مچیت(۱)

-للذینَ یُوَّلونَ من نسائهِم

«حجی محندحسن» حسابی  گرم شده و میخواند.هرکس سبک خواندن خودش را دارد.حجی«محندحسن» نیم دانگ صدایی دارد برای همین وقتی میخواند اگر نفسش یاری کند یک نیمچه چهچه ای هم میزند و مدهای لازم را تا جایی که امکان کش آمدن داشته باشند میکشد. «اعوذ بالله»  را هم همیشه « اعوذ بی لله»  میگوید و«بی» را چنان واضح  ادا میکند که برای شنونده هیچ شک وشبهه ای در «بی لله» بودن«با لله» باقی نمیگذارد.

به اینجای آیه که میرسد «حجی محندعلی» سریع  سرش را از روی قرآن بلند میکند،نگاهی به«حجی»می اندازد،«حجی»با «حجی صادق» آهسته دارد صحبت میکند و حواسش به قرآن خواندن «حجی محندحسن» نیست. نگاهی به بقیه می اندازد،بقیه هم گویا از گرفتن غلط غافل شده اند.فی الفور همانجور که سرش توی قرآن است خودش وارد معرکه میشود و میگوید:

-للذین یولونَ من نسائِهم

«حجی محندحسن» که تا وسط آیه را رفته ساکت میشود.دوباره به کلمه ی مورد مناقشه نگاه میکند.سرش را از روی قرآنش که روی یک لوح به رنگ قهوه ای سوخته است برمیدارد.قرآن قدیمی قطوری دارد که همیشه داخل «پُشِ»{۱} سفید نه چندان تمیز با گلهای ریز قرمز  میگذاردش. زیر چشمی واز روی عینک نگاه نه چندان دوستانه ای به«حجی محندعلی» می اندازد.قرآنش را از روی لوح بر میدارد و به چشم نزدیک میکند.دو سه بار کلمه را بالا و پائین میکند و میگوید:

-نخیر حج آقا یوَّلونَ یه

حجی محندعلی دوباره به قرآنش نگاه میکند و میگوید:

-خُب متُوجی روِن حج آقای قربانی.یولونَ یه.تشدید ندره{۲}

«حجی محندحسن» کوتاه بیا نیست.میگوید:

-نه یوَّلونه یه عمو.تشدیدِ اوقذر سه شَخَلِ دروش بگذیشتَ چینَو شما نِمِ بی نِنش.اینه اینه تشدید بزی کلونی دزی رویَ.از خادُم کی بدَر نمیَرُم عمو{۳}

قضیه حساس شده است.مسجد ساکت شده و همه در انتظارند که ببینند بلاخره این تشدید وجود دارد یا نه. فعلا مهمترین مسئله بودن یا نبودن تشدید است.«حجی محندعلی» که میفهمد حریف «حجی محندحسن» نیست کوتاه می آید وچیزی نمیگوید.کار که به اینجا میکشد«حجی»که با «حجی صادق» مشغول صحبت است وخط را گم کرده  سریع قرآن را به دست میگیرد و میگوید:

-خط دکُجِیَ؟{۴}

«حجی اسمعیل» آخوند مسجد است.هم روضه میخواند و هم وقتی کسی قرآن میخواند غلطهایش را غالبا «حجی» میگیرد.البته «احمد» هم کم کم دارد خودش را بعنوان روضه خوان و قرآن خوان  معرفی میکند.به همین خاطر بعضی وقتها مسئولیت تصحیح غلطها می افتد به دوشش .گاهی هم که موقع روضه خوانی میشود وبرقها را خاموش میکنند گریزی  به صحرای کربلا  میزند دوسه قطره اشک از چشم زنها که پشت پرده نشسته اند میگیرد.اما «احمد» هنوز آنقدر پایه های مقامش محکم نشده که بتواند غلطهای بزرگترها و قدیمیها ی مسجد که هرکدامشان عمریست قران خوان و «میلا» هستند بگیرد آنهم غلطی در حد یک تشدید ناقابل.اینجاست که طی یک قرار نانوشته قدیمیها همدیگر را کنترل میکنند تا از زیر بار تشدیدی ،سکونی ،زیری، زبری،«پُشی» چیزی در نروند.حجی بعد از دیدن کلمه میگوید:

-یُولونه دروستَ

احمد هم جرات پیدا میکند و میگوید:

-بله حج آقای قربانی یولونه  دروسته.تشدید ندره.

چند نفر دیگر هم تصدیق میکنند که باید بی تشدید خوانده شود.«حجی محندحسن» دوباره قرآنش را از روی لوح برمیدارد و می آورد تا یک وجبی چشمهایش.خیره میشود به قرآن و میگوید:

-د قرعوی مو تشدید بگذیشته اینه نگاه کنن حج آقای صادقی{۵}

و قرآنش را به سمت«حجی صادقی» که کنارش نشسته میگیرد .حجی صادقی به دقت نگاه میکند و با همان لحن شوخ و خنده ی دلچسبش میگوید:

-اَهَ ایخا تشدید نیه حجی محندحسن  ای همزییه دروش.تو هُم دگه پاک کُر رفتَیی.{۶}

و میخندد مثل همیشه پرحجم و دلچسب جوری که اصلا به آدم بر نمیخورد.«حجی صادق» هر وقت میخندد تمام بدنش تکان میخورد انگار تمام اعضایش میخندند.حجی محندحسن ابرو بالا می اندازد.همانجور که قرآنش را روی لوح میگذارد با صدای نه چندان بلند میگوید:

-نمدونم عمو موخا ایر تشدید مبینُم{۷}

و شروع میکند به خواندن ادامه ی قرآن.مشخص است که دیگر تمایلی به خواندن ندارد.از چهچهه زدن هم خبری نیست. قشقرقی که سر یک تشدید ناقابل راه افتاد ذوق حجی محندحسن را کور کرد.دو سه آیه ی دیگر میخواند و صدق الله را میگوید.«حجی »رو به حجی محندحسن کرده ومیگوید:

-چوچنی کمه بخوندن؟بخنن حج آقای قربانی بخنن.دو رو دگه بخَنِن.هنوز یک عالم دگه از جوزب بموندَ{۸}

حجی محندحسن همانجور که عینکش را از روی چشم برمیدارد میگوید:

-نخیر حج آقا بسه دگه.بقیه هم هستن مخَنَن. ما پیر عَپلوتا دگه  از ای بِشتَر صلاح نیه بخَنِم.جره جهیلا هستن مخنَن{۹}

چند نفر دیگر هم برای اینکه از دل حجی محندحسن در بیاورند  اصرار میکنند  باز هم بخواند اما بیفایده است.حجی محندحسن تصمیمش را گرفته.مثل همیشه با یک مثل قضیه را خاتمه میدهد و میگوید:

-قرعان خوندَنی ما عمو حوکمی تیَمومر دره که وقتی اُو نیه واجیب مره،وقتی اُو هست کی اَدم تیموم نمیگیره .ماشا الله جره جَهیلا هستن شماها هستن هم صداته بهترَ هم بهتر مخَنِن.شماها حوکمی اُور درِن، دگه خوندن ماها بِ ثمرَ.{۱۱}

اصرار بی فایده است.حجی محندحسن امشب دیگر سر خواندن ندارد.نوبت حجی صادقی است.حجی صادق که اعوذ بالله را میگوید حجی محندحسن از گوشه ی چشم نگاهی به حجی محندعلی می اندازد که گوشه ی بالای مسجد نشسته.احتمالا دارد حساب و کتاب میکند که کی نوبت حجی محندعلی میشود…

ادامه دارد………………………………………………………………………………………………..

۱-اینجا به معنای جلد است و چند خط پایینتر به معنای ضمه(_ُ)

۲-خوب متوجه بشین حاج اقای قربانی ،یولونه است.تشدید نداره

۳-نه یوّلونه است عمو.تشدید اندازه ی سه شاخه (سه شخل: وسیله است آهنی با چهار شاخ اهنی سی تا ۴۰ سانتی که برای خرمن کوبی وریختن گندم داخل خرمن کوب استفاده میشود) روش گذاشته چطور شما نمی بینینش.اینا اینا تشدید به این بزرگی این رویه.از خودم که در نمیارم عمو

۴-خط کجاست؟

۵-توی قرآن من تشدید گذاشته.اینا نگاه کنین حاج اقای صادقی

۶-اینکه تشدید نیست حاجی محمد حسن این همزه ی روش.تو هم دیگه پاک کور شدی

۷-نمدونم عمو.من که اینو تشدید میبینم

۸-چرا اینقدر کم خوندین؟بخوننین حاج اقای قربانی بخونین.دو صفحه دیگه بخونین.هنوز یک عالمه دیگه از جزء مونده

۹-نخیر حاج آقا بسه دیگه.بقیه هم هستند میخونن.ما پیر و پاتالها دیگه بیشتر از این صلاح نیست بخونیم.جوونا و جره ها هستن میخونن

۱۰-قران خوندن ما عمو حکم تیمم رو داره که وقتی اب نیست واجب میشه.وقتی آب هست که ادم تیمم نمیگیره.ماشاالله جره ها هستن شما هستین هم صداتون بهتره هم بهتر میخونین.شماها حکم اب رو دارین.دیگه خوندن ما بی ثمره

درباره نویسنده
از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

23 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. چنار گفت:

    سلام بر جناب زمستان نماز روزه ها قبول باشه .خاطره ی مچیت خیلی قشنگ بود من کلی خندیدم :ZZ: یادش بخیر بیشتر ماه رمضان را برای شبهای مچیت دوست داشتم اذان که می گفتند سریع افطار می کردیم اونوقت پلاستیکی که از قبلا پر خوراکی کرده بودیم بر می داشتیم به مسجد می رفتیم .اقایون مشغول خوندن قران می شدند ما بچه ها هم دور هم می نشستیم هر کسی خوراکی های خودش رو در می اورد و مشغول خوردن می شدیم اگه یکی از بچه ها چیز نوبری داشت بقیه دورش رو می گرفتند مو رم یک کمه ده اون هم بیچاره مجبور بود به همه بده واخرش هم برای خودش هیچی نمی موند وتا اخر که اقایون قران می خوندند ما با خوراکی هامون درگیر بودیم با صدای یکی از خانمها به خودمون میامدیم که می گفت بچا ورخزن برن کی مچیت ورشکس . فردا شب وشبهای دیگه رو هم به همین منوال سپری می کردیم یادش بخیر

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      سلام بر حضرت چنار.عبادات شما هم قبول وممنون

  2. مثل تلویزیون که توی ماه رمضان سریالهای مناسبتی پخش میکنه شما هم داستان مناسبتی
    گذاشتی و ادامه مینی بوس را گذاشتی برای بعد از ماه رمضان؟
    خیلی خوب نوشتی .یاد پدر بزرگم(حجی) افتادم .خدا رحمتش کند .
    خسته نباشی. :SS: :gol:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      اره دیگه.البته یه دلیل دیگه هم داشت.یه قسمت دیگه از مینی بوس رو نوشتم اما دیدم اصلا مناسب ماه رمضون نیست و ممکن قبل از افطار خونده بشه و روزه ی روزه داران رو به دلایلی باطل کنم بنابراین جهت احتراز از الوده شدن به گناه فعلا با سریال مچیت در خدمت هستم.

  3. گفت:

    سلام بر جناب زمستان خسته نباشید نماز روزه هاتان قبول من هم مثل چنار عزیز یاد دوران کودکی افتادم شبهای ماه مبارک به مسجد میرفتیم ولی طرف ما یعنی خانمها فقط به قران خواندن گوش میکردند ولی از گوش کردن خبری نبود مسجد میشد حمام زنانه مگر تک و توکی از پیر زنها به قران گوش میدادند و با خود زمز مه میکردند ما هم مثل جناب چنار مشعول خوراکی خوردن بودیم که ناگهان پرده بالا میرفت و شیخ عباس علی همان شباس علی با ان لحن تندش می امد و ما رو دعوا میکرد همیشه تیکه کلامش این بود خدا نگه مرگ رون پیر ماراته همون پدر ومادر به مچیت کی نمین شمار از سر خادشه وا منن یادش بخیر حالا اون زمان گذشت :TT:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      سلام بر حضرت سپهری.اخ اگه من توی اون مسجد امام بودم با اون همه سوژه برای نوشتن چها که نمیشد کرد.دو جلد رمان قطور فقط از یک ماه رمضونش میشد نوشت.
      متشکرم

  4. اینار از کوجه تیار منی عموووووووووو! از چیشه چنو رفتیی، از بس د مسچیت متوجی اینا مرفته یی! :VV:

    من بیشتر یاد ماه رمضون پارسال افتادم ، وقتی تازه داستان نوشتن توی حیتا رو شروع کرده بودی، اون زمان هم داستان مسچیت بود، اما توصیفات اون متن نسبت به این بار کمی بیشتر بود.

    جالبه که گاهی یک تشدید ساده میتونه دستمایه یک داستان ۱۰۰ خطی بشه.

    من اون زمانی که ده بودیم سنم قد نمیداد به این چیزا، ولی این کل کل بین پیرمردهای مجلس منو یاد جلسه “رودمعجنی های مقیم تربت ” خودمون انداخت جایی که حاجی خورشیدی ملای جلسه ما هم گاهی سر یک زیر و زبر تا یک ربعی بحث میکرد و طرف مقابل هم هیچ رقمه زیر بار نمیرفت.


    منده نبشی هووو
    بی صبرانه منتظر انتقام حجی محندحسن از حجی محندعلی هستیم! :YY:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      الهی من فدات فدای اون چشات….صلوات بفرست
      اینو مدیر برات گفتم به خاطر تغییرات فوق العاده ای که توی حیتا دادی و شبانه روز داری زحمت میکشی.کیه که قدر توررو بدونه
      دمت گرم خوب یادته.البته اون مسجد مال شب قدر بود فقط اسمش بود قران وقدر وقییم پیدا.مطالب این سری مال شبای عادی ماه رمضونه
      میومت مدیر اقذر یک خرجولَ یه

  5. ۱-به به .
    به به .
    خوشم اومد باباکلوم بین همه باباکلوهاتون سر بوده. چنان ابهتی داشته که نگو و نپرس. خودش رو وارد هر دعوایی هم نمیکرده. فراجناحی بوده. فقط مواقعی که کار بالا میگرفته یه نیم نگاهی میکرده و با گوشه چشمی مشکل رو حل میکرده.واقعا که باباکلوم مثل خودم بوده. ( البته شایدم من مثل اون بودم.) خدا رحمتش کنه.
    2- میخواستم یک شوخی کنم اما ترسیدم شاید ناراحت بشی ولی بعد به خودم گفتم من و تو که کاملا همو میشناسیم و اصلا از هم ناراحت نمیشیم اما آخرشم به این نتیجه رسیدم نگم . میخواستم بگم مثل آن مخلوق خدا که به گله گوسفندا حمله میکنه و همه رو تیکه پاره میکنه و اهل خوردن هیچکدومشونم نیست تو هم به تموم موضوعات رودمعجن حمله میکنی و زخمی شون میکنی و می ری سراغ بعدی: داستان های مدرسه / داستان مینی بوس / اتوبوس / تاکسی درایور/ اصطلاحات رودمعجنی بر طبق حروف الفبا / معرفی حیوانات رودمعجن و…….
    مرد حسابی بسه دیگه خجالت بکش. قبلی ها رو تموم کن بعد برو سراغ یکی دیگه
    3- اما در مورد مطلب واقعا باید بگم خیلی پخته و خوب پرداخته شده بود. مایه های طنزش خیلی خوب بود و فضا رو راحت میتونست برای آدم ترسیم کنه. اغراقش کمتر شده بود و واقع گراییش بیشتر. میزان توصیفات و دیالوگ ها نسبتشون خیلی از داستان های قبل متعادل تر و میزون تر شده بود. جمله حجی محندسن رو هم هر کس میخواد بیشتر لذت ببره با لحن خودش بخونه.مثلا اون قسمت عمو رو بکشه بصورت عمووووو
    جمله آخر هم خیلی تمیز در اومده و آدم رو میبره توی تعلیق که جلسه بعد انتقامی در کاره یا نه. باید متوجی حجی محندسن باشیم .

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      اولا تور مگه بگیر نیرم.ایقذر ور بغلات زنم کی سیاه روی ثانیا من کدوم موضوع رو زخمی کردم؟کشف الاصطلاحات که کماکان ادامه داره فقط وقت نشده بنویسم مینی بوسم که گفتم چون باز این دو قسمتش مناسب ماه رمضون نبود از گذاشتنش منصرف شدم وگرنه نوشتمش و اماده است انشا الله بعد ماه رمضون.بقیه ی موضوعا هم تا جایی که تونستم به سر انجام رسوندمشون
      سپاسگزارم منصفِ جانم

  6. ناشناس گفت:

    جانا سخن از زیان ما می گویی( این جمله برای منصف بود )
    حرف دل مارو گفتی برار . چو ای زمیستو ایقذر ورمپره. خاب عمو یک داستانر تموم کو . بفهمم چیگر رفت بعد یک دگیه شروع کو
    از شوخی بگذریم . خیلی جالب بود . دست مریزاد جناب زمستان . یاد بچگیهایمان افتادیم .
    خداقوت هوووووووو

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      باور کنین اگه مینی بوس رو مینوشتم ماه رمضونی کلمو میکنیدن.گرم گو بو عمو.ولی بعد ماه رمضون دوباره مینی بوس با انقلاباتش میاد
      خدا نگهدار هووووو

  7. اقا ببخشن ای ناشناس مو بیم .
    نمدنم چو تازگیا سیستم ایجوری رفته . قبلنا یکبار که با اسم خودم نظر میدادم دوباره هروقت دگه وارد می رفت ایسمم دبالا نوشته بو . اما جدیدا هچ ایسمه نیه . مو هم فرموش منم بنویسم و ناشناس ثبت مره

  8. من سنم به اون روزها قد نمی ده و هیچ ماه رمضونی رو هم تو ده نبودم ولی جمله ها و توصیف ها برام خیلی آشنایه و خیلی راحت درکش میکنم مثلا این جمله
    “حجی محندحسن ابرو بالا می اندازد.همانجور که قرآنش را روی لوح میگذارد با صدای نه چندان بلند میگوید:

    -نمدونم عمو موخا ایر تشدید مبینُم

    و شروع میکند به خواندن ادامه ی قرآن”
    کلا همینطوریه هر وقت پیرمردهاو پیرزن های ده توی یه موضوعی میفهمن که اشتباه کردن سریع یه جمله رو آهسته میگن و کارشون رو ادامه میدن.
    خیله خوب بو
    خدا قوت هووووووووو :gol:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      الهی بمیرم که سنت قد نمیده.نیست هنوز ۶ ساله ته اینه که اون موقعا اصلا یادت نیست.وخ عمو وخه اوقذر کلاغه عمر دری واز ورمیگی«سنم به اون روزا قد نمیده».مزاح رو جدی نگیری اوقات تلخی کنی خدی مو
      خدا نگهدار این العمو هوووو

  9. اشنا گفت:

    سلام جناب زمستان.باز مثل همیشه گل کاشتی .به کوری چشم بقیه سعی کن داستان مسجد دقیقا اخر رمضان تموم بشه. :SS: :U:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      چه عجب یکی هم از ما طرفداری کرد.ممنونم حضرت اشنا و سعی میکنم این یکی رو سر وقت تموم کنم

  10. سلام به زمستان گرامی
    قلم زیبای شما مثل همیشه زیبا و مسحورکننده است، امیدوارم تو امر نویسندگی پیگیر و پویا باشین و اون رو به صورت حرفه ای ادامه بدین، مطمئنا به لطف خداوند موفق خواهید شد.
    داستان “مچیت” به خوبی بخشی از اتفاقات جهانشمول در غالب جلسه های قرآن در روستاها رو به تصویر میکشه، در این جلسات عده ای از شرکت کنندگان در مراسم ختم قرآن که تسلط کافی هم به قرائت اون ندارند به هیچ وجه قبول نمیکنند که اشتباه میکنند :MM: ، در این شرایط تنها راه حل سکوته :X: و اینکه دفعه بعد در این جلسات شرکت نکنی :VV: و خودت تنهایی قرآن بخونی.
    راستی حجی محند علی همون فامیل ماس؟ یایه فقط شباهت اسمیه؟
    خسته نباشین، کامیاب و سربلند باشین :gol:

    1. علی نجفی علی نجفی گفت:

      اسلام علیک حضرت علیه خانم بهشتی
      متشکرم از اظهار لطف بی کرانتون
      نه این حجی محندعلی فامیل شما نیست این صرفا یه تشابه اسمیه
      موفق باشید

  11. خب میبینم که کم کم داری وارد مسال ناموسی میشی :YY: شخصیت هایی که توی این داستانت بودن همه واقعی هستن وبه غیر از بابابزرگ من که مرحوم شده بقیشون زنده هستن وخدا همشون رو زنده نگه داره که برکت روستا همین هان وبا رفتن یکیشون انگار یکی از حلقه های زنجیر روستا کم میشه . چون داستان مربوط به همون حده اوو بود به من بیشتر چسبید چون هم فضارو میشناختم وباهش عجیبن بودم وهم شخصیت ها برام همگی اشنا هستن پس ادم میتونه تصور کنه ولذت بیشتری ببره.البته با خوندن داستانت یاد بابابزرگم افتادم ویک لحظه واقعا دلم براش تنگ شد اخه من خودم به شخصه قران خوندنمو مدیونش هستم ویادمه با چه صبوری به من یاد میداد نحوه درست خوندن قران رو :R: خدا رحمتش کنه جاش خیلی خالیه مخصوصا تو این ایام که هرسال مشهد بودن. از این نوشته تو استفاده کنیم واز همین جا یک فاتحه نثار روح اون وهمه رفتگان بکنیم. :gol: :TT:

    1. زمستان گفت:

      چه نظر لطیفی دادی.
      خدا رحمت کنه همشونو

  12. زمستون عزیز خداقوت نماز وروزه قبول تیترت با کلمه مچیت یک خاطره را بیادم انداخت که ذکرش خالی از لطف نیست .
    روزی روزگاری ازقضای اتفاق گزارم به شهر سنپترز بورگ یا همان لنینگراد قدیم افتاد وتا قطب شمال چند قدمی فاصله بیش نبود من روستایی یک لا قبا که یادم رفته بود کجا هستم وبه تصور اینکه اونجا روز مجنه با عادت محلی مان برای ادای نماز مغرب وعشا به اتفاق عیال در پی یافتن مسجد در امدم چون شنیده بودم که در ان شهریک مسجد قدیمی است بسیار پرس وجو کردیم وکمتر توفیق یافتیم چه انکه مردم ان سامان بجز زبان خودشان کمتر به زبانهای بین المللی مانند انگلیسی وفرانسه اشنا بودند واز هرکس میپرسیدیم مسجد کجا است یا منظور من
    را نمی فهمید ویا اینکه نشانی میداد که ما را بیشتر سردر گم میکرد گرچه تیر ماه بود وفصل گرما لیکن هوا سرد بود وادم دلش میخواست بر افتاب خودش را گرم کند بلاخره خسته وکوفته ونا امید بر افتاب نشستیم تا کمی گرم شویم وقصد باز گشت به هتل را داشتیم که یک زن مسن زنبیل بدست با یک مرد جوان تر ازوی به ما نزدیک شدند وبزبان خودشان یک چیزی از ما پرسیدند که ما نفهمیدیم در این لحظه من با ایما واشاره گفتم جایی که نماز میخوانند کجا است ابتدا نفهمیدند وبراه خود ادامه دادند چند قدمی که ردشدندزن بر گشت وکمی فکر کرد وگفت هی هی هی مجیت من بلا فاصله سر تکان دادم وگفتم هی مچیت مچیت مچیت انگاه هردو نفر با ما امدند ودر خیابان بعدی ساختمان مسجد را نشان دادند که گویی دنیا را به ما دادن من هم بعنوان سپاس مشتی پسته به انان تعارف کردم و به شتاب به مسجد امدیم لیکن متاسفانه در مسجد بسته بود افتاب هم تقریبا داشت غروب میکرد ومن امدم در زدم جوانکی امد ازدر حیات مسجد در راباز کرد وبا اشاره گفت چی میخای من با انگلیسی دست وپا شکسته با وی با احتیاط گفتم برای نماز امدیم چرا در مسجد بسته است جوانک نگاهی چون نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد وگفت بابام جان نماز مغرب وعشا را ۸ ساعت پیش خواندن ورفتن میدونی الان ساعت چنده به ساعتم نگاه کردم ساعت یک بعد از نیمه شب بود ونمار ما هم از دست رفته بود معذرت از پر چانگی.

  13. اشنا گفت:

    سلام.حالت خوبه چغارزنبیل.من متوجه نشدم این داستان بود یا حقیقت.اگرداستان بود جالب بوداگرحقیقت بوداولا چطور بدو ورود لیدر به شما برای نماز چیزی نگفت؟ثانیاخوشبحالت که لنینگرادو دیدی :soot: