان از همه ی دوستانی که در این چهارده قسمت همراه مینی بوس بودند و با نظرات خودشان باعث دلگرمی من و ادامه داستان شدند.راستش میدونم هنوز جای ادامه دادن وجود داشت ولی دیگه چیزی به ذهنم نمیرسید و اگر چیزی اضافه میکردم چندان رنگی از واقعیتی که خودم دیده باشم نداشت.هرچند در بعضی از جاها مقداری اغراق کرده بودم و چیزی رو که اتفاق افتاده بود بزرگنمایی کرده بودم ولی سعی کردم فقط دیده های خودم رو با کمی چاشنی داستانی نقل کنم لذا از توصیف ندیده ها خود داری کردم.شاید دوستان دیگه تجربیات نابتری داشتند از مینی بوس که من نداشتم و اگر اونها این داستان رو مینوشتن جور دیگه ای نوشته میشد.مثلا من هیچ قت سوار باربند ماشین نشدم لذا توی داستان هم صحبتی از حال بچه های بالای باربند نکردم چون هیچ تجربه ای در این زمینه نداشتم.توی این داستان سعی کردم احوالات صنعت حمل و نقل رو در زمانه ای خبری از الاغ و کاروان نبود و ماشین بود و حاده بود اما نه به قدر کافی وصف کنم.تجربیاتی که شاید هیچ وقت دیگه به اون صورت تکرار نشه.سعی کردم حال مردمانی رو وصف کنم که تحت اون شرایط(که نه به سختی قبل تر از خودشون و نه به اسونی بعدتر از خودشون بود)مسافرت میکردم اینکه تا چه حد در این زمینه موفق شدم قضاوتش با شماست.در اخرش هم از اینکه بعضی از توصیفات و صحنه ها واقعا باعث تغیر حال عزیزان شد پوزش میطلبم.عمدی و قصدی در این کار نداشتم قصدم فقط توصیف صحنه ها بود و باور کنید بعضی جاها بعضی چیزها روسانسور کردم و گرنه حسابم با کرام الکاتبین بود.با تشکر از همه ی همراهان مینی بوس
خدا قوت هوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووههوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووهوهوهوهوهوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو چیز دکه یه بزبونوم نمیه :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :gol:
سلام بر زمستان داستان خیلی جالبی بود و سهمه بزرگی توی حیتا داشت شاید بشه گفت که اکثر حیتا نشینان داستان شما رو پیگیر بودند و منتظر قسمت یعدش بودند من خودم به شخص وقتی داستان شما رو میخوندم یک دل سیر میخندیدم واقعا جذاب بود.منتظر داستانهای بعدی با عنوانهای مختلف هستیم.منده نبشن :gol: :gol: :gol: :gol: :gol: :SS: :SS: :SS: :SS: :H: :H:
الهی بگردم که سانسور کردی!!!!!!!!!!!!!! :OL:
مایه رودمعجن تا تربت بیشتر تو راه بودیم سه ساعته دارم میخونم بیچاره اونایی که چند ماهه منتظرن دارن میخونن
ما یه دل سیر خندیدیمو یه دل پر “عق” زدیم :U: :O:
ولی به موقع و عالی تمام شد
عاشق نوشتهاتیم خیلی دست به قلمت خوبه. باید نویسنده میشدی بابا دست مریزاد…