خاطرات ان روزها(قسمت دوم)
دورتادور محوطه مدرسه پایین درختای سپیدار بود که یکی ازخاصیتاش استفاده ازترکه هاش برای تنبیه بچه های خاطی والبته ازسایشون هم تو روزهای گرم بهار استفاده میشدیادمه کلاس سوم که بودم معلممون یکی ازبچه هابه ادامه مطلب
الیاس (قسمت پنجم)
رفتم پاتوقمون تو کوهسنگی نشستم. پاهامو انداختم، داشتم فکر میکردم. انقدر خوابیده بودم که انگاری تازه متولد شدم ولی انگاری بدنم حس نداشت. نیم ساعتی نشسته بودم که یکی از پشت چشمامو گرفت . از ادامه مطلب
بابا کلو(قسمت دوم)
تا اخرش میخواند.گاهی دو سه بار.میخواند تمام که میشد دوباره شروع میکرد.ایت الکرسی که تمام میشد نوبت ذکرهای دیگر بود.زیر لب میخواند.زمزمه میکرد.من بعضی ها را میشنیدم .بعضی ها را که اسان بود میفهمیدم اما ادامه مطلب
الیاس (قسمت چهارم)
کل روز بعد کیوان تو فکربود. تو فکر خیلی چیزها . اینکه چی شد کار به این جا کشید .اینکه چرا بهترین رابطه دوستی اش به نفرت از بهترین دوستش منجر شده و ادامه مطلب
الیاس (قسمت سوم)
بهار ۱۳۸۷- هتل بزرگی در تهران عاقد : برای بار سوم می پرسم ، دوشیزه مکرمه سرکار خانم عطیه سلطانیان آیا بنده وکیلم شما را به مهر معین شده –یک جلد کلام الله مجید ادامه مطلب
بابا کلو(قسمت اول)
تا دمدمای گرگ و میش هوا مشغول قران بود.عصمت هم از همان دم اذان سماور را اتش کرده بود و تا “بابا کلو”قرانش را تمام کند سه چهارتا چای دبش فرد اعلا گذاشته بود دم ادامه مطلب