دو روز مانده به پایان جهان
کوچک بود و دنیایش تاریک.هیچ خورشیدی نداشت.نه آسمان می خواست ،نه بی تاب کوه و درخت و دریابود.چشم هایش بسته ،دست هایش گره کرده،در خود خزیده بود.خون می خورد و جنینی ِخود را پاس میداشت.بزرگ ادامه مطلب
کوچک بود و دنیایش تاریک.هیچ خورشیدی نداشت.نه آسمان می خواست ،نه بی تاب کوه و درخت و دریابود.چشم هایش بسته ،دست هایش گره کرده،در خود خزیده بود.خون می خورد و جنینی ِخود را پاس میداشت.بزرگ ادامه مطلب