سارا عبداللهی 4220 روز پیش
بازدید 81 ۱۸ دیدگاه

گنجشک و خدا

تا به حال به این نکته دقت کردید که گاهی اوقات اتفاقات ناخواسته سبب رنجش ما می شود.آیا تا به حال به دنبال علت اتفاق بوده ایم.شاید مصلحتی در آن نهفته باشد، شاید خیری.پس برای بعضی خواسته ها وآرزوهایمان اصرار نورزیم، شاید در آینده نه چندان دور تبعات ناخوشایندی به دنبال داشته باشد.

به این داستان توجه کنید:

روزها میگذشت، اما گنجشک با خدا هیچ نمی گفت.هر بار فرشتگان سراغش را میگرفتند خدامیگفت:می آید، من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش را در خود نگه می داردو سرانجام گنجشک روی شاخه ای ازدرخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لبهایش دوختند، اما باز هم هیچ نگفت تا خدا لب به سخن گشود.

با من بگو از آنچه در سینه تو سنگینی می کند .

گنجشک گفت:لانه کوچکی داشتم آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

اما تو با طوفانی بی موقع آن را از من گرفتی!آن لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

ناگاه سنگینی بغضی راه بر کلامش بست.سکوتی در عرش طنین انداز شد.فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود.خواب بودی .باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند.آنگاه تو از کمین مار پرگشودی.

گنجشک اما خیره در خدایی و وسعت پناه او مانده  بود.

خدا گفت:وچه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی.

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت.

صدای گریه اش ملکوت خدا را پر کرد.

 

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. داستان زیبائی بود همیشه بیاد داشته باشیم خدا مراقب ما هست پس الهی رضایم به رضای تو

  2. متشکرم منم خواستم این مطلب رو یه یادآوری کرده باشم.

  3. واقعا زیبا بود کاش میشد خدا را درک کرد و به این واقعیت رسید که خدا ما را دوست دارد

  4. خیلی داستان زیبا و تکان دهنده ای بود جناب سپیدار
    آفرین به حسن انتخابت :SS:

  5. رگزار گفت:

    داستان زیبا و تفکر برانگیزی بود. و مؤید این بیت معروف که :
    خدا گر زحکمت ببند دری زرحمت گشاید در دیگری

  6. سلام بر سپیدار گرامی.
    مطلبت عالی بود و تاثیر گذار. حکمت خدا اگر در بدبینانه ترین و کفرآمیز ترین حالت هم ساخته ذهن ما باشه (که نیست) حداقلش آرامش بخش که هست. برای ۲ تا انسان هم زمان یه مشکل پیش میاد . یکی میگه حکمته و به راحتی می پذیره یکی حکمت رو قبول نمیکنه و مشکل اون رو به سمت ناراحتی و عمدتا پرخاشگری میکشونه.
    جهت خالی نیودن عریضه من هم مطلبی بنویسم:
    طوطی و کلاغ هر دو زشت و سیاه آفریده شدند .
    طوطی اعتراض کرد و زیبا شد ، کلاغ به رضای خدا راض

  7. آقا ادامه نظر از بالا مون :
    طوطی اعتراض کرد و زیبا شد ، کلاغ به رضای خدا راضی شد.
    اکنون
    طوطی در قفس است و کلاغ آزاد . :gol:

  8. درود .
    ممنون از داستان زیبای سپیدار .
    ولی من یه نقدی به این داستان دارم .
    این داستان مربوط میشه به قضا و قدر ( امیدوارم اشتباه ننوشته باشم ) الهی که بحث بسیار پیچیده ای هست . ولی منطور این حکایت صیور بودن در برابر خواست خداست . نه اینکه دست از تلاش برای رسیدن به هدف برداشت . داستان فردی رو که از دره ای پرت شد و لباسش به شاخه ای گیر کرد رو شنیدیم .
    مرد جرأت کوچکترین حرکتی رو نداشت و تن داد یه سرنوشت واز سرما یخ زد . صبح روز بعد پسرکی که یه مدرسه میرفت جنازه ی یخ زده ی مردی رو دید که از تنه ی درختی که ۱ متر یا زمین فاصله داشت آویزان بود .
    پس هیچوقت دست از تلاش نکشیم .

    ص

  9. خدمت جناب مینج عزیز تر از جان عارض شوم که همیشه بحث حکمت و این جور مسایل یک مرحله بعد از تمام تلاش عاقلانه شخص جهت رسیدن به هدف مورد نظر است. یعنی منظور این نیست که برای کنکور تلاش نکنم و بگم حکمت بوده من قبول نشم. :Y:

  10. با تشکر از همه عزیزانی که مطلب را خوانده و نظر دادند،در تأیید نظرات دوستان باید عرض کنم زندگی بدون تلاش و حرکت معنایی ندارد،پس از آن توکل به خدابرای رسیدن به هدف است،اما اگر نتیجه مطابق میل ما نبودمرحله تسلیم و رضاست که نیاز به صبوری دارد.

  11. پدر گفت:

    الخیر فی ما وقع :gol:

  12. علی نجفی علی نجفی گفت:

    من طبق معمول دیر رسیدم ولی کلا یه بیت شعر به ذهنم رسید از حافظ بیت مشهوریه
    به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
    که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها
    گمونم اولین مطلبتونه در حیتا جناب سپیدار.عالی بود.خسته نباشید.
    من با نظر مینج هم موافقم اما این توکل و تن به تقدیر دادن نباید با کاهلی اشتباه گرفته بشه.بحثش مفصل میشه اینجا جاش نیست

  13. سلام و تشکر از مطلبتون که تو گرماگرم مطالب عید مطلب جدیدی بود. خدایی یه لحظه بغض راه گلوم گرفت. فکر میکنم جمع بندی نظرات بالا همون بحث قضا و قدره وقتی پیش اومد باید اون حکمت خدا دونست و پذیرفت و بعد تلاش مجدد جهت رسیدن به خواسته معقول و منطقی.راستی حکایت منصف هم جالب بود طوطی و کلاغ رو میگم. :S:

  14. ببخشید شکلک رو اشتباهی زدم قرار بود شکلک خنده بیاد نمیدونم این از کجا اومد

  15. شکارچی شکارچی گفت:

    تشکر جناب سپیدار از مطلب زیباتون :gol:

  16. ناشناس گفت:

    :H: :gol: :soot: :MM: :VO: :BB: :BB: :N: :W: :R: :U: :ZZ: :O: :X: :OL: :SS: : :GG: OG: :OP: :S: :OO: :GG: :Y: :TT: :VV:

  17. ناشناس گفت:

    :Y: :TT: :VV: :YY: :OG: :OP: :S: :OO: :GG: :BB: :N: :W: :R: :U: :ZZ: :O: :X: :OL: :SS: :H: :gol: :soot: :MM:

  18. ناشناس گفت:

    :W: :W: :W: :W: :W: :R: :U: :ZZ:
    :soot: :MM: :VO: :YY: :S: :OO: :OP: :BB: :GG: :U: :ZZ: :O: :X: :OL: :SS: :H: :gol: :gol: :W: :Y: :VO: :TT: :VV: :YY: