سکانس هشتم(داخلی-میون ماشین-صوحب افتو ور نِ امیه)
هنوز افتاب نزده.انگار خورشید بین امدن و نیامدن مردد مانده.استخاره میکند لابد.خورشید خانم دو دل است که بیاید یا
نیاید.شاید هم ناز میکند.ده روشن روشن است.لحظه ای دیگر اولین پرتوهای خورشید که طلائیه دارن سپاه آفتابند
“سر خَش”را رنگ زرد بی حالی میزنند وکم کم خورشید خانم هم سر و کله اش از کوههای سمت”شغال اباد” مثل
امیر لشگر پیدا میشود و با سپاهیانش کل ده را مسخر میکند.
د اوحد جیکید.
مادر هنوز نیامده.چپیده ام روی صندلی کنار پنجره و زن تنومند با ان هیکلش قسمت اعظم دو تا صندلی را از آن خود
کرده وگمانم اگر گاهی”جول و پولی” نکنم من را کلا فراموش کند و مثل پوستر بچسباندم به دیواره ی مینی بوس.زن
تنومند سخت مشغول صحبت کردن با اهالی مینی بوس است.از این زنهایی است که از همه چیز سر در می آورد و
درباره ی هر موضوعی میتواند یک منبر مفصل کارشناسی شده برای آدم برود.به قول زنهای ده”خَلَی زنو”است.زن
تنومند با زن صندلی روبرویی که یک بچه ی کوچک یک یک و نیم ساله بغلش هست صحبت میکند
زن تنومند:بنِش بری ب دکتر ایگ وقته
زن بچه به بغل:چو حجیه؟
زن تنومند:خدایا روی دکترار نبینُم.ا ای دکترای حالا اوقذر گوِ چیزه حلیشه نِمرَ
زن بچه به بغل:نه حجیه، ای دکتُر دانایِیَه.پارسالم کی نو ب دنیا امیه بو همیجوری رَف ببوردُمش ب جوی همی
دکتُر.یک سوزنش زَ و دوتِ شوربتش دا.دو سه رُز تَو کیر بَعشش خُب رَف
زن تنومند:بِبَرش ب جوی زن حجی مراد.دوا علفیت مته ور آنِ خوب مره.
زن تنومند کمی مکث میکند گویا از گفته اش پشیمان شده.بلافاصله اضافه میکند:
زن تنومند: عصلا خادُم ورمگُم چیگر کو.یک کَمه ترنجبین خدی پوره ی سر سیخ تروش و علف مخلصَن بجوشُ د
حلقش رِز ور دو رُز خوب مرَ. ای دکترای ورتختُفتیه معلوم نیه چی نجیستی کثَفتییه د مون ای قرص و شوربتا منن.از
هم وقتی ای قُرص و شوربتا ب دُو اَمیه مردوم پاک دِوَنه رُفتَن.
زن بچه به بغل:حالا کی مرُم ببینم چیگر مرَه
زن تنومند:اِ ما بچامِر ب همی علفای تَی باغا و رو کوها خُب میکردِم.دگَ ای کش فشار نداشتِم.هَمَشِر ورهَم مِزَیم
مِجُشُندِم دحلق بچا مِرِختِم اینه خوب مرفتُن طولفُگُ.حالا چنی آی اسبابا د اَمیه.حَپُ کفسُلُ سوزن.خدایا ور تختفتَ
هَمَش.
زن بچه به بغل میخندد:هُم حجیه بری همو کی خوب مِرَفتَن یک سرَ د سرخاکا دُو دومبلَخ میکردِن د سر قبر بچاتِ
این طعنه آشکارا به زن تنومند بر میخورد.ابرو بالا می اندازد .سر بر میگرداند وزیر لب جوری که فقط خودش بشنود میگوید:
زن تنومند:ایقذر بچتر بِبَر ب دکتُر تا جونی خادت و بچه ات هردوتِ کندَ روَ
زن تنومند تکیه میدهد به صندلی.زنی از لای دو صندلی جلو سرش را میدهد سمت صندلی ما.تا میخواهد حرفش را
بزند چشمش به من می افتد.کمی حرفش رو توی دهن مز مزه میکند.میخواهد منصرف شود از حرف زدن.قد و بالای
من را با چشمهایش دو سه بار خوب ورانداز میکند وقتی مطمئن میشود بچه ام و چشم و گوش بسته با زن تنومند
سر صحبت را باز میکند .آهسته صحبت میکند
زن صندلی جلو:حجیه اُ کاری کی ور گوفتِن کیردم.بنظَرُم جواب دَیَه
زن صندلی جلو آشکارا خوشحال است.برق چشمانش وقت حرف زدن و حتی تن صدایش شادمانیش را فریاد
میزند.زن تنومند نیش خندی به رضایت میزند.گمانم مکالمه ی قبلی بالکل از یادش رفته.سرش را جلو می آورد و او
هم آهسته میگوید:
زن تنومند:چند بار ورگوفتُم ب حرفی مو کو تا زندگیت خُب روَ.حالا ب حرف مو رسیی؟
زن صندلی جلو:دست شما درد نکنه حجیه.کاشکِم زودتر مِ اَمیُم ب جوی شما
زن تنومند:حالا خوبِن خدَی هم؟
زن صندلی جلو:هُم حجیه.چار پنج شَو پِش خدی اُ سلیطه دعوا کیردَ بو.بنظرم بزیَش بو.نیصبی شَو اَمه ب خَنه.د گه
از همونجه ب خنه ی اُ سلیطَ نِرُفتَ
زن تنومند:اونای بدایُم کَی د چایِش رِختی؟
زن صندلی جلو:هفته ی پِش.هموجوری کی شما ورگوفتِن سر صوحب برختُم د چایش.
صدایی از عقب مینی بوس زن تنومند را به خود میخواند.زن مکالمه را نیمه تمام رها میکند .مردی روی صندلی پنج
نفری عقب نشسته. ابروهای کم پشتی دارد و ریش جو گندمیش داد میزند که همین دیروز پیش” زیر الله”اصلاح
شده.کلاهی به رنگ قهوه ای سوخته با لبه ی برگردان سرش گذاشته و کت سورمه ای رنگ و رو رفته ای به تن
دارد.مرد صدای بلندی دارد و با تحکم صحبت میکند.خطابش به زن تنومند است
مرد:یره تو اُ رُز اوِر شو کیرده بیی؟
زن تنومند سعی میکند سرش را برگرداند به سمت عقب ماشین.اما طبق قوانین طبیعت فقط سر جغد است که
میتواند ۳۶۰ درجه بچرخد.سر انسان نهایتا ۹۰ درجه میچرخد که این مورد هم در زن تنومند خانه پرش به ۵۰ درجه
میرسد.زن که این ار در می یابد به زحمت تمام هیکلش را برمیگرداند سمت عقب.در این نقل و انتقال چیزی نمانده
برخی از اعضای زن تنومند آسیبهای جدی به من وارد کنند که سریع خودم را جمع و جور میکنم.زن برمیگردد، تا مرد
را میبیند بی محابا صحبت میکند
زن تنومند:اُه مرگ.د کوجه اُور شوه کیردیُم؟کَی؟
مرد:پِش پرنَ در بزه ی سنگ اُو
زن تنومند:پِش پرنَ د بزه ی سنگ اُو گور تور گَو میکیردُم.مو خدی همی پایام متنُم بیایم ب بزه ی سنگ اُو که واز اُورُم
شوه کنُم؟
مرد:وخ از اینچُ گوم رَو.تو خدی همو پایات ده ودنیار مچرخی.عنه تور نشناختَیُم؟هم خادی لامذهبت بیی که د زِر زیَه
بیی و اُور شوه کیرده بیی.وقتی اَمیُم ب سر تراز پرتَوتر دییُم که د تَی بَزَ میثلی بوز گرِ مِجَستی.پندری نشناختُمِت؟
بعد مرد رو به مرد کناریش میکند و با صدای بلند جوری که زن هم بشنود میگوید:
مرد:اِمرد ای چین جنوَرِ بیَه واز هوو،وابیلا.
زن بر میگردد و زیر لب چنتا لیچار آبدار حواله ی مرد میکند.البته انقدر اهسته که فقط خودش بشنود و دلش خنک
شود..مثل روز روشن است که کار کار خودش بوده ولی زورش به مرد نمیرسد که جوابش را بدهد.شاید هم چون
گناهکار است ترجیح میدهد زیاد داستان را هم نزند.
ادامه دارد…….



طبق سنت دیشدوو اولین نظر رو خودم بدم.شاید این قسمت چون دیالوگاش زیاده خسته کننده باشه.فقط سعیم این بود که نمونه ی گفتگوهایی رو که داخل مینی بوس صورت میگرفت بیارم.این فقط یک نمونه از اون همه غیوه شغلووی داخل مینی بوسه.
بسیار زیبا وقشنگ نوشتی به جواب ندادن به ما می ارزید خندیدم ولی با ای داستان تو فکر کنم مینی بوس پسصباحم از ده بدر نره و بچی او زن بمیره و مردی زن جلوی هوم زنشر طلاق د و بره ب جوی همو سلیطه و زنی تنومندوم یک سر بره تا هموری کلی پیازشر او د و بعد بیایه شاید مینی بوس حرکت کنه ایمشالله ضمنا قرار بو دری قسمت حجی مریم همانند مختار وارد رو فکر کنوم دارو دستی آل زبیر بنگذیشتن
ممنون دیشدوو جان.در مورد جواب دادن که تلفننا توضیح دادم.خودمم متعجبم چرا این مینی بوس هنوز حرکت نمیکنه ولی خوب بدم نیست ملت به کاراشون برسن بعد برن شهر.
احسنت بر شما دیشدوو جان در مورد تاخیر حجی میریم خوب حدس زدی.امان از دست این دار و دسته ی ال زبیر.
طبق معمول قشنگ نوشتی.
فکر کنم حجی مریم هم مثل خورشید بین آمدن و نیامدن مردد مانده.
راستی این دیالوگها را واقعا شنیده بودی یا از خودت درآوردی؟
خسته نباشی :SS:
در مورد دلیل تاخیر حجی مریم به نظر احد اوو و جوابش ارجاع میدم.
فقط خواستم یه نمونه ی کوچیک از حرفایی که توی مینی بوس زده میشد رو بیارم.این حرفها حرفهاییه که طی سالیانی از این اون اینور اونور و از این یکی اون یکی شنیدم نه الزاما یک سر صبحی و توی یک مینی بوس.
ممنونم
سلام بر زمستان گرامی. توی دیالوگهای این سکانس قسمتی که زن تنومند به زن صندلی روبرویی که بچه یک سال و نیم داره زیر لب فحش میده خیلی باحال بود. کلا دیالوگهای این قسمت همشون جالب و طبیعی بودن.راستی نمیشه اسم این زن تنومند رو بگی شاید لازممون بشه یه نسخه بریم پیشش! :VV: کم کم داره به قهرمان قصه ات تبدیل میشه و اگه حجی مریم دیر بجنبه و نیاد جای اون توی کل قصه میگیره. امیدوارم قسمت بعدی سرو کله حجی مریم پیدا شه بیصبرانه منتظر ورودش هستیم. :YY:
سلام بر جناب پائیزان.از بردن اسم این حاج خانم معذورم چون اگه اسمش علنی بشه ممکنه به اسم شیاد و رمال و اینجور برچسبها نهادهای ذیربط براش دردسر درست کنند که صلاح نیست.
سعی میکنم حجی مریم رو زود بیارمش تا از شر این زن تنومند هم خلاص بشیم
ممنونم از توجهت
خب اول یک سلام بهت بوگوم .ای داستانا که توش یکمم لهجه روزمعجنی زیاده البته فقط یکم :YY: خوندنش یکم سخته.بعضی کلمات واقعا دارای ابهام های وحشتانکیه .البته برای مو که نه چون مو کلا مثبت هستوم برای بقیه گفتوم :YY: ولی خب بار اول که موخوانی کلمات رو کلا اشتب موخوندوم مثلا خیر سرمان زورمعجنی هستیم ولی خدایی نوشتاری سخته هم خوندن وهو نوشتنش.ولی به نظره من حجی مریم تا بخواد درو پیکر اون خین پیشو رو ببنده کلی وقت میگیره بالاخره اونجا از خزانه بانک مرکزی هم با ارزش تر بود در اون زمان.ولی ما هم بی صبرانه منتظر ورد پرنسس حجی مریم به قصه هستیم .
علیکم السلام حضرت اوحد اوو.بنده بارها به صورت خفی و جلی همه جا اعلام کرده ام که اگر در کل عالم امکان بشود از یک فرد مثبت که هیچ گونه برداشت کج و معوجی از کلمات ندارد نام برد بدون شک و شبهه ان فرد وجود مبارک و نازنین حضرت عالیست پس در این مورد شما راحت باشید و هیچ گونه ملال و دلهره ای به خود راه ندهید.
متاسفانه وجود غارتگران و طرارانی که به طرفه العینی حاصل عمر یک خانواده را به تاراج میبردند در اطراف و اکناف خنه ی حجی مریم باعث شده بود که حجی مریم بر خلاف میل باطنی در بلینگها را تا جایی که میتواند محکم کند و این امر همانطور که حضرت عالی اشاره فرمودید باعث تاخیر ایشان برای ورود به صحنه ی نمایش میشد.امیدورام در قسمتهای بعدی از حضور با برکت ایشان بهره مند شویم البته اگر طرارن و غارتگران مال و شیرینی و شکلات مردم بگذارند.
ممنون از توجهت اوحد اوو جان.(خیلی بل ادب باهات حرف زدم تعجب نکن از دست در رفت سعی میکنم تکرار نشه)
واز د ای ها گیر واگیر خوبه کی زنی تنومند بتو کاره ندره انگار خدی همهی ادمای ده دعوا جنگ دره ممنون که از بی بی بنده هم یادی کردی خدا الهم بی بی تر بیامورزه
زن تنومند قبلا دعواهاشر خدی مو کیرده نوه ی زن حجی مراد دیگه بمو تا اطلاع ثانوی کاره ندره.در مورد بی بی جناب عالی هم متاسفانه من خیلی شناخت از اون مرحوم نداشتم فقط در حد یک اسم بردن خواستم یادی کنم ازش وگرنه بیشتر ازش مینوشتم.خدا رحمتش کنه
متشکر
همینطور که خودت و بقیه گفتین این قسمت دیالوگ با لهجه ی اصیل زیاد داشت که تو خوندن یه مقدار مشکل پیش میومد!من بیشتر از همه از اون تیکه ی((در این نقل و انتقال چیزی نمانده برخی از اعضای زن تنومند آسیب جدی به من وارد کنند.))لذت بردم.
به نکته ی ظریفی اشاره کردی جناب پونه.اگر اسیبی به من از اعضای علیا مخدره ی تنومند(قچاق) میرسید احتمالا خدابیامرز حج عباس بیاد تمام استخوانها از استخوانه اهیانه گرفته تا زند زیرین بدن اینجانب ر رو جا می انداخت و در یک قزقَن زیفط به مدت سه ماه میخوابیدم تا استخوانها جوش بخوره
متشکرم
سه تا مطلب هست که باید بگم. بزار اول سومیشو بگم که مهمتره:
– این اوایل داستان رو پرو پیمون نگیریی آخر کاری وقتی قهرمان و سوپر استار سینمای رودمعجن ( حجی مریم افشار) وارد داستان بشه زود سر و تهش رو هم بیاری بعد بگی داستان طولانی شد و حوصله نداشتم و وقت نشد و از این جور بهونه هاا بیاری.گفته باشم.
– حالا بزار دومی رو بگم شاید از سومی مهمتر باشه: داستان خوب از کار دراومده و دیالوگ مخصوصا با لهجه رودمعجنی خیلی بهش جلا میده و من تو خوندنشم با مشکل مواجه نشدم فقط باید آدم خودش رو رودمعجنی تصور کنه، ژسته رودمعجنی هم بگیره تا بتونه راحت بخونه.
– خوشم اومد این زن تنومند از طرفداران پرو پاقرص روازاده و مخالف سر سخت دکترهاست . آقا چای خورید . آب جوش بخورید .( جای معمر قذافی در هنگام گفتن این جمله خالی)
بنده به خاطر همین مخالفت زن تنومند با دکترها و تجویزهای عجیب و غربشان از طرفداران اون هستم و هر کس بگه بالای چشمش ابروست با من طرفه. در ضمن کی گفته تو بری جای اونو تنگ کنی. خجالت بکش. باید میرفتی سرپا می ایستادی تا به اندامش خدشه ای وارد نشه. :gol:
اول جواب اولی:اتفاقا این زن تنومند از اون چایخورای حرفه ایه مخالفتش با جماعت طبیب در حد یه مخالفت تاکتیکیه از جنس ائتلاف هاشمی با اصلاح طلبا زیاد بهش دل خوش نکن
دوم جواب سومی:این داستان حالا حالا ها ادامه داره چون مناسبتی نیست پس غم این هم مخور
سوم جواب دومی:خودم وقت نوشتنش پدرم در اومد اینقدر زیر و زبر گذاشتم براش فکر کردم بقیه موقع خوندش اذیت بشن.توصیه ی خوبی کردی اگه ادم خودش رو در اون موقعیت قرار بده راحت تر میتونه بخونه
چهارم جواب نیست:ممنون منصف جان مثل همیشه
مثل همیشه خیلی زیبا نوشتین
:SS:
سپاسگزارم
آقا همون خط اول من با “خورشید خانم” مشکل دارم ، یه جورایی به سبکی که داری مینویسی نمیخوره از این اصطلاح استفاده کنی.
مثلا میتونستی به جاش بنویسی آقا خورشید یا خان خورشید یا ناخدا خورشید( :YY: ) البته این تیکه دومش مزاح بود!
شانسمون گرفته تو جمعمون دکتر نداریم ، البته اگه نوه ی زارع رو در نظر نگیریم ، چون هر بلاییم سر گوا بیاره ، مجیرکشه بدر نمیه!
از شواهد اینگونه برمیاد که زن قصه ما در نوع خودش “ح م ر” یی بوده!! خدا رحم کنه جنگ حجی مریم و زن تنومند رو!
تو از هم بچگیت چیشم و گوشت مجومبیه، خاب بچه جان حرفایی که به تو مربوط نمره ر بری چیشه گوش منی ،
یک بده بستان رودمعجنی کامل بود ، دستت درد نکنه ، امسال عید دیگه از این بده بستان ها هم خبری نبود. انگار دوره این حرفا هم داره تموم میشه.
معذرت میخوام اقای مدیر منبعد از واژه ی “خر خورشید”استفاده میکنم گمونم واژه ی استخون دار تریه به متن هم میاد امیدورام رضایت خاطر شما رو جلب کنه.بهت نمیاد اینقدر خشونت زیر اون چهره ی ارامت “لوکَ” شده باشه ها
این”ح م ر” چیه مدیر؟تو مایه های “ش م ر” که نیست ها؟
متشکر مدیر جان جان
قشنگ نوشته بودی نوشتنت از درک عمیقت از فرهنگ رودمعجنی و رودمعجن حکایت میکنه در ضمن نوشته هات خیلی به واقعیت نزدیکه,کلا کارت بیسته و امیدوارم هم چنان به نوشتنت ادامه بدی و ما رو ببری به اون سال ها :SS:
نظر لطف شماست.از سر کله ی بنده “میثل نودوشوره “عرق میریزد از تعاریف غلو امیز شما.امیدوارم شما هم به خواندن ادامه بدین که باعث دلگرمیه.متشکرم جناب قاصدک
نظرم همون بالاییه که اسمش ناشناسه در واقع باید جای اسم ناشناس اسم من می بود باور کنید خودم نوشتم