استاد رودمعجني 4514 روز پیش
بازدید 70 ۱ دیدگاه

بی تو !

بی تو ، مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم !

در نهانخانه جانم گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خندید
عطر صد خاطره پیچید

یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم
تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید : تو بمن گفتی :
ازین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب ، آئینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است
تا فراموش کنی ، چندی ازین شهر سفر کن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پیش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پَر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !

اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت !
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهای دگر هم
نه گرفتی دگر از عاشق آزده خبر هم
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم !
بی تو ، اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم

نظرات کاربران

با نظرات خود، ما را در ادامه مسیر راهنما باشید.

نظرات کاربران

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

  1. محمد.ا گفت:

    سلام بر رضای عزیز
    نوشتن اولین مطلبت در این وبلاگ رو تبریک میگم
    فکر کنم قشنگترین شعر فریدون مشیری همین باشه (یا حداقل به یاد موندنی ترینش)

    خانم هما میرافشار در جواب آن شعری سروده اند که خالی از لطف نبود

    که آن را اینجا براتون بنویسم .
    ***بی تو من زنده نمانم***

    بی تو طوفان زده دشت جنونم

    صید افتاده بخونم

    تو چسان می گذری غافل از اندوه درونم ؟

    بی من از کوچه گذر کردی و رفتی

    بی من از شهر سفر کردی و رفتی

    قطره ای اشک درخشید به چشمان سیاهم

    تا خم کوچه بدنبال تو لغزید نگاهم

    تو ندیدی

    نگهت هیچ نیفتاد براهی که گذشتی

    چون در خانه ببستم ،

    دگر از پای نشستم ،

    گوئیا زلزله آمد ،

    گوئیا خانه فرو ریخت سر من

    بی تو من در همه شهر غریبم

    بی تو کس نشنود از این دل بشکسته صدائی

    برنخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی

    تو همه بود و نبودی ، تو همه شعر و سرودی

    چه گریزی ز بر من ؟

    که ز کویت نگریزم

    گر بمیرم ز غم دل ،

    به تو هرگز نستیزم

    من و یک لحظه جدائی ؟

    نتوانم ، نتوانم

    بی تو من زنده نمانم …..

    ***هما میر افشار***