صبح یک روز تابستان
روح الله سرش را از پنجره ی رو به حیاط بیرون میاورد و میگوید”اه خاب چیشیه اوقذر سر صدا منی.مو امرو کار درم نمیم”و پنجره را میبندد.علی اتشی میشود و میگوید”حه خاب کی چینو.اخیر تو ادامه مطلب
روح الله سرش را از پنجره ی رو به حیاط بیرون میاورد و میگوید”اه خاب چیشیه اوقذر سر صدا منی.مو امرو کار درم نمیم”و پنجره را میبندد.علی اتشی میشود و میگوید”حه خاب کی چینو.اخیر تو ادامه مطلب