خاطرات یک مشهدی
دیشب به دخترم گفتم برو سرکن رو وََردار بیار …!! دخترم گفت : چی بابا…؟ سَرکُن…؟ گفتم بعله ….! بدو بابا…! دخترم گفت سَرکُن چیه دیگه ….!
در طبیعت ابادی….
از گذر سالهای فراقت امده ام با همه ی صداقت چه بی تابم امروز در تن تو در طبیعت در دامن تو