…پشتش سنگین بود و جاده های دنیا طولانی، می دانست که همیشه جز اندکی از بسیار را نخواهد رفت.
آهسته آهسته می خزید ،دشوار و کند ؛و دورها همیشه دور بود.
لاک پشت تقدیرش را دوست نمی داشت و آن را چون اجباری بر دوش می کشید.
پرنده ای در آسمان پر زد،سبک؛و لاک پشت رو به خدا کرد و گفت :این عدل نیست،این عدل نیست.
کاش پشتم را این همه سنگین نمی کردی ،من هیچ گاه نمیرسم،هیچ گاه.
و در لاک سنگی خود خزید،به نیت ناامیدی.
خدا لاک پشت را از روی زمین بلند کرد.زمین را نشانش داد.کره ای کوچک بود.
و گفت :نگاه کن، ابتدا و انتها ندارد.هیچ کس نمی رسد!
چون رسیدنی در کار نیست.فقط رفتن است .حتی اگر اندکی.
و هر بار که می روی، رسیده ای.
و باور کن آنچه بر دوش توست،تنها لاکی سنگین نیست،
تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی،پاره ای از مرا.
خدا لاک پشت رابر زمین گذاشت…
دیگر نه بارش چندان سنگین بود و نه راهها چندان دور.
لاک پشت به راه افتاد ورفت،حتی اگر اندکی؛
و پاره ای از« او» را با عشق بر دوش می کشید.




ساحل آرام گفت : گر چه بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج فرو رفته ای تیز خرامید و گفت
هستم اگر می روم گر نروم نیستم.
خیلی وقت پیش این شعر رو خوندم یادم نیست درست نوشتم یا نه ولی چون دیدم ارتباطی معنایی با متن داره نوشتمش.
چه عجب یه بار این گروه خنجلوک عکسش با متنش همخوانی داشت.
خنجلوکتون مبارک.
“چون رسیدنی در کار نیست،فقط رفتن است حتی اگر اندکی.”
حسرت نخورم به حال ان مرداب
کارآم میان دشت خفته است
دریایم و نیست باکم از طوفان
دریا همه عمر خوابش اشفته است
این اشفتگی خواب به گمانم یک تعبیری از رفتنه.بمونی میگندی مثل مرداب.
احسنت جناب سپیدار.عالی بود
@منصف
ممنون جناب منصف.شعر جالبی بود.
اما کم لطفی کردید.من همیشه سعی کردم عکس و متن همخوانی داشته باشه.نمیدونم منظور شما کدوم مطلب بوده؟
@زمستان
ممنون جناب زمستان.تعبیر زیبایی بود.
ممنون جناب سپیدار.مطلب جالبی بود مخصوصا ازاین جمله زیاد خوشم اومد
“وباور کن آنچه بر دوش توست،تنها لاکی سنگین نیست،
تو پاره ای از هستی را بر دوش می کشی،پاره ای از مرا”
@ناشناس
ممنون از لطفتون جناب ناشناس.
و هر بار که می روی، رسیده ای.
حالا که مشاعره اس ، ما هم یه چیزی گفته باشیم:
موجیم و وصل ما ، از خود بریدن است
ساحل بهانه ای است ، رفتن رسیدن است
پر می کشیم و بال ، بر پرده خیال
اعجاز ذوق ما ، در پر کشیدن است
ما هیچ نیستیم جز سایه ای ز خویش
آیین آئینه ، خود را ندیدن است
به یاد قیصر ، که خیلی زود رفت، مثل خسرو. :R:
———————-
همیشه مطالبتون عالیه و مزیت دومش هم اینه که برای من تازه یه.
اندر احوالات عکس هم بگم که نگاه رو به بالای لاکپشت خیلی به حس خوندن متن کمک میکنه.
اما توصیه میکنم که عکساتون رو در ادامه مطلب بذارین ، یا حداقل سایزشو کوچکتر کنین ، چون برای کسانی که اینترنتشون سرعت پایینه باعث میشه ۱۰-۲۰ ثانیه ای به باز شدن سایت اضافه بشه.
سلام سپیدار عزیز. خیلی خیلی قشنگ بود.
@محمد امیدوار
من خیلی به شعر و مشاعره علاقه دارم .خیلی جالب شد که شما و زمستان و منصف شعری متناسب با مطلب نوشتید.
در مورد توصیه هم حتما انجام میدم .ممنون از راهنماییتون.
اشتباه از من بود . من یک بار دیگه مطالب مربوط به شما رو چک کردم . دیدم تمام عکس ها دقیقا مرتبط به مطالب بود. بدینوسیله پوزش خواهم.
واقعا مطلب قشنگ و قابل تاملی بود ولی من اصلا مثل بقیه دوستان نیستم طبع شاعریم صفره ولی از مطلبت لذت بردم.
بسیار عالی سپیدار عزیز. یاد داستان لاکپشت و اردکها یا لک لک ها یا… دوره دبستان افتادم که لاکپشت دلش خواست پرواز کنه و به آسمون رفت ولی از اون بالا افتاد پایین ولی یادم نیست برای چی افتاد؟ مطالبت باعث آرامش میشه. دست مریزاد :SS: :gol: :gol:
@یاس
ممنون یاس عزیز.من هم طبع شاعری ندارم فقط از خوندن شعر لذت می برم.
@پاییزان
آره درست گفتی اون لاک پشت هم یک جورایی تقدیرش را قبول نداشت.اما عاقبت متفاوتی داشتند.اون لاک پشت بی موقع دهانش را باز کرد و…اما این لاک پشت به یک باور رسید وتقدیرش را پذیرفت.
ممنون :gol: