دو روز مانده به پایان جهان

کوچک بود و دنیایش تاریک.هیچ خورشیدی نداشت.نه آسمان می خواست ،نه بی تاب کوه و درخت و دریابود.چشم هایش بسته ،دست هایش گره کرده،در خود خزیده بود.خون می خورد و جنینی ِخود را پاس میداشت.بزرگ تر شد و دیگر آن جهان کوچک را تاب نیاورد.نفس می خواست و آسمان و نوازش و لبخند.شیرش دادند،زیرا آن که آسمان و لبخند و نوازش را می فهمد، هرگز خون نخواهد خورد .

 هر جاده ای ،بانگی ست که آدمی را به خود می خواند؛پس راه ها صدایش زدند و او راهی شد؛و آن که در راه است ،مرغ هوا و ماهی دریا خود را نثارش می کند.درخت هر چه به بار می آورد و خاک هر چه می رویانَد،به پایش می ریزد.آسمان و زمین می بارند و می جوشند تا تشنگی اش را فرو نشانند و جهان لقمه ای می شود در کام  او تا گامی بردارد.او رفت و رفت و راه ها به انتها رسید. او رفت و رفت و جهان تمام شد.او رفت و رفته رفته ، تنش را جان کرد و جانش را جان ِجان.و از آن پس جاده هایی بود که توش و توانی دیگر می خواست.راه هایی که باید بی پا و بی سر می رفت. بالا رفتن از سربالایی آسمان و گذشتن از پیچ های ملکوت. بسیاری توان بالا رفتن نداشتند زیرا همیشه گرسنه بودند و هرگز لقمه ای از سفره آسمان نخورده بودند.اما او شنیده بود که فرشتگان از دیدار خدا توان می گیرند،آن قدر که میتوانند هفت آسمان را در نوردند .پس گفت:شاید آدمی هم این گونه سیر می شود و دلیر.او بی تنی اش را کنار سفره آسمان نشاند تا بی دهان و بی گلو ،خوردن را بیاموزد.پس به جای آب تشنگی می نوشید و به جای آن که مرغان طعامش شوند،طعم پرواز را چشید و به جای هر میوه ای تنها از بار درخت معرفت خورد.

هزاران سال طول کشید امااو سرانجام دانست که تنها نور خداوند غذای انسان است.

از همین نویسنده ...
نوشته‌های مشابه

دیدگاه‌های حیتانشینان

12 دیدگاه ارسالی !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

  1. سلام چون عجله داشتم یک بار مطلب رو با سرعت خوندم اما نفهمیدم. پس نظرم بمونه تا مطلب رو خوب بخونم و یک چیزایی دستگیرم بشه.

  2. اوحده اوو گفت:

    مطلب پر مغز وسنگینی بود که خوندش نیاز به تامل بیشتری داره وشاید به قول منصف با یک بار خوندن وسرسری بودن نشه به عمق مطلب پی برد.منم خودم با دقت بیشتری خوندم و لذت بردم یک جورایی منو یاده داستان سی مرغ انداخت وفکر کنم بی شباهت به اون نباشه چون در همون داستان هم نهایت وغیات رسیدن به قله قاف بود واینجا هم نهایت رسیدن به همون معرفت حقیقی .البته مطالب به نظرم یک خورده سبک تر باشه تا همه بتونن (منظورم از همه خودمه ها) ازش استفاده ببرن به نظرم بهتره البته نمیدونم این الان انتقاده یا نه ولی حس کردم یک خورده مطلب برای سایتی که از همه نوع قشری میان ومیخونن وقراره نظری هم بدن سنگین باشه ولی مطلب برا من جالب بود ممنون :gol:

  3. خزان گفت:

    به نظر من متن دلچسبی بود.با نظر اوحد اوو هم موافقم منو یاد سیمرغ انداخت!شاید یکم سنگین بود ولی جزء همون مطالب تلنگری(خونجولوکیه)دیگه!اگه اسم گروهتونو که اگه اشتباه نکنم با تفنگدار هستی ثبت کنین خیلی خوب میشه!منم هستم اگه رام میدین

  4. پدر گفت:

    آن که آسمان و لبخند و نوازش را می فهمد، هرگز خون نخواهد خورد
    عید همه ی رودمعجنیای گل مباااااااااااااااااااااااارک :gol: :gol: :gol: :S:

  5. گفت:

    سلام بر سپیدار عزیز این مطلب هم مثل مطلبهای دیگه ات واقعا عالی بود خسته نباشید :SS: :gol:

  6. سلام به سپیدار با نظر دوستان موافقم مطلب سنگینی بود .ولی نمیدونم چرا با خوندنش یاد معنی آیه که از دعای عرفه است افتادم
    پروردگارا سرنوشت مرا خیر بنویس تقریری مبارک تا هرچه را تو دیر میخواهی زود نخواهم و هرچه را تو زود میخواهی دیر نخواهم

  7. سلام بر سپیدار عزیز
    متن خیلی زیبایی بود و من که به خاطر مشغله ی زیاد اومده بوده بودم فقط یه نیگاه به مطالب بندازم نتونستم بدون بیان دیدگاهم حیتا رو ترک کنم، باید بگم واقعا از مطلبتون لذت بردم، با خوندن بعضی جاهاش مثل “بسیاری توان بالا رفتن نداشتند زیرا همیشه گرسنه بودند و هرگز لقمه ای از سفره آسمان نخورده بودند.اما او شنیده بود که فرشتگان از دیدار خدا توان می گیرند،آن قدر که میتوانند هفت آسمان را در نوردند ” به یاد داستان زیبای “جاناتان مرغ دریایی “افتادم. آرزو میکنم همه بتونیم مثل جاناتان طعم پرواز به فراسوی مادیات رو بچشیم. :gol:

  8. من خوندم، ولی یه کم طول میکشه تا تحلیل کنم! در بار اول میتونم بگم خیلی قشنگ بود، و هر جملش هزار درس داشت برای آموختن

  9. زمستان گفت:

    “پس به جای اب تشنگی مینوشید” مولوی میگه:
    “اب کم جو تشنگی اور به دست
    تا بریزد ابت از بالا و پست
    “ای فرزند ادم عوض انکه در پی اب باشی تا تشنگی فرونشانی همت خویش در پی یافتن تشنگی مصروف دار،چون بیابیش آنگاه از زمین و اسمان آب نازل میشود.محمد را بنگر به حرا نرفت مگر برای یافتن تشنگی و چون یافتش سیراب شد”
    مطلب”خنجلوکانه”ی عالی بود حضرت سپیدار.خدا قوت
    در ضمن عید همه ی برو بچه های حیتا هم مبارک :gol:

  10. سلام سپیدار عزیز
    برای من که خیلی جالب بود وقتی به قسمت جنینش رسیدم ییهو تمام مراحل تکامل جنین از جلوی چشمم رد شد و یاد عظمت خدا افتادم و در ادامه مطلبت رو که خوندم بیشتر عظمتش برام نمایان شد
    مطلبت واقعا تامل برانگیز بود و عالی :SS:

  11. متن زیبایی بود. البته به اندازه متنهای قبلی فهمش آسون نبود و نیاز به چند بار خوندن داشت تا برداشت لازم رو ازش بکنی عکست هم خیلی باحال بود زلال زلال. :gol: :gol: :gol:

  12. سلام بر همه دوستان عزیز حیتایی.
    از اینکه نظرتون را در مورد مطلب نوشتید ممنونم.
    چند نفر از دوستان گفتند که متن سنگین بود.البته فکر میکنم اشکالی نداره گاهی اوقات مطلبی را با دقت و تأمل بیشتری بخونیم یا حتی بیشتر از یک بار تا متوجه مفهوم اون بشیم.