چند ساعتی از لحظه ی تحویل سال می گذشت . قطار همچنان پی در پی سینه ی دشت را می شکافت و هر لحظه در تاریکی شب بیشتر فرومی رفت . همهمه ی مسافران و سر و صدای قطار دوری مقصد را بیشتر نشان می داد . قطار به ایستگاه جوین نزدیک و نزدیکتر می شد و این رو می شد از صدای ناخوشایند ترمز چرخها و کند شدن قطار فهمید . از بلندگوی ایستگاه اعلام شد : «بیست دقیقه توقف قطار برای ادای نماز» مأمورین سالنها درب سالنها را می گشودند و مسافران دسته دسته قطار را برای ادای نماز یا هواخوری ترک می کردند .
بلافاصله کاپشنم رو برداشتم و با عجله از طول راهرو گذشتم . از پله ها که پایین می رفتم مسافری از مأمور سالن ساعت رسیدن قطار به خواف را می پرسید و مأمور هم خبر از حوالی ساعت دو و نیم تا سه صبح را می داد .
و من همچنان با عجله به طرف وضوخانه در حرکت بودم . به محض رسیدن یک شیر آب خلوت پیدا کردم و مشغول وضو شدم . هوا به نسبت سرد بود و در فاصله ی چند قدم آنطرف تر مسجد ایستگاه با خیل نمازگزارانی که به طرفش می رفتند پیدا بود . مسجد گرم بود و انبوهی از جمعیت به صورت فرادا و نامنظم مشغول فریضه ی نماز بودند .
جایی خالی پیدا کردم و مشغول نماز شدم . نماز مغرب را که خواندم از بلندگوی ایستگاه اعلام شد که تا حرکت قطار پنج دقیقه بیشتر باقی نمانده . بلافاصله مشغول نماز عشا شدم . نماز شکسته بود و طولی نکشید که سلام دادم . اکثریت مسجد را ترک گفته بودند و بجز عده قلیلی کسی در مسجد باقی نمانده بود .
به سرعت به طرف قطار رفتم درب سالنها بسته شده بود و فقط درب روبروی مسجد باز بود .
پا به قطار که گذاشتم خیالم راحت شد . شماره سالن را از مأمور قطار پرسیدم گفت سالن پنج و تا سالن شماره ۱۳ راه زیادی رو باید طی می کردم .
حالا چند دقیقه ای از حرکت قطار می گذشت و راهرو تقریباً خلوت بود . مسافران یا مشغول خوردن شام بودند یا در حال استراحت .
در یکی از سالنها پسرکی شش یا هفت ساله هراسان و دوان دوان رو به من داشت می دوید . گریه می کرد به من که رسید چیزی داشت می گفت که در سر و صدای قطار گم می شد .
علت گریه اش را پرسیدم هق هق کنان می گفت که مادرش رفته بود برای نماز و هنوز برنگشته و مرتب با پشت آستینش اشکهایش رو پاک می کرد و فکر می کرد که مادرش از قطار جا مانده .
بهش گفتم اگر شمارشو داری بیا با گوشی من زنگ بزنیم شاید توی قطار باشه که دست برد و از جیبش یه گوشی درآورد و گفت گوشیش اینجاست و با خودش نبرده . دلم براش می سوخت و باید براش کاری می کردم .
این شد که سراغ رئیس قطار را از مهماندار گرفتم و معلوم شد به رستوران قطار رفته و دست پسرک توی دستم با سرعت به سمت رستوران که چند سالن عقب تر بود حرکت کردیم . پسرک دست مرا سفت چسبیده بود و طول راهروها را با شتاب طی می کردیم . هنوز به رستوران نرسیده بودیم که خانم میانسالی در طول راهرو به طرف ما می آمد . تسبیحی دانه ریز توی دستش بود و ذکری بر گوشه ی لبهایش و نگاه پرسش داری به من و پسرک انداخته بود .
حسی به من گفت شاید این مادر پسرک باشد . هنوز غرق این افکار بودم که دست پسرک از دستم رها شد و گفت : «مادر تو کجایی؟»
و در چشم برهم زدنی گریه کنان خودش را به گردن مادر آویخت مادر مهربانانه در آغوشش کشیده بود و مرتب دلداریش می داد : «رفته بودم نماز بخونم مادرجان طول کشید»
و من گفتم که فکر می کرد شما از قطار جاموندین و داشتم می بردمش پیش رئیس قطار .
بسیارتشکر کرد .پسرک در آغوشش از من دورتر و دورتر می شد . پسرک که نگاهش هنوز به من بود لبخندی بر لب داشت و گونه های خیسش زیر نور چراغهای سالن می درخشید .
و من همچنان که حسی از رضایت در تمام تنم دویده بود باز به سمت سالن ۱۳ براه افتادم و حالا قطار به ایستگاه سبزوار نزدیک و نزدیکتر می شد ………پایان
بنام خدا/ درود بر جناب نیکوعقیده گلم. بسیار این سفرنامه یا داستان هر چی میخواهید بنامید زیبا بود. و امیدوارم تمام مشکلات به همین راحتی حل و فصل و تمام اشکها به خنده تبدیل گردد. خدا قوت و دست مریزاد. :gol: :SS:
اتفاق کوچک ولی دلنشینی در ابتدای تحویل سال برایتان افتاده.امیدارم اتفاقات امسال برایتان همه دلنشین باشد هرچند کوچک
@سلیمان استوار فدیهه
درود بردوست خوبم سلیمان عزیز ارزوی ما هم متقابلا همین گونه است ارزومند روزهای شادی برایتان . یا حق
@علی نجفی
سلام و درود بر هم اوحداویی عزیز
تشکر از ارادت شما و ارزوی روزهایی سراسر شادمانی در سال جدید برای شمااز ارزوهای ماست.یا حق
سلام .داستان جالبی بود . امیدوارم سراسر سال براتون پر از خیر و برکت باشه. و خداوند توان کمک به دیگران رو در شما دو صد چندان کند. :gol:
@پروین مدرسی
سلام بر شما سرکار خانم مدرسی
ممنون از نظر لطف شماو ما هم متعاقبا سالی پر بار برای شما را ارزومندیم. توفیقاتتان روز افزون باد. یا حق
سلام اصلا من کار ندارم شما چرا بعد از سال تحویل راه افتادی سعی کن سال بعد لحظه سال تحویل در روستا حضور داشته باشی انشاءالله ( یعنی مواظب خودت باش ) :U: :U: :U:
سلام اقای نیکوعقیده رود…….
خاطره و داستان کوتاه تا به حال از شما ندیده بودم!!!
خواندنی و شیرین بیان شده بود درست مثل لطافت خاصی که در اشعار شما وجود دارد. به امید دیدار
سلام اقای نیکوعقیده رود…….
خاطره و داستان کوتاه تا به حال از شما ندیده بودم!!!
خواندنی و شیرین بیان شده بود درست مثل لطافت خاصی که در اشعار شما وجود دارد. به امید دیدار :gol:
سلام اقای نیکوعقیده رود…….
خاطره و داستان کوتاه تا به حال از شما ندیده بودم!!!
خواندنی و شیرین بیان شده بود درست مثل لطافت خاصی که در اشعار شما وجود دارد. به امید دیدار :gol: :gol: :gol:
از خوندن داستانک شما لذت زیادی بردم. خیلی خوب و به جا از جزییات استفاده کرده بودین. مخاطب میتونست اون شرایط و فضا رو کامل تصور کنه. امیدوارم همیشه موفق و دلشاد باشین.