علی نجفی 4347 روز پیش
بازدید 85 ۱۰ دیدگاه

بابا کلو(قسمت اول)

تا دمدمای گرگ و میش هوا مشغول قران بود.عصمت هم از همان دم
اذان سماور را اتش کرده بود و تا
“بابا کلو”قرانش را تمام کند سه چهارتا چای دبش فرد اعلا گذاشته بود دم
دستش.هوا کم کم داشت خودش را از تاریکی میکشید بیرون که “باباکلو”قران
را می بست ،عینکش را میکرد توی “پوش”قران و میگذاشتش روی رف.بلند میشد از
خانه میزد بیرون.میرفت “خن پشو”.”ذستکله”و “مخ
طویله”و”قنقمه”هار را میریخت توی”خورجی”.بستگی به این که
ان روز میخواست چه کاری انجام دهد وسایل دیگری را  هم بر میداشت.”بل”هم جز وسایلی بود که
هرجا و دنبال هر کاری میرفت باید همراه میبرد.تا وقتی “بابا کلو”توی
“خن پشو” وسایلش را جمع و جور میکرد عصمت قندها را میریخت توی یک جعبه
ی  شیر خشک زرد رنگ که رویش نوشته شده
بود”بهترین غذا برای شیر خوار شیر مادر است””  پیامبر اسلام(ص)” و یک قوطی قرص جوشان را
هم پر چای میکرد و با سه تا استکان میگذاشت توی یک قندان پارچه ای خاکستری رنگ با
گلهای قرمز کوچک. نانها را از “نودو”بر می داشت با کیسه ی ماستی که از
مشک ان سر حیاط پرش می کرد  و دوسه تا کاسه
و  قاشق توی یک نایلون پیچیده ، نایلون رو
میگذاشت  توی”کهنه ی نو” و چهار
طرف “کهنه ی نو”را گره میزد.همه چیز اماده بود.هوا هم کاملا روشن شده
بود.مصطفی چایش را خورده و میرفت پائین. خر را از خانه اش بیرون   می اورد.خر
تا درخانه اش باز میشد “دخز”میکرد و میرفت پای حوض اب.هلاک بود از
تشنگی.مصطفی خر را “کتل”کرده و از در “میندوی” می اورد خته.در
این بین”بابا کلو”پنجره ی کرم رنگی که جا به جا رنگهایش ریخته بود و
نقطه نقطه ی زنگ زدگیهایش توی چشم میزد  و
به سمت خانه ی ما باز میشد را باز میکرد و صدا میزد  ” مریم بابا مریم”.تا مادر عینکش را
برمیداشت، قرانش را میبست و میدوید سمت در سالن تا جواب “باباکلو”ر ا
بدهد “باباکلو”چهار پنج بار مادر را صدا زده بود.بس که
“باباکلو”عجول بود.مادر که میگفت”بله بابا” “بابا
کلو”میگفت”چو چنی دِر جواب متی بابا مگه دخون هنوز” مادر بور میشد
و میگفت” حه دکجه دِر جواب متم ؟شما خا هنوز همالا جیغ کیردن” و
“بابا کلو ” میگفت”نه بابا چی محله مو د دم درچه جیغته منم!!کو
بچتر بیدار کو تا  اگر بتنم برم بچنار پوره
ی لیخ پیخ کنم.ورهم گرد بابا”.روزهایی که حالم خوب بود و حوصله داشتم و
نمیخواستم”حیله کنم”قبل از اینکه مادر بیاید سر وقتم خودم بیدار میشدم
که اکثر روزها وضع به همین منوال بود فقط بعضی وقتا از زیر رفتن با “بابا
کلو”در میرفتم و خودم را میزدم به خواب.تا بیدار میشدم مادر چای را ریخته بود
و وقتی میرفتم اشپزخانه بخار از روی لیوان چای بلند بود و ان دم صبحی ادم را ترغیب
میکرد  تا همانجور داغ داغ سر بکشدش.

“بابا کلو” می امد دم در .”خرجی” را می
انداخت روی خر.اگر حوصله داشت و کمی هم هنوز زود بود برای  رفتن، نعلهای خر را نگاه میکرد و اگر نعلهایش
افتاده بود مشغول نعل کردن خر میشد.اول با ان چاقوی دسته  چوبیش 
قسمت کهنه ی سم خر را  که زیر نعل
قرار میگرفت میتراشید تا زیر نعل صاف و هموار شود.نعل را میگذاشت رو ی سم دست خر
.نعل که جادار میشد میخ را میگذاشت روی نعل و با چکش میزد روی میخ.میخ باید میرفت
توی سم و از انور در می امد.نعل کردن هم فوت و فن داشت.میخ را باید طوری میزدی که
به قسمتی از سم که داری رگ و عصب هست نخورد و برود از بغل سم در بیاید.اگر میخ به
قسمت رگ و عصب دار سم میخورد خر از درد به شدت دستش را میکشید و تا یک هفته لنگ
میزد.اینجور وقتا میگفتن خر”مخ خورده”.تا “باباکلو”خر را نعل
میکرد افتاب هم خودش را کم کم نشان میداد.”سر خش” را افتاب رنگ زرد زده
بود که ما را ه می افتادیم سمت چنار….

ادامه دارد……

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. دیشدوو گفت:

    خدا بابا کلوت را بیامرزه مثل اون آدم کم پیدا میشد وکمترهم حالا پیدا میشه
    ولی تو تکلیف مار معلوم کو تو زمیستوئی نوروز گلگلی یا شغال آبادی


    خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه دیشدوو خان
    بنده را نام خویشتن ننهند
    هرچه مارا لقب دهند انیم

  2. پدر گفت:

    اینکه هیچ جای منو نگرفت نمیشد بقیه ش رو هم مینوشتی


    شما خوش اشتهایی تقصیر من چیه؟کم ما و کرم شما

  3. پاییز گفت:

    مثل اینکه با بارندگیهای تهران فکر زمستونم بازشده وشروع به نوشتن فرمودن منتظر ادامه اش هستیم حق یارت ….


    خداوند میفرماید"ثم انزلنا من السما ماء فاحیینا به الارض بعد موتها"
    حق یار شما هم

  4. مرادی گفت:

    بسیار جالب بود.خدا رحمت کند حجی عباس را. هر کی باباکلوت را ندیده باشه با این اوصافی که در این نوشته و نوشته های دیگه از ایشان بیان کردی . می تونه تصویر واقعی ایشان را در ذهن مجسم کنه.


    خداوند حجی مراد رو هم بیامرزه.شما هم اگه از ایشون چیزی داری بنویس.ادم بزرگی بود.اینجور ادمها رو باید به اونهاییکه ندیدنشون شناسوند در حد وسعمون.

  5. از هم .... گفت:

    فکر کردم بیرد شدی ؟کجا بودی این همه مدت … فدات شه؟؟


    بیرد نبیم تار رفته بیم….

  6. حامد نجفی گفت:

    خدا "بابا کلو"ت را بیامرزد. من زیاد از اون یادم نیست اما اوصاف زیادی ازش شنیدم که فکر می کنم توی این نوشته ها بشه اونها رو دید


    به به جناب حامد خان.خداوند بابا کلوی شمارو هم بیامرزه که البته بابا کلوی خودمم بود.اگر عمری بود از بابا کلو حج حسن هم مینویسم تو هم اگه چیزی یادته بنویس

  7. ---- گفت:

    مو یک قضیه شنوفته بییم ازخدابیامورز ورگوفتوم ورگویوم د دیلوم بنه منه خدابیامورز یکی ازهمو روزاییکه به چنار مرفوفته یک چیزه دمون راه بیادش امیه ازهمو بزه جیغ زییه صداش شنوفته رفته که ورمگوفته عصمت ای فتیرای که دبسته بیی ورگوفتی کی اورده عصمت هم صداش آمده که ازخنه بچه های خادمیه بعد باباکلوت ورگوفته هه خیلی خوب وباخیال راحت برفته به چنار بعد ازظهر که ورمگشته یکی ازاو بزه ورگوفته حج آقا قضیه فتیرا چیشه بو خدابیامورز ورگوفته ای بابا کو ازدست ازسروم وردن شما هوم …..


    نمیدونم کی هستی اما از این چیزی که شما تعریف کردی مشخصه که جزء محارم حاج عباس بودی.من اصل قضیه رو تایید میکنم.هر چند شما هم یه کم سانسورش کردی

  8. خدایش بیامرزد
    حجی محندسن از تمام خویشان ممکن همین یک برار را داشت ، رفتار و سکناتشان کپ هم بود ، فقط د جوی خر نعل کردن حجی محندسن به خرکوش معروف بود ، و چندین خر را به تنهایی در زیر عمل تعویض نعل به آن دنیا فرستاد.
    صبح نبود که ما با صدای ، " ایششه ، ایششه ، دگوری پیری صحب خر ، اِهه ، خر به ای پررویی ، ایششه ، حروم روی الاهم ، … " از خواب بیدار نشویم ، گاهی با همون تیشه ای که در دس داشت ضرباتی هم بهش وارد میکرد ، راستش رو بخواین همیشه دلم برای خره میسوخت ولی خوبیش این بود که خره رام رام بود ، کافی بود صدای نفس کشیدن باباکولو بیاید خودش حساب کار دستش میومد .
    وقتی حج عباس فوت کرد ، باباکولو ناگهان ۲۰ سال پیر شد ، دیگه بعد از اون ندیدم که خر هاشو به اون شدت بزنه…


    اره این دوتا برار خیلی شبیه هم بود بعضی اخلاقاشان.فقط "بابا کلو ی "مو با "بل"و کلنگ"خر رو تادیب میکرد و کمتر دیدم از "تیشه"استفاده کنه

  9. خدا الهم باباکلونا و باباتو رحمت کنه مو حسین مرادیم (عباس) ولی او مرادی دگه فکر کنم خسن مرادیه


    مخلصیم حسین اقا.خدواند حجی مراد و حج حسن روهم غریق رحمت خودش کنه.

  10. منصف گفت:

    مثل همیشه عالی بود . در هنگام اهدای جوایز یادم رفته بود بود جایزه بهترین توصیفات رو بهت بدم.اشکال نداره . می زارم برای یک سالگی حیتا.خداوند حجی عباس رو بیامرزه.چایی داغ داغ رو که خوردی یاد بلوتوث علی بیگ افتادم که می گه …..داغ باخار……….


    اون بلوتوث رو اگه میشد توی حیتا بذاری تا همه فیض ببرن بدک نبود ها.پس تا اینجای کار یک اخکوک کوخوک طلبت.سیه کو که از کول بدر نری سال دگه