مجتبی عبدالهی 4352 روز پیش
بازدید 79 ۶ دیدگاه

الیاس(قسمت دوم )

 

    صبح پنج شنبه طبق قرار قبلی همگی جلوی دکه روزنامه فروشی  کوهسنگی جمع شدیم. هر هشت نفری که  قول داده بودند  اومدند . ۴ نفر تو ماشین حمید آقا که پژوی  نوک مدادی بود نشستن و کیوان و علی و  محمد رضا  تو  ماشین من . البته ماشین  داداشمه که واسه سفر ازش گرفتم.ساعت ۸ بود که پلیس راه مشهد رو رد کردیم.  ما چهار نفر که با هم بودیم خیلی با هم سنخیت داشتیم . توضیح که بدم بیشتر متوجه می شید .علی  در یک کلمه بچه مثبته ، البته به حد تنفر نمی رسه. آیه و حدیث و کلا تو مسایل دینی صاحب نظره. معمولا حاشیه هم نداره و سرش تو لاک خودشه . محمد رضا  از اون بچه های با صفاست  و اهل شعره . هر اتفاقی می افته یه بیتی چیزی از حفظیاتش  رو می کنه. چند بار خواستن مچشو بگیرن اما نشده . یادمه یه بار که خونهٔ حمید آقا نهار دعوت بودیم بحث خوراکی ها بود . هر کسی از دوست داشتنی هاش می گفت . یکی میگفت من شیرینی زیاد دوست دارم ، یکی دیوونه ترشی بود . یکی نمکی بود و اهل شوری و همین طور هر کس نظری می داد که حمید آقا رو به محمد رضا کرد و گفت : حالا رو کن ببینیم چی تو چنته داری. من که بعید می دونم شعری بگی که همه این موارد توش بکار رفته باشه. خلاصه به سبک  مسابقات اسب دوانی و شرط بندی هاش هر کسی رو برد و باخت این اسب شرط می بست که یه دفع محمد رضا گفت : خدا پدر سعدی رو بیامرزه که به دادمون رسید

 تُرُش بنشین و تیزی کن که ما را تلخ ننماید           چه می گویی چنین شیرین که شوری در من افکندی

و همه براش کف زدیم. اینم که از محمد رضا . کیوان هم که کلا اهل تفریح و جکه   والبته در ادامه کار  بیشتر باهاش  آشنا می شین . منم که  نه  اهل شعرم ، یعنی نه ازش خوشم میاد و نه حسی نسبت بهش دارم . از اون طرف با دین  در حد نماز آشنایی دارم  و جُک  هم در حد شنیدن. با سبک خانوادهٔ تشریفاتی  و خیلی مقرراتی ما غیر از این هم انتظاری نبود. کیوان به من میگه شیرپاستوریزه . البته علت دقیقشونمی دونم. حالا با این همه سنخیتی که بین ما ۴ نفر بود تصور کنید این سه ساعتی که تو راه بودیم چطور باید می گذشت. با همه این حرفا خیلی خوش گذشت . چون ما وقتی دور هم هستیم به تفاوت هامون کار نداریم و از لحظه مون لذت می بریم. درسته جک های کیوان تکراری بود امابه خنده های خودش می خندیدیم و خوش بودیم:

     – به طرف می گن با توکیو جمله بساز میگه من خدیجه رو دوست داریم تو کیو!

     – از طرف می‌پرسن: بلدی پیانو بزنی؟! میگه: نه. ولی یه داداش دارم… اونم نه!

    –  به یارو می گن با وطن جمله بساز می گه : من دیروز سر و تنم را شستم  . می گن : خله وطن با طی دسته داره  . می گه : اتفاقا ً منم با طی دسته دار خودم رو شستم.

     – طرف میشینه تو تاکسی، راننده بهش میگه: داداش دستت لای در گیر نکنه. طرف هم میاد  مرام بذاره، میگه: داداش سرت لای در گیر نکنه.

   به تربت حیدریه  که رسیدیم  پرسان پرسان به سمت جاده رودمعجن روانه شدیم  . جادهٔ زیبایی داشت .در کل مسیر تمام شیشه های ماشین پایین بود و از هوای پاک و تمیزش استفاده می کردیم ، غیر از یک  جایی که فکر کنم اسمش بایگ بود و بوی خوبی از بیرون نمی اومد .بعد از حدود ۴۰ دقیقه رسیدیم به رودمعجن . وارد روستا شدیم . سر یه چهار راه مانندی  توقف کردیم و از یه پیرمرد پرسیدم : آقا ببخشد مسیر آبشار از کدوم طرفه؟  پیرمرد  دستش رو برد پشت گوشش و گوشش رو به  ما نزدیک تر کرد  و گفت : هَه؟    گفتم : پدر جان .آبشار کجاست ؟  گفت : اوشور . همی راهِر بگیر بِرَو. و به مسیر اشاره کرد .

    مسیر رو ادامه دادیم و مستقیم رفتیم ، حمید آقا هم پشت سر ما بود. مثلا کیوان راه بلدمون بود. بعد از گذشتن از روستا یه سربالایی رو که رد کردیم  وارد مسیر رودخونه شدیم. یه رود جاری  بین ۲ تا کوه سر به فلک کشیده  و  سکوتی  که صدای جریا ن آب رو به گوش همه می رسوند. واقعا زیبا و جالب بود . به مسیر ادامه دادیم تا  جاییکه  دو سه تا ماشین پارک شده بود و مشخص بود که نمی تونیم با ماشین ادامه بدیم . ماشین ها رو پارک کردیم و همگی پیاده شدیم. همه داشتن اطراف رو برانداز می کردن و  در چهره همه رضایت دیده می شد.یکی از بچه ها گفت بیاید اینجا یه چشمه است و همگی از اون چشمه آب خوردیم و داخل یه باغ با درخت های بلند که فکر کنم درختاش همگی  سپیدار بود چادر ها رو برپا کردیم. بعد از کمی استراحت  علی  پیش چادر ها موند و ما هفت نفری به سمت آبشار حرکت کردیم . وقتی مسیر رو طی می کردیم و وقتی به خود آبشار رسیدیم برای اولین بار که همه کیوان رو به خاطر این انتخابش تحسین  کردند . حیوونی کیو هم جو گرفته بودش  واز خوشحالی هی جک می گفت و هی احساسات بروز می داد.آبشارش دیدنی و خیره کننده  بود و فکر کنم یه نگاتیو تمام بچه ها همون بار اول عکس گرفتن. برگشتیم و از خستگی کلی استراحت کردیم. اون روز نهار رو ساعت ۵ خوردیم و تا شب  کنار رودخونه تفریح می کردیم . قرار شد  فردا یه بار دیگه هم آبشار بریم اما به علی گفتیم این دفعه تو برو و من اینجا پیش وسایل می مونم. گفت نمی خواد بمونی . وسایل رو جمع می کنیم می ذاریم تو ماشین . گفتم نمی خواد ، من یه بار برام کافیه. همین جا استراحت می کنم و قرار شد من فردا بمونم.

   شب که شد رودمعجن دوست داشتنی تر شد و هر چند کمی ترس داشتم اما چون گروهی بودیم خیلی تحویلش نمی گرفتم.عجب آسمون قشنگی داشت وقتی دراز می کشیدی و به آسمون خیره می شدی .   من و کیوان و محمد رضا سه تایی دور از بقیه  کنار رودخونه نشسته بودیم و حرف می زدیم .  محمد رضا حرف رو شروع کرد و گفت : چه خوبه برای همیشه اینجا زندگی کنیم  و  از زندگی شهری  دل بکنیم و تنهایی از این محیط لذت ببریم :

با شاهدِ شوخ و شنگ و با بربط و نی 

کنجی و فراغتی و یک شیشهٔ می

چون گرم شود ز باده  ما را رگ و پی

منت نکشیم یک جو از حاتم طی

   کیوان گفت : وقتی اینجا اینقدر با صفاست معلومه که مردمش هم خیلی خیلی با صفان و اهل خوش گذرونی و تفریحن . راست می گی ها . خوبه بی خیال همه چی بشیم و بیایم اینجا . می شیم یه روستایی توپ.

 من گفتم : واقعا که . می دونه چیه ؟ خوبه خونواده من فقط بفهمن این افکار از فکر دوستای من خطور میکنه دیگه کارم زاره . شهری ها که نمی تونن مثل روستایی ها زندگی کنن. من اصلا این روستایی ها رو که می بینم میگم اینا چقدر بد بختن . اگه همین طبیعت نبود تا حالا همه شون مرده بودن. اینجا ها واسه یه بار دو بار اومدن خوبه . من که نمی تونم بیش از تفریح  تو روستا تصورشم بکنم . تازه اونم در صورتی که از خود روستایی ها دور باشیم و ……………………..

                                                                                                

جمعه ، ساعت ۱۱ ، محل اسکان گروه

بچه ها  تازه رفته بودن آبشار و منم طبق قرار تنهایی  پیش وسایل موندم. توی کتری،  آب ، جوش آورده بودیم و توی فلاکس آماده بود.  من خیلی به تمیزی حساسم و مثل همیشه توی لیوان دسته دار خودم  چایی ریخته بودم و  داشتم کم کم می خوردم  و به مسیر رودخونه  خیره شده بودم . در همین حال دیدم یه خر با یه پالان پر که مشخص نبود چی توش داره  و یه دختر حدودا ۱۸ساله با چادر رنگی  که بالاش سوار بود   داره رد می شه . همینطور که به رفتن خر نگاه  میکردم   فکر می کردم که این خر چطور این همه بار رو بعلاوه اون دختر  تحمل می کنه و به راحتی داره راهش رو ادامه می ده و خم به ابرو نمیاره  .

ادامه دارد………………..

برچسب‌ها:,

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. گوتروسی گفت:

    زندگی نامت خیله طولانی بو بنخوندمش ببخشن

  2. شغال اباد و شرکا(نوروز گل گل سابق) گفت:

    کجاش خله بود بابا.همش ۵ دقیقه وقت ادم رو میگیره.یه کم حوصله ی خوندن داشته باشین!!
    جالبه.اینکه از نگاه یه غریبه و یه مسافر ده رو و ادماش رو توصیف کنی.مثل یه سفرنامه میشه.ایده ی خیلی خوبی به ذهنت رسیده.خوبم داری ادامه میدی.
    گمون کنم الان در حال اماده سازی مراسم استقبال از زنان از شوی گریخته هستی.خدا قوت

  3. پدر گفت:

    ای بابا اینجا هم که بوی گذشته میده
    قشنگه ولی میشد ظریف تر روش کار کرد جزئی تر
    انقد نگران طولانی تر شدن مطلبت نباش نجویده بنویس

  4. پاییز گفت:

    خداقوت جناب منصف باید به عرض اهالی حیتا برسونم این ۵۰خانم ازشوی گریخته از سران مهم مملکتی هستن یعنی ازخانواده همین حیتانگاران میباشند چون حیتا جهانی شده اینها قراره هرماه برای تبلیغ به یکی ازشهرها سفرکنن ابتدا ازقم شروع کردند دومین هدفشون هم برگردوندن تاسهای وقف میباشد که داره کم کم بدست فراموشی سپرده میشه

  5. امیدوارم فیلم هندی نباشه و این الیاس عاشق اون دختره سوار خر بشه و در رودمعجن بمونه و با خوبی و خوشی …
    یه کاری کن یه نفرشون از بالای چاه اوشور د ته افته ، تراژدی باشه قشنگتره!

    اینجانب ، متخصص گند زدن به آخر داستان!

  6. ای ول محمد خوشم میاد طرفدار فیلمایی هستی که اخرش عاشق جگر معشوق رو در میاره رو اتیش میذاره و میخوره.منم با هر گونه هندی بازی و اتصال مخالفم و به نظرم فیلمی که در اون حداقل پنج لیتر خون ریخته نشه یا دو دست جگر و سیرابی به سیخ کشیده نشه فیلم نیست.گمونم منصف هم خیلی طبعش فاصله ها پسند نباشه حالا باید ببینیم چه اشی در ادامه پخته….