علی نجفی 4344 روز پیش
بازدید 85 ۷ دیدگاه

بابا کلو(قسمت دوم)

تا اخرش میخواند.گاهی دو سه بار.میخواند
تمام که میشد دوباره شروع میکرد.ایت الکرسی که تمام میشد نوبت ذکرهای دیگر بود.زیر
لب میخواند.زمزمه میکرد.من بعضی ها را میشنیدم .بعضی ها را که اسان بود میفهمیدم
اما بعضی ها را نه.بزرگتر که شدم دانستم چه میخواند.”سبحان الله رب السموات
السبع و رب الارضین سبع وما فیهن و ما بینهن و رب العرش العظیم”.گاهی تسبیح
دانه سیاهش را از جیب بغل “جانوسقه اش “در می اورد و دانه میانداخت
و”سبحان الله”میگفت
و “الحمد لله”.مدام
سبحان الله میگفت.توی  اکثر ذکرهایی که
میگفت یک “سبحان الله” اولش بود.این را از صدای سوت
مانند”سین”که از لای دندانهایش میزد بیرون میشد فهمید.ذکر گفتن بابا
بزرگ جالب بود.توی راه که میرفتیم با همان چاقوی دسته چوبی خر را سیخ میکرد.”هین
د قبر بابات خدی راه رفتنت.پندری عنه ۱۰۰ من بار دروشه که چنو حوچ حوچ منه و راه
مره حرمرگ”را با یک مقدار فحش دیگر حواله خر میکرد و دوباره شروع میکرد به
ذکر گفتن.توی راه اگر به ادم دیگری بر میخوردیم و سر صحبت باز میشد”بابا
کلو”در بین حرف زدنها هم ذکر میگفت.یعنی 
وقتی جواب طرف مقابل را میداد در فاصله ی صحبت کردن “باباکلو”دوباره
ذکرش را از سر میگرفت.هم به حرفهای مرد دیگر گوش میداد هم جوابش را میداد هم ذکر ش  را میگفت.انگار لبهایش عادت کرده بود به ذکر
گفتن.همه ی ذکرها ملکه ی ذهنش شده بود بس که تکرارشان کرده بود.تا خود چنار بی
وقفه پشت سر من ذکر میگفت . “سین” ها با صدای سوت از لای دندانهایش
بیرون می امدند بی اینکه حتی یک کلمه با من صحبت کند.یک مرد ۶۰-۷۰ ساله چه حرفی با
یک پسر بچه ی ۶-۷ ساله داشت اخر.”بابا کلو”ذکر میگفت من گوش میدادم و
مصطفی پشت سر پیاده گز میکرد وگمانم  چنتا
لغز و لیچار هم زیر لب بار من میکرد چون اگر من نبودم میتوانست پشت سر سوار شود و
پیاده راه را قدم کش نکند.

“بابا کلو”یک عادت جالب
دیگر هم داشت وان اینکه هیچ وقت مستقیم نمیگفت کجا میرود و پی چه کاری.مثلا وقتی
میرفتیم چنار”گندوم درو” اگر کسی توی راه میپرسید”ب کجه مرن حج
اقا؟” بابا کلو میگفت”اینه مرم اگر بتنم لاخ گندومه بشکینِم” یا
اگر میرفت مثلا  سیب  زمینی، لوبیایی چیزی  را اب بدهد میگفت”  امردجوار سویه مرُم اگه بتنُم پوره ی پلشتش کنُم”.وقتی
میرفتیم”نخاد درو” میگفت”مرم اگر بتنِنم بوته ی نخاد از رو زمی
وردرِم”.همیشه از این عبارات استفاده میکرد.

چنار که میرسیدیم  بابا کلو”خرجی”را از روی خر بر
میداشت”کهنه ی نو” را  در می
اورد.”کهنه”را باز میکرد و میگفت”بیا بابا جان بیا تا بوچ نویه ا
کلف گیرم کی صد من کار و شو بَزی درم.ورهم گرد بابا جان بیا کی شو رف بابا”.و
این”ورهم گرد بابا جان کی شو رف”ترجیع بند  همیشگیه حرفهای بابا کلو بود.بس که همیشه عجول
بود و کار رو ی سرو کولش ریخته بود.صبح کله ی سحر که خورشید هنوز نزده ،
میگفت”ورهم گرد بابا  جان ورهم گرد کی
شو رف”.البته حق هم داشت.از بس که توی تابستان کار میریخت سرو کول مردم روستا
گاهی شب وروزشان قاطی میشد.تا بابا کلو”کهنه ی نو”را پهن میکرد مصطفی
میرفت خر را یک گوشه ای ببندد.بابا کلو کلا از موجودی به اسم خر خوشش نمی امد
مخصوصا اگر خر عرعرویی هم بود(که طبق قاعده ی مار و پونه خرهای باباکلو همیشه ی
خدا عرعرشان به هوا بود) دیگر اوضاع بدتر میشد. به خاطر همین خیلی اهل تحویل گرفتن
خر نبود و کم پیش می امد که توی ان هوای گرم چنار “کتل”خر را بردارد تا
خر کیفی بکند بی “کتل” . هر وقت هم خر عر عر میکرد یا خبط و خطای دیگری
مرتکب میشد چه به صورت تئوری  که به صورت
بدو بیراه گفتن به خر در کلام بابا کلو جلوه گر میشد و چه به صورت عملی  که با
“خرگوا”و”بل”و”کلونگ” ووسایل تادیب کننده ی دیگر بروز
و ظهور میافت حسابی از خجالت خر در می امد اما با همه ی اینها هر وقت مصطفی میرفت
خر را یک گوشه ای ببندد دلش ارام نمیگرفت و میگفت”بابا جان اُ حرومرگر ببر د
یک گوشه ی دبس کی پور موره ی علف دیشته بشه تا باخره”.مصطفی خر را میبست و می
امد.صبحانه را که میخوردیم مصطفی “کهنه نو” را جمع میکرد  و میگذاشت توی “خرجی”.یک چهار لیتری
اب که”حاج محمد”دورش را گونی دوخته بود و اب را توی ان گرمای کلپاسه کش
چنار تا حدی سرد نگه میداشت از توی “خر جی”بر میداشت،کمی اب به گونی
دورش میزد تا نمدار شود و  میگذاشتش توی
سایه و “خرجی” را میگذاشت رویش تا از افتاب در امان باشد.

کم کم باید مشغول کار میشدیم.قبل از
شروع کار،”بابا کلو” مراسمی داشت. تقریبا تمام انگشتانش را با
“بروشها”و نخهای “شد”کوچکی که همیشه توی جیب بغل “جانوسقه
اش” پر از انها بود خیلی با حوصله میبست.”بروش”را دور انگشت می پیچید
و بعد با نخ ان را سفت میکرد.انگشتهایش را میبست تا “دستکله”در حین “درو”
انها را نبرد.همیشه هم برای مواقع ضروری یک سوزن  به لبه ی برگشته ی کلاهش میزد. سوزن مخصوصا وقتی
خاری،”تلواشی” یا “ترشخی” به دست میرفت خیلی کمک حال بود.اکثر
مردهای ده که کلاه سر میکردند همیشه یک سوزن پشت لبه ی برگشته ی کلاهشان داشتند.بعضی
وقتا خیلی لازم میشد.مراسم بابا کلو که تمام میشد “درو”شروع میشد.در
شروع همیشه مراسم لعن و  “بش
باد” بر قرار بود.البته طول و تفصیل این مراسم بستگی مستقیم داشت به حال و
حوصله ی بابا کلو .اگر بابا کلو حال و حوصله داشت لیست افراد مورد لعن قرار گرفته
حسابی بلند بالا میشد.از ان صدر اسلام شروع میشدند و تا دوران معاصر ادامه داشتند.
اما اگر  حوصله ی بابا کلو نمیکشید یا ان
روز کسی روی اعصابش رفته بود  از ترس اینکه
مبادا شخص مذکور هم جزء لاعنین قرار گیرد با دوسه تا لعنت سر وته قضیه را هم می
اورد. با این وجود دو سه نفر بودند که مشتری دائمی لعنهای بابا کلو بودند.یکی شمر
بود.بابا کلو نمیخواست روی این شمر را ببیند.همیشه در صدر ملعونین بود.بابا کلو
میگفت”بر شمر ابن ذی الجوشن لعنت”وما میگفتیم”بش باد”.دیگری
خولی و عمر سعد بودند.بابا کلو:”بر خولی و عمر سعد لعنت” وما :”بش
باد”.یزید و معاویه هم پای ثابت ملعونین 
بودند.از معاصرین هم جناب صدام همیشه مورد عنایت قرار میگرفت.بابا کلو:”بر
صدام و صدامیون لعنت” وما:”بش باد”.وقتی صدام را که مثل یک موش توی
یک سوراخ قایم شده  بود و چراغ قوه را که
انداختند توی صورتش از تمام وجناتش خفت و خواری میریخت توی تلویزیون دیدم خیلی دلم
میخواست بابا کلو زنده بود و او هم میدیدوقطعا اگر صدام را در ان صحنه میدید یک
لیچار حسابی از ته دل بارش میکرد.جای بسی خوشحالی بود که بابا کلو ادم سیاسی نبود
وگرنه بر حسب مقتضیات  زمان ما باید رئیس
جمهورهای امریکا و شوری و انگلیس و اسرائیل و کلا هر کشوری را که با ما چپ افتاده
بود و مقداری از برادران ضد انقلاب و بی بصیرت را هم لعن و نفرین میکردیم که اگر
اینجوری میشد کار ما هر روز صبح تاشب لعن و نفرین بود و از کار و زندگی می
افتادیم.تصور بفرمائید که مثلا بابا کلو بر حسب مقتضیات باید میگفت”بر ساموئل
هانتینگتون لعنت”و ما “بش باد” میگفتیم که خوب خوشبختانه کار به
اینجا نکشید.ملعون همیشه ی تاریخ  و اعوان
وانصارش هم همیشه لعنت میشدند.بابا کلو”بر شیطان و شیطانیان لعنت”و ما
“بش باد”.لعنت ها و بش باد گفتن ها تمام میشد وقتی در خاتمه بابا کلو می
گفت”بر محمد و ال محمد صلوات” و ما صلوات میفرستادیم و میچسبیدیم به
کار….

ادامه دارد…..

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. دیشدوو گفت:

    مو خدی داستان بابا کلو خیله حال منم دمت گرم اگر دری تور بخدا یک عکس از بابا کلوت – خدامورزحجی اسمعیل بگذز اگر نه یک عکسی خوشگل دقاب گروفتی درن از خدابیامورزی پیرت کی دبر اتاق حالت بزیین خدی اسب وردیشتن همور بگذر خداسرعومرت کنه


    مشکوک مزنی برادر دیشدوو.خاتر معرفی کو؟تا حال خنه ی ما تو نفوذ کیردیی؟شرمنده الان به هیچ کدوم از اون عکسا دسترسی ندارم

  2. بهار گفت:

    خدا رحمت کنه ایشون وهمه رفتگان رو مردان خدا درهمیشه زمان یادشان در ذهنها باقی خواهد ماند باخوندن این مطالب آدم خودش رو دراون زمان ومکان احساس میکنه پاینده باشی .

  3. مرادی گفت:

    بازهم عالی بود جناب نوروز خان . خیلی زیبا جزئیات را توصیف می کنی

  4. از هم خاتییییم گفت:

    هنز شما نفهمیدین که این دیشدو و پی باغ وگو تروس همش از یک غماشه که همرو با لحجش گمراه کرده

  5. منصف گفت:

    عالی بود. ظاهرا بابا کلو هم اطلاعاتی بوده چون هیچ وقت مستقیم حرفی از مقصد نمی زده. مثلا ممکن بود اگه می خواسته بره حمام بگه ( اینه مرم یک دو سه ته شوخ از استغونامه وا کنم ).
    مراسم لعن های بابا کلو هم دید نی بوده ها . البته با این توضیحاتی که دادی . گویا باباکلو به شدت توجه به وحدت داشته و در نفرین ها اصلا به برادران اهل سنت کاری نداشته. عجب بصیریتی.
    فکر کنم اگه باباکلو الان زنده بود می گفت ( بر حیتا و حیتا نشینان …………) و همه رودمعجنیها می گفتند ( بش باد)


    گمون نکنک اطلاعاتی بود.نه بابا کلو خیلی به حفظ وحدت و اینجور صحبتا معتقد نبود اوناشو خودم برای حفظ وحدت حذف کردم

  6. حسن رجب پور گفت:

    خسته نباشی علی جان خیلی جالب بود تو دگه کییی؟

  7. گرمای کلپاسه کش ترکیب جالبی بود ، معلومه عاشق باباکولو بودی ها.
    من هم بچه یودم پای ثابت باباکولو بودم ، فرقمون اینه که ما مصطفی و مراسم لعن و بش باش رو نداشتیم دیگه! کهنه نوو کی جمع مرفت کار شروع مرفت ، خر رو هوم همشه خادش دمبست کی بنجیککه!