عمو العطش بچه ها ………
قافله در راه زنگ کاروان در گوش چلچراغ ماتم روشن موج عزا در خروش دشت بلا در تب نجوا در دل شب رویارویی قلیل مردان با خیل کثیر نامردان و سقا چه خشنود از تحفه ادامه مطلب
دنگا(۲)
در را باز میکنم.نسیم خنک صبح بهار خته خودش را مثل یک آشنای دوست داشتنی می اندازد توی بغلم و موها وصورتم را نوازش میکند.در را که باز میکنم چشم اندازم تا دامنه ی ادامه مطلب